ماتم مرگ را به دور افکنیم و باورمند باشیم که اصالت با زندگی است و بشر آن را بیش از پیش خواهد آراست، و آوند آن را از زلال بهروزی خواهد آموخت. احسان طبری

کتاب خانه

آثار احسان طبری

· سطح امروزین فلسفه

· قصه ی شغال شاه

· جستار هایی از تاریخ

· در باره سمیوتیک

· پنجابه

· منتخب مقالات

· در باره منطق عمل

· سفر جادو

· گزیده مقالات

· با پچپچه های پاییز

· هورستیک

· درباره سیبرنتیک

· جامعه شناسی

· تاریخ یک بیداری

· گئومات

· شکنجه و امید

· دهه نخستین

· فرهاد چهارم

· داستان و داستان نگاری

· چهره یک انسان انقلابی

· از میان ریگها و الماسها

· درس های پیکار

· سیر تـکوین ماده و شعور

· رانده ستم و چهره خانه

· راهی از بیرون به دیار شب

· زایش و تکامل تئوری انقلابی

· مارکسیسم لنینیسم به زبان ساده (الفبای مبارزه)

· آموزش فلسفه علمی (بنیاد آموزش انقلابی)

· تئوری سیستمها و اصول دیالکتیک

· فروپاشی نظام سنتی و زایش سرمایه داری

· مسائلی از فرهنگ و هنر و زبان

· بــرخــی انـدیـشــه ها درباره دیالکتیک

· سیـسـتم و بــرخـورد سیستمی

· جامـعـه ایـران در دوران رضا شاه

· برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران

سخنرانی ها

· دیالک تیک

· بابی سندز

· ناکجا آباد

· کافکا







مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

مقالات سیاسی : در باره ملت و مساله ملی




تارنگاشت عدالت

 احسان طبری

نامۀ مردم، دورۀ هفتم، سال اول، شمارۀ ۵۳، پنجشنبه ٢۵ مرداد ۱۳۵۸‏

 

مسأله‏ بررسی و روشن ساختن قوانین رشد و تکامل قومی یا یه بیان دقیق‌تر اتنیک جامعه بشری یکی از ‏مسائل مهمی است که تنها مارکسیسم- لنینیسم حق دارد مدعی حل علمی و عملی آن باشد.‏

تحقیقات و تعمیمات ایدئولوگ‌های بورژوازی در این زمینه کم نیست، ولی این تعمیمات سفسطه‌آمیز، ‏بلامحتوا و نادرست است و هدف غایی آن توجیه به اصطلاح علمی سیاست ستم ملی و نژادی است که ‏بورژوازی در مقیاس کشور و جهان دنبال می‌کند و ای چه بسا عوامل ذهنی مانند مذهب یا آگاهی ملی یا ‏خصال به اصطلاح ثابت ملی، معیار تشخیص ملت‌ها قرار داده شده است.‏

مارکسیسم- لنینیسم معتقد است که جامعه بشری، در کنار رشد اجتماعی- اقتصادی (که به صورت تبادل ‏فرماسیون‌ها انجام می‌گیرد)، یک رشد و تکامل اتنیک را نیز می‌گذراند، که البته نسبت به رشد ‏فرماسیون‌ها دارای جنبه فرعی و تبعی است.‏

