ماتم مرگ را به دور افکنیم و باورمند باشیم که اصالت با زندگی است و بشر آن را بیش از پیش خواهد آراست، و آوند آن را از زلال بهروزی خواهد آموخت. احسان طبری

کتاب خانه

آثار احسان طبری

· سطح امروزین فلسفه

· قصه ی شغال شاه

· جستار هایی از تاریخ

· در باره سمیوتیک

· پنجابه

· منتخب مقالات

· در باره منطق عمل

· سفر جادو

· گزیده مقالات

· با پچپچه های پاییز

· هورستیک

· درباره سیبرنتیک

· جامعه شناسی

· تاریخ یک بیداری

· گئومات

· شکنجه و امید

· دهه نخستین

· فرهاد چهارم

· داستان و داستان نگاری

· چهره یک انسان انقلابی

· از میان ریگها و الماسها

· درس های پیکار

· سیر تـکوین ماده و شعور

· رانده ستم و چهره خانه

· راهی از بیرون به دیار شب

· زایش و تکامل تئوری انقلابی

· مارکسیسم لنینیسم به زبان ساده (الفبای مبارزه)

· آموزش فلسفه علمی (بنیاد آموزش انقلابی)

· تئوری سیستمها و اصول دیالکتیک

· فروپاشی نظام سنتی و زایش سرمایه داری

· مسائلی از فرهنگ و هنر و زبان

· بــرخــی انـدیـشــه ها درباره دیالکتیک

· سیـسـتم و بــرخـورد سیستمی

· جامـعـه ایـران در دوران رضا شاه

· برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران

سخنرانی ها

· دیالک تیک

· بابی سندز

· ناکجا آباد

· کافکا







مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

نقد ها : نقد و بررسی داستانی از  منصور یاقوتی




" چراغی بر فراز مادیان کوه "

منصور یاقوتی

وقتی از دوستانی که با نمایندگان جوان ادبیات معاصر فارسی از نزدیک آشنا هستند، جویای نام کسانی می شدم که در نویسندگی صاحب قریحه ای در سطح در خوردِ این نامند ، نام منصور یاقوتی تکرار میشد. من این نام را در مطبوعات ایران دیده بودم ولی نوعی تردید و بی باوری نامو‎جّه نسبت به نثر ادبی معاصر مرا از آشنائی نزدیک باز میداشت. اکنون که آثار این نویسنده را یکی پس از دیگری با شوق می خوانم به این نتیجه میرسم که مردم کشور ما توانستند سربالائی بسیار دشوار کسب مهارت در قصه نگاری امروزی را تا نیل به برخی ارتفاعات بپیمایند و این آگاهی مطبوعی است.

منصور یـاقوتـی از کردستـان است و یـادآوری از کوههای زاگـرس، چنارستانها و جویبار و جنگل های بلوط آن، دهقانان عشیرتی و خانها، قلعه های کهنه و غم انگیز، جاده های کوهستانی و کولاکهای برف در قصه های او فراوان است . در توصیف طبیعت ، یاقوتی یک شاعر واقعی و چیره دست است . با چند جملۀ کوتاه طبیعتی را که با چشمان ورزیده دیده است، روی صفحۀ کاغذ نقش میکند. تشبیهات و استعارات او مخصوص خود اوست : " آسمان مثل شکم ماهی سفیدی می زد " ، " آذرخش تاریکی ها را برید و پشت کوه ناپدید شد" ، "آسمان دندان نیز کرد" ، " کوه زیر مهتاب مثل گاومیش لمیده بود"، "پاهای کوچکش سینه کوره راهها را خال می انداخت"، "کولاک تنش را به شلاق بست".  توصیف حالات روحی انسان نیز با همین ایجاز ماهرانه انجام می گیرد: گبغض در گلویش پیله بست" ، " ترس قلبش را تاریک کرده بود"، " مردن در نگاهش پرسه میزد"، انبان تخیل هنری یاقوتی از این نوع تشبیهات و استعارات پر است، چیزی که به نثرش رنگ خاصی می دهد و ما در این باره کمی دورتر با تفصیل بیشتری سخن خواهیم گفت.

در میان هشت اثر منصور یاقوتی که به دست آوردم، تنها داستان بلند ، داستانی است که " چراغی برفراز مادیان کوه " نام دارد: چراغ نام یک یاغی جوانمرد است که در غاری بالای "مادیان کوه" از رشتۀ کوه زاگرس،  آشیانه می کند و از آنجا به سود ستمدیدگان با خانهای زورگوی قریه های "ستاره سوز"، "ستاره ریز" و "پائیز آباد" یک تنه می جنگد. نبرد او نبردی است نا برابر و پرفراز و نشیب. زمانی به چنگ دشمن می افتد ولی با کمک مردم نجات می یابد و به مبارزة خود تا محاصره شدن به وسیلۀ ژاندارم ها ادامه می دهد . تا آخرین نفس می جنگد و کشته می شود . در حالیکه نام پر طنینی از خود در دلها باقی میگذارد. چراغ یاغی  تک رو است و حاضر نیست به نصیحت کسانی که او را به شیوه های مؤثرتر نبرد دعوت میکنند، گوش دهد. سنت های پهلوانی و جوانمردی است که روح و عمل او را اداره میکند. دلاوری چراغ در قلب کودکی به نام رشید تأثیر به کلی دیگری باقی گذارد. رشید چراغ را مانند قهرمان دلخواه خود دوست میداشت ولی در دوران و عصر دیگری بار آمده و فهمیده بود که "مادیان کوه" او همان دهکدۀ "ستاره سوز" است و غار پناهگاه او همان قلب های پر طپش جامعۀ روستائی، نبرد او نبردی است به مراتب زیرکانه تر ، دشوارتر و طولانی تر ، ولی بدون شک نتائج شگرفی علیه خان ها و دیگر ستمکاران شهر و ده به بارخواهد آورد.

این قصه را که دارای بافت بفرنجی نیست، یاقوتی در نهایت زیبائی و شیرینی و حتی می توان گفت خردمندی عرضه میکند. "تیپ" یاغیِ انقلابی (نه یاغی راهزن) برای قرنهای  طولانی تاریخ بسیار نمونه وار است. سرنوشت همه آنها به مرگ در زد و خورد یا در چنگ دژخیم ختم شده و تلاش آنها تقریباً بی اثر گذشته است. کاملاً پیداست که یاقوتی "یاغی گری" مدرن، اسلوب چریکی مبارزۀ سیاسی را در این قصه و در چهرۀ چراغ  ( که خود هماهنگ لفظ چریک است) انتقاد میکند . انتقادی سرشار از محبت و تحسین، زیرا چراغ قهرمانی است که نویسنده به او عشق و احترامی ننهفتنی دارد، ولی او میداند که چراغ  از عهدۀ خان ها و  نوکرهای  جیره خوار آنها، کتابعلی ها و قلی ها، که پستی و دغلی و قساوت را بی کمترین رعشه اعمال میکنند، بر نخواهد آمد. اما رشید؟ او به دگرگون کردن یاخته های خفته و کرختِ اندیشه و ارادۀ ستمدیدگان که برده داری از آن می تراود و از آن سود می جوید، می پردازد.

