
آوردهاندکه در اقلیمی از اقالیم سبعه شهری بود به آراستگی همچون عروس که آنرا شهر بیغمی خواندندی زیرا مردم آنرا از هر غمی فراغت بود و با کشت زرع و بستانکاری و باغداری و شبانی و صناعتپیشگی عمری در نشاط سرور میگذاشتند و همه سال به هنگام حصاد شهر را آئین میبستند و آذین میکردند و فدیهها میدادند و پایکوبان هفت روز و هفت شب جشن درو برپا میکردند. و خدایان منعم را سپاس بیقیاس میگفتند که سنبلهها را گرانبار و مزارع را پر برکت ساخته؛ پس انبارها از غلات میانباشتند و ساعات فراغت را به محاضره و مباحثه و آمیزشهای صمیمانه و گردشهای عاشقانه و سرودخوانی و دستافشانی و صفا و مهربانی و شرکت در اندوه و شادمانی همشهریان میگذراندند و آنان مردمی بودند سادهدل و لوح ضمیرشان از کدورت نیات نامطلوب مصفی و نفس نفیسشان از آلایش سیئات و رذایل مزکی بود.
و اما این شهر بیغمی که از باغهای خرم و ابنیه ی مجلل عبارت بود کویهای فراوان داشت همچون کوی کار و کوی امید و کوی دانش و کوی محبت و در میانه ی شهر کاخی بود رفیع، خورنقآسا، سر به فلک اثیر بر افراشته که سرای فضیلت نام داشتی و در اینجا کودکان شهر را فرزانگان خردمند درس کوشش و وفا میآموختند و آنان را از رازهای سپهر و خاصیت اشیاء و کیفیت امور واقف میساختند و نیز به کران شهر مرغزاری بود خوشتر از ساحت بهشت با هوائی مشکبیز و عبیرآمیز و جوئی فراخ با آبی گوارا و زلال که از میان آن خروشان و جوشان میگذشت و نسیمی خرم که پیوسته گیاهان و نهالان را بهرقص در میآورد و این چمن را چمن عاشقان نام بودی زیرا در سایهها و گوشههای آن پسران سهیبالا و دوشیزگان قمرطلعت با یکدیگر راز میگفتند و نیاز میکردند و غزل میخواندند و شکوه میداشتند و نکته میگفتند و از نوازش چنگ و ناله ی نی آهنگهای طربانگیز برمیخاست و فضا را آمیزهای از بویهای خوش و الحان دلکش میساخت. . . |