رشد و تکامل اتنیک جامعه یعنی چه؟ یعنی تکامل جامعه بشری از جهت بررسی اشکال گوناگون آن نوع ‏تجمع انسانی که مبتنی بر یک سلسله وجوه اشتراک پایدار است (مانند وجه اشتراک در سرزمین، زبان، ‏فرهنگ، روحیات و اقتصاد). می‌گوییم وجوه اشتراک پایدار، زیرا اگر وجه اشتراکی ناپایدار (مثلاً در سرزمین) ‏پدید شود، این به هیچ‌وجه به حساب نمی‌آید و ای چه بسا اقوام مختلف که در دوران‌های گوناگون تاریخ در ‏سرزمین مشترکی زیسته اند و ای چه بسا ملت‌های گوناگون که زبان واحدی دارند و غیره. در واقع از ‏سرآغاز تاریخ ما با چنین تجمع‌ها، که نام علمی «اشتراک اجتماعی اتنیک» بدان داده شده است، روبه‌رو ‏هستیم. واژه اتنیک را در فارسی نمی‌توان ترجمه کرد، مثلاً، چنان‌که گفتیم، می‌توان آن را قومی نامید، ‏ولی این کلمه رسا نیست و تولید ابهام می‌کند و به ناچار باید لفظ اروپایی را به کار برد.‏

در جامعه کمون اولیه، اشکال عمده این تجمع اتنیک عبارتست از طوایف و قبایل، که با هم خویشاوندی و ‏پیوند خونی داشته اند و در آخرین مراحل این جامعه، یعنی در پایان نظام دودمانی حتا اتحاد قبایل پدید ‏شده، که گاه بین آن‌ها خویشاوندی و پیوند خونی نبوده است. خویشاوندی و پیوند خونی تنها برای مرحله ‏معینی از تکامل اتنیک شاخص است. ‏

در جوامع برده‌داری و سپس فئودالیسم، شکل اساسی این تجمع یا اشتراک اتنیک، قوم است که از قبایل ‏و طوایف خویشاوند و ناخویشاوند پدید می‌آید.‏

طایفه، قبیله، اتحاد قبایل (که در یونان بدان «فراتری» می‌گفتند) قوم و تجمع اقوام اشترک‌های اتنیک ‏هستند که بین آن‌ها سه وجه مشترک وجود دارد: اشتراک ارضی (یا سرزمین)، اشتراک زبانی و اشتراک ‏فرهنگی و روحی. در اینجا هیچ‌گونه سخنی از اشتراک نژادی نمی‌تواند در میان باشد. زیرا نژاد از جهت ‏مارکسیستی یک مقوله بیولوژیک است، لذا از جهت علمی دارای معنای جداگانه ایست و ربطی به واحد ‏اتنیک، که یک مقوله اجتماعی است، ندارد.‏

با درآمیختن و به هم پیوستن تدریجی بازارهای متفرق محلی به صورت بازار واحد و بزرگ ملی (که به ویژه ‏عامل عمده آن بازرگانان سرمایه‌دار هستند)، و با تبدیل تقسیم کار اجتماعی در مقیاس یک محل به ‏تقسیم کار اجتماعی در مقیاس یک کشور (که در دوران تکامل سرمایه‌داری انجام می‌گیرد) اقوام و قبایل در ‏این دیگ عظیم اقتصادی می‌جوشند و مجتمع اتنیک بزرگ‌تری به نام ملت پدید می‌شود که دارای چهار وجه ‏مشترک پایدار است، یعنی زمین، زبان، فرهنگ و اقتصاد. بدین ترتیب، چنانکه مارکس و انگلس متذکر ‏می‌گردیدند، سرمایه‌داری به تفرقه قومی خاتمه می‌دهد و اهالی را از نظر اقتصادی به هم پیوسته ‏می‌سازد و تمرکز سیاسی ایجاد می‌کند و شرایط پیدایش و قوام ملت‌ها را فراهم می‌کند. مقصود ما از واژه ‏قوم، تکامل یک ملت بر پایه چهار وجه اشتراک پایدار است، که طبیعتاً مدت زمان معینی را در تاریخ اشغال ‏می‌کند. لنین می‌گوید: «ملت محصول ناگزیر و شکل ناگزیر دوران بورژوازی تکامل اجتماعی است.» (کلیات، ‏ج ٢۶، ص. ٧۵). از آنجا که تکامل سرمایه‌داری در عرصه جهانی با ناموزونی و در ازمنه مختلف انجام ‏می‌گیرد، لذا تبدیل اقوام به ملت‌ها در جهان هم‌زمان نیست و از آن جمله در آسیا و آفریقا دیرتر از اروپا ‏صورت می‌پذیرد، زیرا استعمار تا حدود زیادی تکامل عادی را در این نواحی ترمز کرده است. مارکسیسم‏لنینیسم تبعیت پیدایش مقوله ملت از سرمایه‌داری را به عیان نشان داده است و اینجاست که روشن ‏می‌شود تکامل اتنیک جامعه تابعی است از تکامل اقتصادی- اجتماعی آن، نه برعکس.‏‎ ‎