جرأت برای این کار، مخاطره اش، عواقب وحشتناکش ابداً از یاغیگری چراغ کمتر نیست، در حالیکه چراغ در "مادیان کوه" مانند بلوط جوانی با صاعقۀ یک گلوله از پای در می آید، رشید در "ستارسوز" با سماجت ریشه می دواند و بر خواب فرتوت هزاران سالۀ مردم تاریانه می کوبد و آن را به سوی بیداریِ بزرگ می راند.

در سبک هنری داستان تأثیر نویسندگان مهم امریکا مانند جک لندن، همینگوی، جان ستین بک، فالکنر و دیگران محسوس است. شاید نخستین ناقل این تأثیر "تنگسیر" صادق چوبک است. احتمال دارد فیلم ها نیز در پیدایش صحنه های ماجرائی، نبرد انسان با طبیعت، زد و خوردها، تیپ سازی کاراکترها تأثیر داشته است. نمی توان در این زمینه اعتراضی داشت. ولی می توان آرزومندِ واقع گرائی و تفصیل نگاری بیشتری بود. نباید به سوی یک رمانتیسم و زیبانویسی که ناچار بر بررسی جزء به جزء و ریاضی واقعیت سایه می افکند، کشیده شد. هنوز ضرور است که در کشور ما بالزاک ها، دیکنس ها ، تولستوی ها، شولوخوف ها، توماس مان ها، گورکی ها و نظایر این وصّافانِ چیره دستِ بافتِ ماوراء بفرنح زندگی و روحیات و تیپ های انسانی و بازی های پیچیدۀ حیاتی، پدید شوند و مردم کشور ما خود را در آئینۀ آثار بزرگ  و پرکاری که به قول فرخی سیستانی  "هر تار آن به رنج برآورده از ضمیر" تمام قد ببینند. رمان هائی که تا کنون نوشته شده، با آنکه بی شک در قیاس با گذشته ، متضمن پیشرفت فنی و هنری است، ولی هنوز انتظار بهتر را باقی میگذارد. 

جامعۀ ما به رمان های بزرگ که دورانی را منعکس کند، که رویدادهای تاریخی را وارد آزمایش تحلیل روانی، سیاسی، اجتماعی سازد، که سایه را از روشن، بد را از نیک، سالوس را از صدیق، پیروزیِ آلوده را از شکستِ شرافتمندانه جدا کند و در پردۀ اسرار جانها و عواطف و حوادث ، نور نافذ خود را بتاباند، نیاز دارد. این کار را اثر تاریخی و علمی قادر نیست انجام دهد.

اینکار، کار اثر بزرگ و تو در تو و دراز نفس و رنج پَروردِ هنری است که نام پُر اعتبار "رمان" بدان داده اند. نامی که باید با تمام اهمیت خود درکشور ما درک شود. متوقع نیستیم که حتماً‌ نویسندگان باقریحه امروزی بتوانند در این عرصۀ رمان نویسی نیز پیروز باشند ولی بقول بیهقی «آزمون» رایگان است.

کسانی مانند منصور یاقوتی میتوانند، با توشه ای که هم اکنون از جهت چهره سازی، زبان، بافت حوادث، گفتگو، توصیف طبیعت، گریز اجتماعی و غیره گردآورده اند. دست به طبع آزمائی های بزرگ بزنند. یکی از خدمات بی تردید منصور یاقوتی غنی کردن نثر ادبی معاصر فارسی است. و این به گفتۀ شادروان کسروی "خود جستار جداگانه ایست"  که می ارزد دربارۀ آن سخنی چند به میان آوریم: شکل گیری و تبلور نثر ادبی فارسی معاصر از میرزا فتحعلی آخوندوف وملکم خان تا نویسندگان معاصر ایران هم اکنون راه درازی را پیموده است. کسانی مانند دهخدا،جمال زاده، هدایت با کوبیدن قطعیِ "باروی منع و احتراز" بین لفظ قلم و لفظ عوام در تحول این نثر ، نقش بزرگی ایفا کردند.  

 

هدایت کوشید تا این نثر را به پای رنگینی و نرمش و سایه روشن زبانهای بزرگ جهانی برساند. در دهه‌های اخیر ترجمه از این زبانها به فارسی، برای خوانندگان ایرانی دریچه‌های متعددی به روی نثر غنی و پرحالت ادبیات دنیائی باز کرد. نسل نوی از نویسندگان مانند صادق چوبک، به آذین، جلال آل احمد، صمد بهرنگی، محمد علی افغانی و دیگران  با بهره‌گیری از عوامل پیشگفته ، نثر ادبی را باز هم پیشتر راندند و کار نویسندگان با قریحة جوان‌تری از نوع محمود دولت‌آبادی، فریدون تنکابنی، منصور یاقوتی، جمال میرصادقی و دیگران را تسهیل کردند. با این‌همه، تلاشی زیادی در زمینة قوام آوردن نثر نو باقی است و نویسندگان معاصر در این زمینه باید وظایف متعددی را انجام دهند و مسائل گوناگونی را حل کنند. از این نوع مسائل یکی مشخص سازی(کنکرت کردن) زبان فارسی است: اشیاء، جانوران، اثاث باید با نام ویژۀ خود وارد نثر شوند. این کار به مدد گویشهای استانها و شهرستانها می‌تواند انجام گیرد. مردم برای هر موجودی که در معرض دید و استفادة آنهاست نامی دارند. ماهی‌ها، قارچها، گل‌ها، پارچه‌ها، ظرفها، سراها، سبزه‌ها، پرنده‌ها، بوته‌ها و غیره همه خوشبختانه در زبان مردمی نام دارند و گاه در سرزمین ما برای آنها حتی چندین نام وجود دارد. زبان مستوفیانۀ تهران که در آن الفاظ مترادف و مبهم تجریدی کم نبود، ولی از دقت و شیئیت عاری بود، اصلاً و ابداً به درد بیان مقصود هنرمند نمی‌خورد. کار بهره‌گیری از زبان ولایات آغاز شده و البته عجالتاً، مانند هر آغازی، درهم برهمی حکم رواست و به تدریج باید این سرریزِ بی‌شکلِ واژه‌ها تثبیت شود و این واژه‌ها در ذخیرة لغوی رسمی زبان وارد گردند و حق اهلیت کسب کنند.

