کودک اندر دیار سرمایه
بی خبر از نوازش مادر
استخوان سگان بود قوتش
سنگ ناسور کوچه ها بستر.
سوخته همچو شمع کافوری
در سیه چال معدنی مرطوب
خم شده پشت دستگاه عنود
از سحرگاه تا اوان غروب
کودکان دیده ام که در مرداد
بر سر تفته ریگ خفته به درد
چون گل منجمد خفته به خاک
بهمن بی امان چو زد دم سرد
شهر و ده پر بود از اطفال
نیمه عریان و جامه ها پاره
در میان زباله گم شده رزق
جسته همچون سگان آواره.
ا. ط |