برخی ایدئولوگ‌های بورژوا، با مطلق کردن مقوله ملت و ادعای آن‌که «اتا- ناسیون» ‏(Etet –Nation)‏ (یعنی ‏ترکیب ارگانیک ملت‌ها و کشورها) یک ترکیب ثابت مدنی و روحی است، می‌خواهند برعکس تکامل اتنیک را ‏مایه تحولات تاریخ جلوه‌گر سازد، چیزی که به کلی خطاست.‏

در این مجتمع اتنیک تازه، که ملت نام دارد، وجوه اشتراک سه‌گانه قبلی نیز تغییر شکل می‌یابند. مثلاً زبان ‏واحد ملی پدید می‌آید و دیوار بین زبان محاوره (لفظ عوام) و مکاتبه (لفظ قلم) شکسته می‌شود و فرق بین ‏لهجه‌ها و نیم زبان‌های ولایات و زبان دیوانی مرسوم در پایتخت زدوده می‌گردد و وحدت لغوی و دستوری ‏زبان تعمیق می‌یابد.*

یا مثلاً  آگاهی ملی، به مثابه بخشی از حیات و فرهنگ جامعه پدید می‌شود، که احساس و عواطف ‏معینی را در باره ادراک شخصیت اتنیک و حقوق ملی و مبارزه برای رفع ستم ملی و غیره در بر می‌گیرد و ‏نقش اجتماعی بسیار مهم و حساسی را ایفا می‌کند.‏

یا مثلاً وابستگی به سرزمین زاد و بومی، که در فئودالیسم وجود داشت، به وابستگی به سرزمین ‏وسیع‌تری، که وطن ملی است، بدل می‌گردد و غیره.‏

چنانکه لنین یادآور می‌شود، در هر ملت بورژوا عملاً دو ملت و همراه آن دو فرهنگ وجود دارد:‏
یکی متعلق به طبقات حاکمه و دیگری متعلق به طبقات محکوم است، زیرا اشتراک ملی موجب از بین رفتن ‏تضاد طبقاتی نیست و این عامل دومی است که در تاریخ نقش تعیین‌کننده دارد. لذا دعوی ایدئولوگ‌های ‏رژیم پهلوی که می‌طلبیدند، مسایل باید در «سطح ملی» و در چارچوب «وحدت ملی» حل شود نه در ‏سطح طبقاتی و در چارچوب مبارزه طبقاتی، دعوی بی‌پایه ایست. همین تقدم برخورد طبقاتی بر برخورد ‏ملی است که در خود مسأله‏ ملی، از جهت این‌که در جهت منافع کدام طبقه مطرح است، مؤثر واقع ‏می‌شود. همین تقدم برخورد طبقاتی بر برخورد ملی است که موجب می‌شود ما حل مشخص مسایل ‏مربوط به مناسبات ملی را همیشه تابع منافع انقلابی طبقه پرولتاریا می‌سازیم و به آن هرگز برخورد ‏تجریدی نداریم و در اجرای شعار حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خود تا حد جدایی نیز برخورد ما طبقاتی ‏است.‏