منصور یاقوتی بدون شک از پردازندگان و آرایشگران نثر معاصر فارسی است. طبع پرفوران شاعرانه اش به او اجازه میدهد که در مورد توصیف مناظر طبیعی و انسانی به قول ملک الشعراء بهار "دست نگاه دارد" و جملاتی پر از استعارات نو، واژه های نیکو گزیده شده، ترکیبات رسا و بی سابقه، گاه همراه با لغات مردم ولایات (و درمورد مشخص لغات کردهای اطراف کرمانشاه) بنگارد. گاه این زبان به حدی بلیغ است که خواننده به یاد قطعات ادبی در زبانهای بزرگ جهانی می افتد. روشن است که نثر کاملاً جدیدی است که از هدایت تا منصور یاقوتی ممتد است و به کلی با آن نثر فصیحی که مثلاً ترجمۀ میرزا حبیب اصفهانی در حاجی بابا بدان نوشته شده، فرق دارد. نثر ادبی حاجی بابا فرزند اصیل نثر مصنوع و مرسل  کلاسیک ماست ولی نثر معاصر ادبی نویسندگانی مانند چوبک، دولت آبای، تنکابنی، یاقوتی و غیره ، شیوۀ بیان خود را بیشتر از زبان محاوره، زبان ولایات، اسلوبهای ادبی زبانهای اروپائی و نوآوری های صرف و نحوی، لغوی و هنری خود نویسنده، اخذ میکند. آیا باید منتظر سنتزی بود که نثر کلاسیک فارسی و نثر نوین ادبی را در بافتِ ظریف تر و کاملتری پیوند دهد؟ به نظر من آری، زیرا در نثر نوین فارسی ، نارسائی هائی از جهت ادب و گرامر کلاسیک فارسی  و فقر بیان احساس میشود. آیا ممکن است روزی نثر منسجم و تندرست ادبیِ مثلاً یک فروزانفر با نثر امروزی و رنگین و بلیغ یک یاقوتی به شکلی طبیعی و ناشی از احتیاج درآمیزد؟  به نظر من ممکن است، گاه در نویسنده ، ای مانند به آذین، این ترکیب که بر سحرِ سخن فارسی می افزاید، دیده میشود ولی هنوز باید جستجو ادامه یابد و خون های نو و کهنه برای ایجاد رنگِ رخِ تازه ای ، صمیمانه تر باهم درآمیزد. این کار زمان است نه کار نبوغ.

زبان نوین فارسی که با فارسی دری کلاسیک از هر باره که بگوئیم تفاوتها خواهد داشت اکنون در مطبخ تاریخ آماده و پخته میشود، آن زبانی که زمانی قله هائی مانند بیهقی و سعدی ایجاد کرده بود برای همیشه  دروش طی شده است. جامعۀ معاصر صنعتی، جامعۀ امروزی ایران که بیش از پیش شکل میگیرد، حامل روانی و پیامی دیگر است و افزار بزرگ سخنگوئی اش مناسب با این تحول های ژرف، در کار تطور و تحول است. انگشت سبابۀ ادیبان متعصب و کهنه پرست بیهوده بلند میشود که "غلط است !"، " فصحا نگفته اند! " ، "در فارسی نیامده است! " سیل غرّندۀ زبان ، راه خود را در شنزاز زمان میگشاید.

تردیدی نیست که در این عرصه نادانیها، جلوه فروشیها، غلوها، دغلی ها سرانجام میدانی نخواهد داشت ولی نوآوریهائی که از زمین نیاز تکاملی زمان میجوشد و با وقوف کامل به فراز و نشیب تاریخ زبان فارسی است، پَر خواهد افروخت. در این پویه، نویسندگان و شاعران معاصر ما ، نقش آموزنده ایفا کرده اند که شبیه به نقش شاعران و مورخان وادیبان عصر سامانی  و غزنوی در شکل دادن به پارسی دری کلاسیک است: یک نقش خطیر و شگرف تاریخی ! یک نقش بسیار دشوار که هم به قریحۀ آفرینش و هم به دانش ادبی غیر عادی نیازمند است. تصور می کنم که توضیحات داده شده بتواند جای منصور یاقوتی را دراین روند مهم حیاتی  که تبلور زبان ادبی است نشان دهد و در او  و در همۀ  نویسندگان با قریحه ، این خود آگاهی را بیدار کند که در کار اجراء این وظیفه ، مهارت و جسارت را با هم پیوند دهند. مهارت ادبی و علمی ناشی از دانش است . جسارت خلاقۀ ادبی ناشی از قریحه و نبوغ . کدام قریحه که  بی دانش دیوانه سری نکرد و کدام دانش که بی قریحه ، چنگ در فضل فروشیهای خشک و بی روح نزد؟   " کمَثَلُ الحِمار یَحملوا اسفارا" .

پیدایش زبان بزرگ و غنی ادبی فارسی معاصر و زایش رمانهای بزرگ (که بیهوده دورِ آنرا طی شده و آنرا "دِمُده" اعلام میدارند) شاید روند هائی از جهت زمانی همراه باشد و شاید نسلی  که منصور یاقوتی بدان تعلق دارد در این پویه های تاریخی باز هم نقش بزرگ و نظرگیر تری ایفاء کند. بر ما متعلقان به نسل گذشته این می ماند که دعای خیر را بدرقه راهشان کنیم. آری این کاروان نافرسودنی انسانی است که هنوز به منزلی نو نرسیده، عزم رحیل برای منزلی دیگر میکند.  

احسان طبری



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386 ساعت 5:56 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [4]






نقد ها : معرفی و نقد کتاب: شمه ای در بارۀ  تاریخ جنبش کارگری ایران




( سوسیال دمکراسی ، حزب کمونیست ایران ، حزب تودۀ ایران )

پیش سخن

 

1.                           در بارۀ کتاب و مؤلف آن

 

کتابی که در دست دارید ، مجموعۀ مقالاتی است که شادروان رفیق عبدالصمد کامبخش دربارۀ تاریخ حزب طبقۀ کارگر در ایران در ادوار عمدۀ سه گانۀ آن  ،  یعنی دوران سوسیال دمکراسی انقلابی ، دوران حزب کمونیست ایران و دوران حزب تودۀ ایران برای مجلۀ دنیا ارگان تئوریک و سیاسی حزب نگاشته است . قرار بود رفیق فقید این مقالات را که فقط تا دوران فعالیت علنی حزب را در بر می گرفت ادامه دهد وآن را به سال های اخیر برساند . قصد مؤلف این بود که ابتدا فصولی را که اصلاً ننگاشته ، تهیه کند و سپس دانشنامۀ دکتری خود را که دوران فعالیت مخفی حزب ما و جنبش ملی کردن نفت را در بر می گرفت به فارسی در آورد وآ ن را مکمل نوشته های سابق سازد و بدین سان مقالات خود را دربارۀ تاریخ حزب حداقل تا سال 1355 شمسی برساند . شادروان کامبخش  علی رغم بیماری سخت و کار ها و گرفتاری های متعدد حزبی و اجتماعی ، با طاقت و پشتکاری که ویژۀ او بود ، دست به کار شد . ولی دریغ مرگ امان نداد و رشتۀ پر محتوی یک رزمنده و یک انسان در 68 سالگی گسست . بدین سان در این کتاب آن فصولی که کامبخش نگاشته و تا دوران دادرسی برخی رهبران حزب را در بر می گیرد چاپ می شود . سپس ترجمۀ دانشنامه های دکترای کامبخش که دنبالۀ مباحث بخش نخستین کتاب است ( از صفحۀ 136 به بعد ) و ترجمۀ آن توسط رفیق رفعت محمد زاده انجام گرفته است چاپ می شود. سودمند می دانیم که زندگی نامۀ کوتاهی از کامبخش برای مزید اطلاع خوانندگان به دست دهیم :

