سخن گو از بهار

 

سخن گو از بهار،

از آن گلسنگ ملون

که در زیر آسمان گوگردی رویید،

از پرش غبار طلایی بر ماپیچ جاده ها،

از گودال ها که آسمانی در خود دارند،

از بی شماره گل های زرد

در بی شماره گل های سفید،

از غرش های محو در لابلای سکوت،

از دلهرۀ گام های ناشناس،

از طیران پرنده در مدارهای هوا

بر فراز درختی با ده بازوی گشاده

و ظهور ناگهانی خورشید با تجلی ساحر خود

در میان رنگ ها و حجم ها.

 

جهان هماهنگی است.

هماهنگی بنفش باز نسترن ها با ارغوان تیرۀ افق.

هماهنگی قندیل های گلی فام شاه بلوط

با تاج لرزان سروها.

جهان پدیده ها است.

رعشۀ دائمی علف های لاغر و خمیده

و سفر بی سرانجام گل های قاصد

و چرخش ناگزیر برگ های رها شده در باد سرنوشت.

 

و چشمان من

در قفسۀ آجرها و شیشه ها

چون به پرواز درناها در لاجورد می نگرد

از اندوه نمناک می شود.

از اینجا تا پردۀ شفاف ماه،

تا کشور فراخ آب های آسمانی،

آه، ای پرش خیال و نگاه!

 

در این امواج نورانی هوا

که آن را چون شیر گرم می توان نوشید

نغمه ای دوردست بر بال عاج کبوترهای مهربان،

سرود بلورین کودکی است با جعدهای طلایی.

و لوله ای از برگ ها در شاخه هاست،

با آن همه پرزهای سیمین و رگ های لطیف

و آن همه طرح های هندسی و غیر هندسی

آری، این گیاهان

از گنجشک ها و زنجره ها پر گوترند

و من با همین گوش های زمینی

سرود آسمان را می شنوم

که با باران زرین خورشید

فرو می ریزد.

در جان و در شعر مواد

و در آنسوی کدورت های چوبینه و سنگینه،

در صرف و نحو همۀ موجودات،

در چکامۀ پرشکوه آتشفشان،

این گل خون آلود زمانه،

در محط پر طنین آبشار،

در همه جا روح من است نشسته و من

در این معبد ارواح آشنا

بین ستون های طولانی نور دیوانه وار می گردم

و با غرش رعد می خندم

تا آن جا که

با شانه هایی خیس به زیر پوشال های معطر پناه برم.

 

شلاشاپ یک جوی گمراه،

آنجا که منخرین لطیف آهو می لرزد

و میوۀ کال بی صدا سقوط می کند

بر سنگ های خزه پوش و سنگ هایی با رگۀ آبی،

در این مخزن رنگ های بی نام،

در این بازی شگرف سایه ها و روشنی ها

و در این شهرهای پرغلغلۀ مورها و زنبورها

با عزلت خویش

که مانند شراب مست می کند،

با عزلت خویش که مانند ابدیت ژرف است.