لنین می‌گوید:‏
‏«شناختن بلاشرط مبارزه در راه حق تعیین سرنوشت، به هیچ‌وجه ما را ملزم نمی‌کند که هر گونه مطالبه ‏حق تعیین سرنوشت ملی را تأیید کنیم.» (کلیات، جلد ۵، صفحه ۳۳٧). و نیز: «منافع سوسیالیسم بالاتر از ‏منافع حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت است.» (کلیات، جلد ٢۳، صفجه ۱۹٨).‏

مقوله اننیک «ملت»، حتا در سوسیالیسم و کمونیسم، منتها با محتوای به کلی نو و با همگونی به مراتب ‏قوی‌تر اجزای خود، باقی می‌ماند. تنها با محو سرمایه‌داری و پیروزی سوسیالیسم و کمونیسم در مقیاس ‏جهانی و پس از پیدایش اقتصاد واحد جهانی و محو مرزها و حرکت آزادانه ملت‌ها در عرصه جهان و ‏درآمیختگی آن‌ها و پیدایش زبان واحد جهانی، مقوله ملت نیز به تدریج محو می‌شود و مقوله «بین‌الملل ‏بشری»، به مثابه واحد نوین اتنیک، جای آن را می‌گیرد، که این خود منظره ایست از جهت تاریخی بسیار ‏دور.‏‎ ‎

لنین می‌گوید: «همان‌طور که بشر تنها از طریق دوران گذار دیکتاتوری طبقات ستمدیده می‌تواند به محو ‏طبقات برسد، تنها از طریق دوران گذار آزادی کامل همه ملت‌های ستمدیده، یعتی آزادی آن‌ها برای جدا ‏شدن می‌تواند به در آمیختگی ناگزیر ملل در واحد بشری نایل آید.» (کلیات، جلد ٢٧، صفجه ٢۵۶).‏

در سرمایه‌داری از جهت مسأله‏ ملی دو گرایش دیده می‌شود:‏
۱- گرایش بیداری ملی و تشکل ملت‌های جداگانه و دولت‌های جدید. این گرایش به ویژه در آغاز ‏سرمایه‌داری غلبه دارد و انبوهه‌های ناپایدار قومی قرون وسطایی را در هم می‌شکند و واحدهای نوین ملی ‏پدید می‌آورد. اکنون در آسیا و آفریقا این پروسه در بسیاری از کشورها دیده می‌شود؛
‏٢- گرایش در هم‌آمیختگی ملت‌ها در اثر پیدایش اقتصاد جهانی و شکستن جدارهای فاصل بین ملت‌ها، که ‏در دوران امپریالیسم تفوق می‌یابد. این پروسه نیز در مقیاس جهانی دیده می‌شود.‏‎ ‎

ولی سرمایه‌داری نمی‌تواند این تضاد را حل کند، یعنی اتحاد بین‌المللی ملت‌ها را، در عین حفظ شخصیت ‏مستقل ملی آن‌ها، تأمین نماید. منظور ما از استقلال، یعنی رهایی یک ملت از تحمیل و تبعیض ملت دیگر ‏و امکانش برای تعیین سرنوشت خود بر پایه مصالح تکامل خویش. امپریالیسم با چنین استقلالی داتاً ‏مخالف است و «همکاری و شراکت» (پارتزیسم) با امپریالیسم به معنای استقلال نیست.‏

سراسر جهان امروز پر از انواع نمونه‌های تصادمات ملی است، زیرا سرمایه‌داری بر جسب ماهیت خود ‏ناسیونالیست و سیطره‌جو است نه انترناسیونالیست. آنجا که ایدئولوگ‌های بورژوا از به اصطلاح اتحاد ‏خانواده بشری دم می‌زنند، تازه این مطلب را بر پایه اندیشه جهان‌وطنی به میان می‌کشند. جهان‌وطنی یا ‏کسموپولیتیسم سرمایه‌داری، متضمن نفی شخصیت ملت‌ها و توجیه تبعیت ملل از یک ملت «برتر» و ‏‏«زبده» است. تنها سوسیالیسم می‌تواند پروسه انترناسیونالیزه شدن جامعه بشری را تسریع نماید. لنین ‏می‌گوید:‏
‏«هدف سوسیالیسم نه تنها از میان بردن هر نوع جدایی ملی، نه تنها نزدیکی ملت‌ها، بلکه درآمیختگی ‏آن‌هاست.» (کلیات، جلد ٢٢، صفحه ۱۳۵).‏