عبدالصمد کامبخش فرزند شاهزاده کامران میرزا عدل الممالک ( عدل قاجار ) در سال 1282 شمسی در شهر قزوین تولد یافت . درچهارده سالگی (سال  1915) برای تحصیل به روسیه اعزام شد و در آنجا در خانۀ یکی از دوستان پدرش می زیست و به تحصیل اشتغال داشت . آشنایی با زبان و ادبیات روسی از اوان کودکی کامبخش را به این زبان مسلط ساخته بود چنان که آن را همتای زبان مادریش می دانست و بدین زبان با چیرگی سخن می گفت و می نوشت . در سال 1298 کامبخش بار اول از روسیه به ایران بازگشت . در سال1303 -1302 (1924 -1923 ) کامبخش گام در جادۀ فعالیت سیاسی نهاد . عضو « جمعیت آزادیخواهان قزوین » و « انجمن پرورش » شد ( وخود از بنیان گذاران جمعیت اخیر بود ) . در سال 1307 ( 1928 ) از طرف دولت ایران برای تحصیل مهندسی هواپیما به شوروی اعزام شد . وی به هنگام امتحان ورودی در دانشگاه شاگرد اول شد . در سال 1311 ( 1932 ) پس از احراز مقام اول در امتحانات به میهن بازگشت . در ارتش با رتبۀ ستوان دومی ارتش وارد خدمت شد با آن که افسر جوانی بود به علت آن که در رشتۀ خود در ایران آن روز مانندی نداشت او را به فرماندهی « مدرسۀ مکانیک » ارتش ایران گماشتند . فرماندهی مانور های هوایی و بمباران ها و عملیات دیگر هوایی با او بود . در همین سال  1311 به اتهام سیاسی بازداشت شد . یکسال و نیم در زندانِ دژبان بود . سپس از زندان آزاد و از ارتش اخراج شد . در سال 1313 از طرف « انتر ناسیو نال سوم کمونیستی » ( کمینترن ) تجدید تأسیس حزب کمونیست ایران که در سال 1310- 1311 زیر ضربات پلیس متلاشی شده بود به او احاله شد . کامبخش به همراه رفیق شهید دکتر  تقی ارانی و رفیق شهید سرهنگ سیامک این سازمان را احیا کرد . در اردیبهشت  سازمان نوین حزب کمونیست که به همت فعالیت سازمانی کامبخش و کار مؤثر ایدئولوژیک دکتر تقی ارانی به کامیابی های نظر گیری رسیده بود ، به چنگ پلیس افتاد .

در سال 1317 محاکمۀ 53 نفر د ردادگاه جنایی تهران تحت ریاست حسینقلی وحید انجام گرفت . کامبخش در این دادگاه به ده سال حبس محکوم گردید . در سال 1318 از زندان تهران به زندان بوشهر تبعید شد و 15 ماه در شرایط بسیار دشوار در این زندان به سر برد . تنها تصادف او را از یک بیماری خطرناک که در این زندان بدان دچار شده بود نجات بخشید . در آبان 1320 در اثر اقدام رفقایی که از زندان قصر آزاد شده و حزب تودۀ ایران را بنیاد نهاده بودند از زندان بوشهر آزاد گردید . در اسفند 1322 کامبخش از طرف اهالی قزوین به وکالت دورۀ چهاردهم مجلس شورا انتخاب شد و در فراکسیون 8 نفری حزب تودۀ ایران در مجلس به کار پرداخت . در 10 مرداد 1323 کامبخش در نخستین کنگرۀ خزب تودۀ ایران به عضویت کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران انتخاب شد . در سال 1323 کامبخش که پیوسته با افسران آزادیخواه تماس و آشنایی داشت موفق شد به کمک سرهنگ شهید سیامک و سروان شهید خسرو روزبه ،  سازمان نظامی حزب تودۀ ایران را به وجود آورد . کامبخش تمام انرژی جوشان و لیاقت سازماندهی خود را در راه ایجاد این سازمان مصرف کرد و هستۀ نیرومند و در خورد اعتمادی پدید آورد که بعدها منشاء خدمات بزرگی به حزب و جنبش شد .

فعالیت کامبخش در حزب ، مجلس و جامعه کین بی پایان ارتجاع و محافل امپریالیستی را به سوی او جلب نمود . محافل ارتجاعی علاقۀ ویژه ای داشتند که او را به چنگ آورند و نابود کنند . پس از سرکوب جنبش دمکراتیک آذزبایجان و کردستان ،کامبخش مورد تعقیب دایمی محافل ارتجاعی به ویژه رزم آرا وزیر جنگ وقت قرار گرفت . به دستور حزب در دی ماه 1325 عازم مهاجرت شد . پنجم اردیبهشت 1327 دردومین کنگرۀ حزب تودۀ ایران کامبخش به سبب خدماتش بطور غیابی بار دیگر به عضویت کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران انتخاب گردید . در 26 تیر ماه 1336 در چهارمین پلنوم کمیتۀ مرکزی به عضویت هیئت اجرائیه و دبیری حزب انتخاب شد و تا پایان عمر در این سمت باقی ماند . در سال 1338 تحصیلات خود را در « آکادمی علوم اجتماعی وابسته به کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست شوروی » واقع در مسکو در رشتۀ تاریخ نوین به پایان رساند و از رسالۀ نامزدی علوم در بارۀ تاریخ حزب تودۀ ایران دفاع کرد . سابقاً نیز در ایام توقف اخیر خود در شوروی کامبخش کورس معینی را در رشتۀ علم اقتصاد طی کرده بود . در پلنوم دهم ( فروردین 1341 ) کمیتۀ مرکزی کامبخش را به عنوان یکی از اعضای سه گانه « بوروی موقت » و پلنوم 12 ( خرداد 1347 ) به عنوان یکی از اعضای هیئت اجراییه و هیئت دبیران کمیتۀ مرکزی انتخاب کرد . در پلنوم های 13 و 14 کمیتۀ مرکزی در همین سمت ها باقی ماند . در آبان ماه 1350 ( 10 نوامبر 1971 ) پس از ده سال بیماری دشوار ( تنگ نفس و سکتۀ قلبی ) در 68 سالگی دوستان خود را ترک گفت . تأثیر عمیق مرگ او در میان دوستان و نزدیکان و همۀ اعضای حزب ، محبوبیت کامبخش را بیش از پیش آشکار ساخت . این محبوبیت ناشی از حجب ، محبت ، پُرکاری ، فداکاری ، ایمان سیاسی بود که در سرشت کامبخش جای داشت و حتی بدخواهانش قادر به انکار آنها نبودند . همانطور که در نامۀ یکی از احزاب برادر کشورهای سوسیالیستی تصریح شده کامبخش از رجال سرشناس جنبش کمونیستی و کارگری جهانی است . وی تمام عمر آگاهانۀ خود را صرف خدمت به کمونیسم کرد و خود را در خورد اعتماد طبقۀ کارگر نشان داد.

