رانده ی ستم و چهره خانه

تهران آن دوره ها


«هر جدی هزل است پیش هازلان

هزل ها جدّ است نزد عاقلان»



هنگامی که، بین نه و ده سالگی، از ولایت به پایتخت آمدم، در این شهر سیمای جامعه ی دوران قاجار، کاملاً و یا تا حدود زیادی، حفظ شده بود.

در این جا نظام دیرنده ی رعیتی- عشیرتی، البته با یک بزک ناشیانه ی فرنگی مآبی، تمام سرشت قرون وسطائی و آسیائی خود را نشان می داد.

گرچه طبقات نوی جامعه ی سرمایه داری دیگر جوانه زده و اشیاء و افکار کمابیش دگرگون شده بود، ولی کماکان سواد اعظم جماعت، فقیر، عقب مانده، سرکوفته، پندار پرست و تسلیم «تقدیر ازلی»، در زیر قشر کم عده ولی سنگین بار، متفرعن، سنگدل و تاریک اندیشی از اشراف و اعیان و خان و ملاک و روحانی و بازرگانان توانگر، غالباً بی پرخاش و به مثابه ی سیری عادی، انبان نظام فرتوت و لهیده ای را به دوش می کشیدند.

این همان جامعه ای است که بیش از دیگر نویسندگان، صادق هدایت آن را در بسیاری از داستان ها و قصه های خود، با نوعی چندش و غرابت، توصیف می کند و پس از او بسیاری نویسندگان معاصر کوشیدند و می کوشند بقایای آن را به عنوان پدیده ی «اصیل ایرانی» نقاشی کنند.

این همان جامعه ای است که به طور عمده منبع فرهنگ عوام (فولکلور) و زبان و مصطلحات و نقل ها و مثل ها و اشعار و کنایه های خاص آن است، و اکنون ده ها تألیف در کشور ما در باره ی آن ها نگاشته و چاپ شده یا می شود.

ولی نوشته ای که اینک برای خواندن در دست دارید این جامعه را به شیوه ی دیگری معرفی می کند: نه متضمن قصه هایی است از نوع قصه های هدایت، با برخوردی ریشخندآمیز و گاه همراه با غلوّ ؛ و نه کتابی است مثلاً مانند کتاب «خشت تا خشت» کتیرائی، که شامل توضیح مدّون و منظم آداب و رسوم مردم تهران از زایش تا مرگ باشد.

در این جزوه شما با یک گالری زنده از چهره های اجتماع آغاز سلسله پهلوی در تهران سروکار دارید، که طی آن، روحیّات شاخص و نمونه وار افراد، برخی آداب و رسوم، عناوین و شیوه ی گذران، در یک نسج قابل لمس؛ عکس انداخته است. نویسنده به شیوه ای که مطبوع اوست، همه جا خواسته است، «اطلاعات» متنوع هرچه بیش تری را، در کالبدهائی که ساخته جای دهد و برای کسانی که تهران سنتی را می شناسند، خاطره های خفته را بیدار کند. این «اطلاعات» تنها در اختیار حافظه ی محدود نویسنده کتاب نبوده، بلکه در گردآوری آن ها برخی آشنایان با آن روزگارها، به وی یاری رسانده اند.

در این توصیف جامعه تهران بین سال های 1300- 1308، نام ها، سرنوشت ها و رویدادها تماما فرضی و ساخته ی نویسنده است و اگر احیاناً انطباقی دور یا نزدیک با واقعیّت پدید گردد، این امر صرفاً تصادفی است. از آن جا که ابداً قصد تاریخ نویسی در میان نیست، نباید از این نوشته، که در آن جنبه ادبی و فولکوریک بر هر جنبه ی دیگری می چربد، توقع دقّت و اصالت و سندیّت تاریخی داشت. آیا نگارش یک گالری از تیپ های عصر، نوعی ژانر تازه ی ادبی است؟! نویسنده ی روس، گوگول در «نفوس مرده» که در آن به قول خودش «می خواست همه ی کثافت های جامعه ی روس را یکجا کپی کند و یکباره به ریششان بخندد» همین منظور را دنبال کرده است. این ژانر وسیله ی مناسبی است برای ترسیم تابلوی متنوعی که در ژانر داستان، برای آن محدودیت های فنی وجود دارد. به هر صورت این خلجانی است که در ضمیر نویسنده بود و آن را سرانجام به روی کاغذ آورد تا توجیه یا عدم توجیه خود را در نزد خوانندگان بیابد. در فن نقاشی، رشته ی چهره نگاری (پرتره سازی) یا رنگ روغن، آب و رنگ یا سیاه قلم، سابقه ی دیرینه دارد و گاه چهره ای که استادانه ترسیم شده، بیش از آن به بیننده می آموزد که یک تابلوی وسیع و دارای ترکیب بغرنج. با آن که مؤلف می توانست با افزودن چهره ها و ایجاد کنش و واکنش داستانی بیش تری در میان آنها، حجم نوشته را چند برابر کند، ولی بدان دل خوش ساخت که از تصاویر آشنا، طرح هایی باقی بگذارد و به نوبه ی خود کمک کند تا بازیگران و صحنه ها در گرداب بلعنده ی نسیان تاریخ گم نشوند. به ویژه که هر کسی را به یادها و شنیده های خود دلبستگی است و با افزایش سال های عمر، میدان امید تنگ و دامنه ی خاطره فراخ می شود و بنا به مثل معروف سخن پیران، نه از درازگویی پیرانه؛ بلکه از رنج سرگذشت و نهیب سرنوشت است.

این را هم بیفزاییم که در این «چهره ی خانه» نویسنده مانند وصّاف «بی طرف» گام نگذاشته، بلکه از رصدخانه ی حقیقت و تکامل تاریخی، به انسان ها و سرنوشت ها نگریسته است و ناچار این پیام را نیز با خود دارد که به نسل دیگر بگوید: «بنگرید! محیط خاستگاه ما از چه قماش بوده است!»


احسان طبری- آذرماه 1354