لذا روند استحاله، در هم‌آمیختگی و اتحاد ملت‌ها و پیدایش واحدهای بزرگ ملی، اگر طبیعی و مبتنی بر ‏ستم ملی نباشد، روندی مترقی است. مارکسیست‌ها با روند استحاله مصنوعی و اجباری، که بورژوازی ‏ملت حاکم برای محو شخصیت ملی خلق‌های ستمدیده به کار می‌برد، مخالفند و با آن مبارزه می‌کنند.‏

اکنون که با مقوله ملت و سیر پیدایش آن آشنا شدیم، نظری به «مسأله‏ ملی» بیافکنیم.‏

مسأله‏ ملی، مسأله‏ روابط اقتصادی، ارضی، سیاسی، دولتی، حقوقی، فرهنگی و زبانی بین ملت‌ها و ‏اقوام در فرماسیون‌های اجتماعی- اقتصادی مختلف است. این مسأله‏ در همه فرماسیون‌ها وجود داشته، ‏ولی در دوران سرمایه‌داری، به ویژه در دوران امپریالیسم، به حد اعلای حدت و شدت خود می‌رسد.‏

همان‌طور که مارکس و انگلس یادآور می‌شوند (جلد ٢، جلد ۳، ص. ٢۰- ۱۹) مناسبات ملی را به ویژه شیوه ‏تولید، خصلت جامعه و نظام دولتی و تناسب قوای طبقات در درون ملت و سیاست ملی طبقات حاکم معین ‏می‌سازد و خود این مناسبات ملی در جهات مختلف تکامل اجتماعی و از آنجمله در مبارزات طبقاتی تأثیر ‏متقابل و متعاکس دارد. توجه به محتوای مسأله‏ ملی و عوامل مؤثر در آن، برای احزاب انقلابی کارگری ‏دارای اهمیت اصولی فراوانی است.‏

مبارزه علیه ستم ملی اشکال مختلف به خود می‌گیرد، مانند:‏‎ ‎
‏- مبارزه برای استقلال کامل یا نیل به خودمختاری سیاسی و اقتصادی در میهن موجود،‏
‏- مبارزه برای وحدت سرزمین‌های پراکنده ملی،
‏- مبارزه برای خودمختاری فرهنگی بدون خودمختاری سیاسی و اقتصادی و غیره.‏

ستم ملی نیز به اشکال مختلف سیاسی، فرهنگی و اقتصادی و غیره از طرف هیأت حاکمه اعمال ‏می‌گردد. این ستم با ستم طبقاتی در می‌آمیزد و منشاء بروز ایدئولوزی‌های ناسیونالیسم (ملت‌گرایی)، ‏شوینیسم (ملت‌گرایی افراطی)، راسیسم (برتری نژادی)، دشمنی‌های مذهبی و غیره است که گاه نیز ‏منجر به تیره شدن آگاهی زحمتکشان و گمراهی آنان و مانع اتحاد آن‌ها علیه دشمن مشترک است. لنین ‏یادآور می‌شود که مسأله‏ ملی به مختصات دوران معین تاریخی و شراطط خاص و مرحله معین تکامل ‏اجتماعی هر ملت بستگی دارد (کلیات، جلد ٢۳، صفحه ۵٨). بدین معنی، مسأله‏ ملی در هر مرحله معین ‏تاریخی، دارای محتوای طبقاتی معین است. لذا، چنان‌که یادآور شدیم، باید برای ارزیابی صحیح آن برخورد ‏مشخص تاریخی و طبقاتی داشت.‏