تجارب حیاتی ، اطلاعات سیاسی و تئوریک کامبخش او را برای نگارش بررسی هایی در بارۀ تاریخ حزب طبقۀ کارگر ایران کاملاً صالح می ساخت . طبیعی است نگارش این تاریخ کار یک نفر نیست . کار پر ارزش کامبخش به نوبۀ خود یک کار تدارکی است و به عنوان مجموعۀ مقالات نشر می یابد . تاریخ حزب طبقۀ کارگر در ایران باید با بررسی کوهی از مدارک و به شکل جمعی و در طول زمان فراهم آید . این وظیفه ای است مبرم و حیاتی . زیرا یکی از معایب مهم فعالیت انقلابی در ایران گسستگی دائمی کار و عدم ادامه کاری در آن است . ای چه بسا مکرر در مکرر از زمینۀ خالی کار آغاز شده و حال آن که دیگران بسیار چیزها را پیش از آن تجربه کرده بودند .

هم سوسیال دمکراسی انقلابی ، هم حزب کمونیست ایران و هم حزب تودۀ ایران و جنبش توده ای که به ابتکار و رهبری این حزب پدید آمده دارای گنجی از سنن و تجاربند . تجارب مثبت و منفی در این انبوه بسیار است که تا امروز نیز جمع بندی و بررسی نشده . حزب ما در این راه گام هایی برداشته که باید آنها را گام های نخستین دانست .مؤلف این کتاب از ورود در مسایل مشخص مربوط به افراد تا آنجا که میسر بوده احتراز ورزیده ، زیرا قضاوت در این مسایل به ویژه قضاوت در مسیر طولانی و بغرنج اختلافات درون حزبی را در صلاحیت بررسی های دقیق تر و هیئت های صالح حزبی می شمرد . و اتفاقاً بدون این بررسی درک برخی علل ناکامی های جنبش توده ای و حزب میسر نیست . اثر کنونی سرآغاز نیکی است که قاعدتاً آن را نسل حاضر و آتی دنبال خواهد کرد و عیار تلاش ها و مقام رزمندگان را چنانکه لازمۀ علمیت و عدالت انقلابی است برملا خواهد نمود.

کار کامبخش در زمینۀ تدارک تاریخ حزب طبقۀ کارگر در ایران جدی ترین و علمی ترین کاری است که به شکل نسبی تا کنون انجام گرفته و گواه استوار این دعوی نیز آرشیو وسیعی است که کامبخش به مدد آن ، فصول کتاب حاضر را تهیه کرده و پانزده سال اخیر زندگی را تماماً وقف آن نموده و در این کار وسواس و وجدان مورخ و انقلابی را پیوسته در پیش نظر داشته است . جا دارد این کتاب با دقتی که سزندۀ آن است مورد مطالعه و استفادۀ نسل های نوین انقلابیون قرار گیرد .

 

2) در بارۀ شیوۀ بررسی تاریخ جنبش کارگری در ایران

بررسی تاریخ جنبش رهایی بخش ملی و در درون آن جنبش کارگری در کشور ما تنها زمانی صحّت ، جامعیت و علمیت می یابد که مبتنی بر بررسی مشخص ( کنکرت ) و مستند سیر این جنبش باشد و حوادث مربوط به این جنبش را ، در چارچوب حوادث همزمان جهان و ایران مطالعه کند . اگر کنکرت بودن ، مستند بودن مراعات نشود ، اگر سیر حوادث جنبش رهایی بخش یا جنبش کارگری ایران در پیوند منطقی آن با حوادث جهان و ایران مورد مطالعه قرار نگیرد ، ناچار تحلیل ها و نتیجه گیری ها یا ذهنی و یا مغلوط و مخدوش از آب در خواهد آمد .

از جنبش مشروطیت تا به امروز ، غالب مبارزات سیاسی اعم از آن که متعلق به کدام طبقه بوده : بورژوازی لیبرال ، دمکرات های انقلابی وابسته به خرده بورژوازی شهر و ده ، یا انقلابیون پرولتاری با ناکامی هایی روبه رو شده ، و در کنار بسیاری از مجاهدان که در راه خود قهرمانانه جان باختند ، به پدیده های ناپیگیری ، ارتداد ، تسلیم نیز برمی خوریم . راز این پدیده ها را به هیچوجه نباید در «مختصات  روحی » مردم جست . برعکس همه چیز گواه بر سطح بالای شجاعت و جسارت و آرمان دوستی انقلابی خلق های کشور ما و عشق سوزان آنها برای نیل به هدف است و راز آن را ، همچنین نباید در عدم لیاقت رهبران جداگانه جستجو نکرد . مسلم است که نقش رهبری و رهبران و مسئولیت آنان و تأثیر مختصات اخلاقی ، فکری و ارادی آنان در امور به هیچوجه کم نیست و نمی تواند نادیده گرفته شود . ولی این عامل را هم نمی توان عامل قاطع دانست .عوامل عمده طبق توضیح ماتریالیستی تاریخ یک سلسله عوامل عینی است مانند مختصات تاریخی تکامل جامعۀ ما در سده های اخیر ، نقش امپریالیسم و عمّال آن ، ترکیب طبقاتی جامعۀ ایران ، ضعف طبقۀ کارگر ، سطح نازل مدنی و فرهنگی جامعه ، فقدان سنن و روحیات سازمانی و انضباطی و موازین رهبری و شیوه های رزم و پیکار و غیره .

در جامعۀ معاصر ایران محمل های پیدایش تشکّل انقلابی ، انضباط ، ادامه کاری ، پیگیری ، پایداری ، تحلیل درست وضع ، یافتنِ  وسایل مؤثر پیکار ، یافتن شعارهای درست مبارزه و غیره و غیره ، دم به دم آماده تر می گردد .انقلاب ایران به این روند ، تکانی نیرومند داده است . در این شرایط ، بررسی تاریخ گذشته اهمیّتی شگرف کسب می کند . ما این تاریخ را مطالعه نمی کنیم که تنها قهرمانان را بستائیم و یاران نیمه راه را بنکوهیم . این امری احساسی و تا حدی ، علی رغم ضرورت آن ، فرعی است . ما این تاریخ را مطالعه می کنیم برای آن که عبرت اندوزی کنیم . باید دلایل موفقیت ها و شکست ها با دقت بررسی شود و روشن گردد تا معلوم شود از چه باید احتراز کرد . به چه چیز باید توجه داشت .

توجه به تاریخ جنبش رهائی بخش و انقلابی در این اواخر زیاد شده است . غیر از حزب ما ، سازمان ها و بنگاه های نشریاتی دیگر دست به انتشار اسناد و تحلیل هایی زده اند . نقش مقدم حزب ما در این زمینه روشن است . ولی نمی توان از این توجه عمومی شادمان نشد . تاریخ کشور ما تاریخ شاهان نیست ، تاریخ مبارزۀ طبقاتی است . طی قرن معاصر مارکسیست ها نقش شگرفی در این مبارزۀ طبقاتی داشتند که بدون روشن کردن آن ، روشن کردن تاریخ معاصر میسر نیست . این نقش ، بدون کمترن تردید ، در آینده به مراتب شگرف تر از گذشته خواهد شد . لذا هر تلاش در این زمینه در سمت درست و عملی مشکور است .

شایان تصریح است که تاریخ حزب تودۀ ایران با تاریخ جنبش توده ای در ایران به عنوان دو مقولۀ عام و خاص با هم تفاوت دارند .  حزب تودۀ ایران منشأ جنبش توده ای وسیعی بوده ، به برکت این حزب ، اتحادیه های کارگری و دهقانی ، سازمان های زنان و جوانان و انواع جبهه ها و جمعیت ها ی دیگر علنی پدید شده که ده ها و صدها هزار نفر را متشکل ساخته است .

" این جنبش توده ای " از جهت دامنه و فراگیری آن از " حزب تودۀ ایران " بسی وسیع تر است . کتاب حاضر بطور اساسی به تاریخ حزب پرداخته و یادکرد از جنبش توده ای در آن برحسب ضرورت انجام گرفته است . لازم است که تاریخ اتحادیه های کارگری ، دهقانی ، سازمان های جوانان ، زنان ، سازمان های مترقی فرهنگی و غیره که طی بیش از نیم سدۀ اخیر در ایران از طرف حزب طبقۀ کارگر ایجاد شده است نیز تنظیم گردد .  در این صورت ، دامنۀ کوشش و اثربخش این حزب به مراتب روشن تر می شود . در همین زمینه باید به تنظیم تاریخ مطبوعات کارگری نیز که داستانی طولانی و شگرف و پرافتخار دارد توجه جداگانه ای معطوف داشت .

در بررسی تاریخ حزب طبقۀ کارگر نه فقط باید به انحراف و اشتباهاتی که در جریان مبارزۀ خارجی حزب ( مبارزه با دشمنان طبقاتی ) روی داده توجه داشت ، بلکه باید به ناهنجاری ها و کژ روی هایی که در مبارزۀ داخلی حزب  ( مبارزه با حاملان نظریات خطا ) روی داده توجه نمود .  نه فقط در عرصۀ پیشین ( یعنی مبارزۀ اجتماعی ) بلکه در این عرصه نیز احزاب کارگری در کشور ما دچار مشکلاتی شده اند . روشن است که مبارزات داخلی حزبی ، امری است ضرور . این مبارزه ای است بین اندیشه ها و روش های درست ، اصولی ، انقلابی ، و حاملان آن با اندیشه ها و روش های نادرست ، غیر اصولی ، منحرف ، و حاملان آن .  ولی این مبارزه ای است که باید به قصد تحکیم بیشتر وحدت حزب و فقط و فقط در چارچوب موازین سازمانی و به کلی مبرّی از محاسبات مشخص و گروهی انجام می گیرد .  تا زمانی که مبارزات برون حزبی مبتنی بر اصولیت انقلابی همراه با نرمش واقع گرایانه نباشد ، تا زمانی که مبارزات درون حزبی مبتنی بر مراعات  اکید موازین سازمانی و حفظ وحدت نشود ، ایجاد یک ستاد محکم انقلابی ، تأمین اراده و عمل ، و لذا احراز پیروزی در نبرد دشوار با دشمنان ماهر و محیلی مانند امپریالیسم و ارتجاع شدنی نیست .

 

                                                                                              احسان طبری

                                                                                              1358



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز چهارشنبه 15 فروردین ماه سال 1386 ساعت 6:01 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [8]






نقد ها : نقد، بررسی و معرفی کتاب




رفیق ما ف. م. جوانشیر، سر انجام کتابی را که طی سالیان اخیر سرگرم نگارش آن بود، به نامرفیق شهید ف. م. جوانشیر  "حماسه ی داد" و با عنوان دوم "بحثی در محتوای سیاسی شاهنامه ی فردوسی" در 342 صفحه به همت "شرکت سهامی خاص انتشارات توده" در دسترس خوانندگان منتظر و مشتاق گذاشت. این کتابی است سر شار از اندیشه ها و داوری ها و یافت های نو در باره ی حماسه عظیم شاعر نامدار ما که اگر نه بهترین، مسلما یکی از بهترین و بزرگترین حماسه های آفریده ی هنر انسانی در تاریخ جهانی است.

انتشار این اثر پر ارزش در دورانی که ممکن است مخالفان انقلابی نظام شاهنشاهی، دروغ بزرگ پژوهندگان ستایش گر رژیم گذشته را به جد بگیرند و "حماسه ی داد" فردوسی را "حماسه ی  شاهان و خسروان" بپندارند، یک واقعه ی نه تنها ادبی و تحقیقی، بلکه کاملا سیاسی است و از آن جا که مؤلف، خواه از جهت بررسی دقیق شاهنامه، خواه از جهت بررسی جامع منابع قدیم و جدید و خواه از طریق توسل به استدلالات عقلی و نقلی و آماری، احکام مورد نظر خود را به شکلی اثبات می کند.

ما با سندی روبرو هستیم که هر شکاکی را اگر به نظریات مؤلف قانع نسازد، لا اقل به فکر می اندازد، زیرا این اثر نوعی مصاف طلبی در مقابل "مفسران" شاه پرست و نژاد گرای اثر فردوسی است که طی پنجاه سال گذشته در ایران و خارج از ایران ده ها و ده ها کتاب و رساله و مقاله در مسخ شخصیت فکری و هنری فردوسی نگاشته اند و از آن میان بسیار اندک –مانند ملک الشعراء بهار- متوجه نکاتی شده اند که ف. م. جوانشیر آن ها را با گسترش شایانی عرضه داشته است. بدین سان "حماسه داد" دفاع سوزانی است از اندیشه ها و داوری های فردوسی و استقلال هنری گوینده ی بزرگ که کلام شیوا را با روان پاک انسانی همراه داشته و رها سازی این شخصیت مبارز تاریخ هنر است از پیرایه ها و آلایش های پلیدی که بر او بسته اند.

خواندن این کتاب برای همه به ویژه برای دختران و پسران ایرانی فرض واجب است تا بدانند که به قول مؤلف، "شاهنامه" حماسه ی ملت گرایانه و نژاد گرایانه و دفاع از نژاد اصیل ایرانی و شاهنشاهان معظم و فر و شکوه باستانی نیست، بلکه ستایش خرد، داد، هنر و مردمی و دشمنی با خود کامگی و پیمان شکنی است. در عصری که هنوز "حب" و "نژاد" و شیوه ی تفکر اشرافی و مشعوبی بر جهان تسلط داشت، این فردوسی است که می گوید "گهر بی هنر ناپسند است و خوار" و یا "هنر برتر از گوهر آمد پدید".

اوج بینش فردوسی در مقابله های یزدانی و اهریمنی انسان ها: در مقابله کاوه با ضحاک در مقابله رستم با کاووس، در مقابله بهرام چوبین با پرویز، در تراژدی های جاودانی و لرزاننده ی رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، در عشق های بزرگ زال و رودابه و غیره دیده می شود.