مسأله‏ ملی از جهت مارکسیسم- لنینیسم در دو سطح بررسی می‌شود، یک بار از جهت مبارزه ملت‌های ‏مستعمره و وابسته برای نیل به استقلال سیاسی و اقتصادی در قبال امپریالیسم. این مسأله‏ در ‏مارکسیسم «مسأله‏ ملی و مستعمراتی» نام گرفته، و یک بار دیگر از جهت مبارزه ملت‌ها و اقوام محروم ‏علیه ستم ملی در داخل کشورهای کثیرالملله علیه بورژوازی ملت‌های حاکم.‏

ماهیت هر دو نوع یکی است، ولی نوع دوم در تاریخ معاصر دو بار و با ویژگی‌های معین بروز می‌کند. یک بار ‏در قرن نوزدهم در امپراتوری‌های اطریش- هنگری، در روسیه تزاری و در امپراتوری عثمانی و اینک در قرن ‏بیستم، در کشورهای کثیرالملله آسیایی و آفریقایی، که در آن بورژوازی ملت حاکم استقلال سیاسی را به ‏دست آورده است. مثلاً مسأله‏ کرد در عراق و مسأله‏ بنگلادش در پاکستان سابق از این نوع است.‏

در همین سطح، در کشور کثیرالملله ما، مسأله‏ ملی مطرح است. در کشور ما به جز فارس، که اکثریت و ‏حاکمیت با آن‌هاست، خلق‌های دیگری وجود دارند، مانند آذربایجانی‌ها، کردها، بلوچ‌ها، ترکمن‌ها، عرب‌ها. ‏درجه قوام ملی این خلق‌ها مختلف است. علاوه بر این‌ها در کشور ما اقلیت‌هایی وجود دارند، مانند ‏ارمنی‌ها، آسوری‌ها و یهودی‌ها و نیز واحدهای کوچک ملی در درون سرزمین خلق دیگر، مانند قبایل ترک ‏زبان در فارس، کرد زبان در خراسان و تات‌ها و طالش‌ها در آذربایجان. این اقوام طی قرون متمادی در کشور ‏ما با هم زیسته و فرهنگ مشترکی را پدید آوردند. ولی وجود ستم ملی و محرومیت خلق‌ها و اقلیت‌ها و ‏واحدهای ملی از تعیین سرنوشت و داشتن فرهنگ خود، وحدت جامعه کثیرالملله ما را از بین می‌برد. لدا، ‏ما خواستار حل مسأله‏ ملی در چارچوب وطن واحد، یعنی در چارچوب حفظ  تمامیت ارضی ‏ایران هستیم.

حزب ما در برنامه و اسناد مربوطه، خواست‌های مشخص خود را در این زمینه بیان کرده است و از این جهت ‏نخستین نیروی سیاسی است که مسأله‏ ملی را بر پایه مارکسیسم- لنینسم حل کرده و برای حل صحیح ‏آن در ایران مبارزه کرده و می‌کند.‏‎ ‎

 
‏-----------------------------------‏
* یکی از مظاهر جالب شکل گرفتن زبان‌های ملی در خاورمیانه، عمیق‌تر شدن جدایی زبان‌های عربی و ‏فارسی و ترکی از جهت واژه‌های علمی- سیاسی است. مثلاً اگر پنجاه سال پیش در ایران و ترکیه و ‏کشورهای عربی اصطلاج تشکیلات مترقی تقریباً مشترک بود، حالا «منظمات تقدمیه» در عربی، «ایلرجی ‏ارگوت لر» در ترکی و «سازمان پیشرو» در فارسی، این وجه اشتراک لغوی را از بین برده است.‏



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز پنجشنبه 28 شهریور ماه سال 1387 ساعت 10:05 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [1]