مؤلف به درستی می گوید: "تضاد اصلی که پایه ی تراژدی های شاهنامه است، تضاد میان دموکراتیسم دودمانی و شاهی خودکامه و به تصوری دیگر تضاد میان دهقانان آزاد و فئودالیسم اسارت گر است که در نظر فردوسی منطبق است بر تضاد میان داد و حکومت بیداد" (ص 334). در واقع این یک واقعیت تاریخی است که "پادشاهان مشورتی" (با پهلوانان و و دستوران و فرزانگان) به پادشاهی خود کامه بدل می شود و این روند تاریخی با گسترش مالکیت بزرگ ارضی فئودالی دارای نوعی توازی است. مؤلف می نویسد: "تصمیم هایی که شاهان بدون مشورت قبلی با پهلوانان و وزیران خویش و به طریق اولی علی رغم نظر آنان بوده و اجرای آن بدبختی به بار آورده است و بالعکس 100% تصمیم هایی که با نظر پهلوانان و دستوران دلسوز گرفته شده است، درست و توام با داد است." (ص145). سرنخی که مؤلف در باره ی تضاد خاندان های پهلوانی با خاندان های پادشاهی به دست می دهد، می تواند در صورت تحقیق کلاف هایی را بگشاید که تا کنون از کنارش گذشته ایم.(1)

ف. م. جوانشیر در کتاب خود تقریبا کلیه مسائل قابل بحثی را که از جهت درجه ی خلاقیت فردوسی و شیوه ی تألیف شاهنامه، رابطه ی این اثر با مختصات دوران معاصر فردوسی، فلسفه سیاسی مورد اعتقاد فردوسی و قشر اجتماعی او، برخی ویژگی های هنری کار فردوسی و غیره مطرح است در کتاب خود مطرح شاخته و به آن ها پاسخ های معقول و قابل قبول داده است.

با دقت زیادی که کار سیاسی سنگین روزانه از رفقای ما می گیرد، فرصت چندانی برای پرداختن آنان به امور پژوهشی نمی ماند، ولی "حماسه ی داد" نشان دان داد که باید از این مؤلف توقع کار های بیشتری را در زمینه ی تحلیل آثار ادبی فارسی داشت.

 

ا. ط.

نقل ا ز دنیا، شماره 1 سال 1360

__________________________________________

 

1) این جانب در بررسی خود از تاریخ بیهقی به این دفاع دائمی او از خواجه حسن میمندی و خواجه احمد عبد الصمد و بونصر مشگان در قبال "لجاج" مسعود غزنوی برخورده ام و بیهقی شکست پر عواقب "دندانقان" را در ثمره ی بی توجهی مسعود به پند های ارزشمند فرزانگان درباری می دید. مطلب در نبر بزرگمهر و خسرو به شکلی دیگر در مقابلهی رستم و کاووس مطرح و سزاوار دقت است.



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز پنجشنبه 26 بهمن ماه سال 1385 ساعت 6:26 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [19]






نقد ها : نابودی ناب




این روزها، هر گاه که فرصتی دست می داد و برای گریز از آزردگی هایی که در زندگی هرگز کم نمی آید، رمان «انفجار در کلیسای جامع»، اثر آلخوکارپانتیه نویسنده کوبایی را به ترجمه استوار و نیرومند آقای سروش حبیبی می خواندم. نثر و بافت کتاب طوری است که خواندن به شتاب و کوک زدن سطرها و «طی الارض» در صفحات، ممکن نیست. هنگامی که شما آن را واژه به واژه لمس کنید و بخش به بخش در آن بسر برید و سیالۀ آن را از درون خود بگذرانید، خواندن کارپانتیه برای شما به یک رویداد عاطفی بزرگ بدل می شود.

در جوانی هنگامی که می خواندیم و می شنیدیم که درویشی از شنیدن بیتی نعره بزد یا جامه درید یا سر در بیابان گذاشت، به خنده می افتادیم و چنین پدیده ای را ناممکن یا کار خرد باختگان می دانستیم.

ولی سال ها و حوادث چنان ظروف روح را سرشار می کند که در واقع به قطره ای بند است و سخن یا داستانی می تواند در آن دگردیسی شگفتی پدید آورد. چند قصه که این اواخر از مارکز، کازانتزاکیس، مالاپارته، سیلونه و کارپانتیه خواندم، درمن، لااقل بخش هایی از آن چنین تاثیراتی داشت برخی از نویسندگان معاصر آمریکای لاتین شعر و فلسفه و قصه و تبحر تاریخی- فرهنگی را در هاون جادویی هنر کوفته و از آن معجونی عجیب ساخته اند.

درباره هنر پاله ئولی تیکِ علیا از انسان های نه آندرتال (که غار های تاریک دوران یخبندان را با رسم ها و کنده کاریها و نقاشی های حیرت انگیز خود برای «تصرف» ماه، سرما، طبیعت، هجرت آهوها، می آراستند) خواندم که این آمیزه ای است از هنر و جادو و ایده ئولوژی و پراتیک روزمره برای زیستن.

در «صد سال تنهایی»، «خزان پدر سالار»، «نان و شراب» و «آزادی یا مرگ»، «قربانی»، «انفجار در کلیسای جامع» و امثال آنها چیزی از این دست احساس می شود. این بحث دیگر است که این «تکنیک» قصه نویسی تا چه حد بتواند دعوی «مطلق بودن» بکند. ولی خدمت «کلاسیک های امروز» در افزودن چیز تازه ای بر تکنیک رمان نویسی است که در آن سطح تخیل و تعقل را همروند بالا می برد.

آلخو کارپانتیه به علت کارشناسی و استادی در تاریخ هنر و بررسی دقیق اسناد زندگی ویکتورهوگ (آن شخصیت تاریخی واقعی که قهرمان کتاب اوست)، در اثر خود، تبحر و دانش بزرگی نشان می دهد. طبیعت کرائیبی و استوایی او، او را شاعری از نوع  نرودا  ساخته است. ولی در سیر سخن مانند مارکز عنان را به همخوانی آزاد نمادها و صحنه ها نمی دهد بلکه در چارچوب های منطقیِ زمانی- مکانی  ،  روانی- رویدادی   باقی می ماند.

گفتیم که کتاب درباره ویکتور هوگ است. او فرانسوی نیرومندی است که از سوی کنوانسیون در دوران انقلاب کبیر، مامور کوچ نشینهای فرانسه در کارائیب، این «مدیترانه غربی» می شود و ستاینده ربسپیر است و مانند او آرمان های والا را می خواهد به ضرب گیوتینی که همراه دارد، علیه فرانسویهای ثروتمند گوادلوپ و رشفور و به سود بردگان سیاه به کار برد. ولی ربسپیر و یارانش سقوط می کنند. انقلاب به همراه آنها در انحطاط فزایندۀ نوکیسگان (که دیرکتوآر و کنسولا سرانجام امپراطوری بناپارت را به وجود می آورند)، مانند مردی در مرداب فرو می رود.

گیوتین ها زنگ می زنند ویکتورهوگ از شاعر دژخیم، به فرماندار ثروتمند وسخت گیر مستعمرات و قصاب سیاهان و احیاءگر بردگی نو بدل می گردد. دوبار انفجار در کلیسای جامع (نام یک تابلو که سوفیا قهرمان زیبای کوبایی کتاب آن را دوست دارد) رخ می دهد و هر با ستون های جامع در هوا معلق می شوند. یک بار ویکتورهوگ تاجر به شاگرد پرشور ژان ژاک روسو و ربسپیر و یک بار دیگر ویکتورهوگ انقلابی به بازرگان برده دار میلیونر بدل می شود! مسخ یا تناسخ مضاعف است.

نام ویکتورهوگ مرا بحق به یاد ویکتور هوگو نویسندۀ بزرگ فرانسوی می اندازد. در زمستان 1355 رمان « 93 » را که زمانی ترجمۀ فارسی ناقصی از آن خوانده بودم، به روسی، ترجمۀ عالی بانو »شیشماروا» دوباره خواندم، متنی که از متن فرانسه، با تمام آن بازیهای دل انگیز زبانی خاص هوگو، دست کمی ندارد. زبان های اروپایی که دست کم سیصد سال است با هم بده بستان فرهنگی دارند، می توانند با دقت کامل از متون هم «عکسبرداری» کنند.

ما بین رمان کارپانتیه در بارۀ ویکتورهوگ و رمان ویکتور هوگو درباره حوادث 1793 شباهت های فراوانی است. انشاء درخشان و سرشار از ابداع هوگو از نیروی تخیل بی تگ و بُن، همراه تبحر وسیع در زمینۀ تاریخ و اساطیر و زندگی عصر حکایت می کند شاید کارپانتیه که دارای اصل فرانسوی و کارشناس تاریخ و ادب فرانسه است، تحت تاثیر نیرومند رمان «93» بود. ولی البته کارپانتیه به راه خاص کارائیبی و سدۀ بیستمی خود رفته است. در اثر «93» تعمیم های فلسفی عمیق، به مثابه پودهای یک تار ظریف هنری، سیطرۀ کمیاب هوگو را متجلی می سازد و او را بمثابۀ متفکر و انسان بزرگ معرفی می کند.

کتاب «93»، مانند غالب رمان های عصر هوگو، پر از استطرادها و گریزهاست که در کنار خطۀ اصلی قصه است. مانند بحث های «کنوانسیون»، یا توصیف ناحیه «وانده» و جنگل ها و مردمش. ولی ردۀ داستان نبرد کشیش سیموردن و پروریده اش گوون با فئودال است ارتجاعی مارکی دلان ته ناک، با آنکه گریزها گاه طولانی و خسته کننده به نظر می رسد، در همان ها مهارت تاریخی- فلسفی هوگو بروز می کند: می آموزد و به اندیشیدن وامیدارد.

مباحثۀ کشیش سیموردن و گوون (Gauvin) در زندان، در آستانۀ اعدام این آخری و سپس خودکشی سیموردن (که پس از اجرا وظیفۀ انقلابی و امحاءِ فرزند خوانده اش انجام می گیرد) ستایش صمیمانۀ هوگو از انقلاب و احساس انقلابی است، که با آنکه قاعدتاً باید از هیجان دوست ما کارپانتیه کمتر باشد، بیشتر است. هوگو، سیموردن عبوس و سخت گیر و وظیفه شناس را مظهر کسانی می داند که یک انقلاب کبیر باید به دست آنها صورت گیرد، آن چیزی که ویکتورهوگ نتوانست آنچنان باشد هوگو می نویسد: «افراد سخت گیر و جدی افراد بدبختی هستند. آنها را بر حسب رفتارشان، به داوری می گیرند. به روانشان نمی نگرند. اگر می نگریستند توجیه و تبرئه می شدند. لیکورک را که نفهمند، تیبریوس از آب در می آید.  و اتفاقاً ویکتورهوگ قهرمان کتاب کارپانتیه (که ضمناً از شخصیت لیکورک خوشش می آمد) می خواست یک ربسپیر (یا یک کشیش سیموردن) باشد ولی به همراه دزدان و دغلان دیرکتوآر و کنسول ها  به همراه بناپارت ها، باراس ها و فوشه ها یک تیبریوس، یک جبار زیردست از آب در آمد و سرانجام در آرامش بورژوایی خود بی سر و صدا مرد ویکتورهوگو انقلاب واقعی را به خوبی می فهمید و با آنکه مدت ها بعد، در قرن نوزدهم از آن سخن می گفت، رازآن را نیک در می یافت. وی می نویسد:

«در کنار امور مشهود و عیان انقلاب، اموری نامشهود و نامریی وجود دارد که اولی ها حائلِ دومی ها هستند. آنچه می بینیم سنگدلانه است ولی آنچه که نمی بینیم خدایی و زیباست... طوفان همیشه می داند که چه کند، در کنار درختی که صاعقه زده است، چه بیشه ها که سیراب می شوند».

شباهت «93» ویکتورهوگو به داستان ویکتورهوگ آلخوکارپانتیه، صرف نظر از موضوع (سرنوشت یک انسان در انقلاب کبیر فرانسه در پایان قرن هجدهم)، از جهت پرداخت هنری طبیعت نیز هست. دریای سرد و محیل کرانه های شمالی فرانسه در نزد ویکتورهوگو، و دریای گرم و پربرکت استوایی کارائیب در نزد کارپانتیه، یکی از توصیف های مرکزی است. نمونه ای از توصیف هوگو به دست می دهیم تا بعدها به کارپانتیه بپردازیم: «عبور از دریا همانند عبور ارتشی است در جنگ. طوفان گاه رخ نهان می سازد ولی همیشه در کمین است و کشتی را تهدید می کند. دریا سراپا کمینگاه است... دریا پر از رازهاست. گاه نمی توان پیش بینی کرد که چه در سر دارد. با او همیشه باید حساب خود را نگاه داشت. حتی می توان گفت دریا آئین و نظامی ویژۀ خود دارد: می تازد ولی بناگاه پس می نشیند. وعده می دهد ولی از اجراء آن سر باز می زند. کولاکی را تدارک می بیند ولی ناگهان منصرف می شود و خاموشی می گزیند. وعۀه مرگ در گرداب می دهد ولی به همان ترساندن بسنده می کند. از شمال تهدید می کند ولی ضربتش از جنوب است».

زبان کارپانتیه، بار گران و غنیِ تعابیر نویافتۀ تمام سدۀ نوزده و بیست را با خود دارد و شاید دریاهای استوایی نیز به این زبان مدد می رسانند. قهرمان اصلی داستان: سوفیا و پسرعمویش استبان.

ویکتورهوگ مهمان فرانسوی آنها، دکتر اوژه پزشک سیاه، ناخدا دکستر صاحب کشتی «ارو= ARROW» در سفر به «پرت او پرنس» این دریا را می بیند: «آب دریا اینک از ماهی هایی به رنگ رنگین کمان پوشیده بود که رنگ هایشان توأم با موج عوض می شد. بجز رنگ نیلی، که هلالی سرخ، حاشیه وار بر کنارۀ آن بود و ثابت می ماند. کشتی «ارو» به آهستگی آب را می شکافت و از وسط سفرۀ وسیعی از ستاره های دریایی، به سمت ساحل پیش می رفت. سوفیا، همانطور که در این انبوه آفریده ها میرا و سس