مقالات سیاسی : ساخت طبقاتی جامعه: برخی دقت‌ها و حاشیه‌ها




تارنگاشت عدالت

احسان طبری

منبع: یادداشت‌ها و نوشته‌های فلسفی و اجتماعی، ۱۳۴۵‏


کشف طبقات چنان‌که کلاسیک‌های مارکسیستی تصریح کرده اند، متعلق به مارکسیسم نیست. قبل از ‏مارکس برخی از مورخین بورژوایی فرانسوی به وجود طبقات در جامعه پی برده بودند. مارکسیسم در ‏مسأله ساخت طبقاتی جوامع مبتنی بر مالکیت خصوصی افزار تولید و مبارزه طبقاتی در این جوامع تئوری ‏موزونی ساخت که یکی از کلیدهای اساسی درک تحرک و تغییر پروسه‌های اجتماعی است و از این تئوری ‏موزون نتایج اجتماعی و سیاسی مهمی گرفت، یعنی به این نتیجه رسید که تنها طبقۀ رشدیابنده و محروم ‏جامعۀ معاصر، یعنی پرولتاریای صنعتی، قادر است جامعۀ طبقاتی را از طریق استقرار حاکمیت خود و اجرای ‏اصلاحات عمیق سوسیالیستی ملغا دارد.‏

کلاسیک‌های مارکسیستی چندان به تئوری ساخت طبقاتی جامعه و مبارزۀ طبقاتی اهمیت دادند که لنین ‏می‌گفت افراد بدون درک محتوای طبقاتی شعارها و اقدامات اجتماعی، پیوسته در سیاست نادان و ‏سطحی خواهند بود و در واقع برخورد طبقاتی و تحلیل طبقاتی از پروسه‌های اجتماعی حجاب‌ها را می‌درد ‏و کُنه بسیاری از وقایع را برملا می‌سازد.‏

تئوری ساخت طبقاتی جامعه‌های مبتنی بر مالکیت خصوصی افزار تولید و مبارزه طبقاتی بین طبقات ممتاز ‏و بهره‌کش و طبقات محروم و بهره‌ده در این جوامع دارای محتوای صحیح و مسلمی است. جامعه‌شناسی ‏امروزی بورژوازی در مقابل این تئوری روش دوگانه‌ای دارد. برخی‌ها با قایل شدن گروها و قشرها ‏(stratum)‏ ‏بر اساس مشاغل و حرفه‌ها و عقاید و روحیات و غیره در جامعه مایلند تقسیم طبقاتی جامعه معاصر را به ‏بهره‌کش و بهره‌ده و متوسط (که هم در بهره‌کشی شریک است و هم در تولید و بهره‌دهی) منکر شوند. ‏برخی (و از جمله پروفسور «رالف داندرف» ‏Ralph Dahrendorf‏ ایدئولوگ معروف آلمان غربی) تئوری طبقاتی ‏مارکس را می‌پذیرند، منتها می‌گویند فقط مالکیت افزار تولید پایه تقسیم جامعه نیست، بلکه قدرت نیز ‏هست و لذا تا زمانی که در جامعه قدرتمندان و حکمدارانی وجود دارند- از آنجمله در جوامع سوسیالیستی- ‏طبقات نیز هست و حال آن‌که مارکسیسم ریشه قدرت را در مالکیت خصوصی می‌جوید و مطلب را به ‏مراتب عمیق‌تر مطرح می‌سازد و سخن «رالف دارندرف» سفسطه‌ای بیش نیست و تعریف دقیقی که لنین ‏از طبقه می‌دهد اصلاً در نظر نمی‌گیرد.‏

این‌ها مطالب روشن است.‏

آنچه که هدف نگارنده از نوشتن این سطور است تکرار تئوری طبقاتی مارکسیستی و نقادی از تئوری‌های ‏بورژوایی نیست. این بحث مشبع است و خواستاران می‌توانند به درسنامه‌ها و کتب مربوطه مراجعه کنند. ‏آنچه که هدف نگارنده از نوشتن این سطور است آنست که تئوری ساخت طبقاتی جوامع مبتنی بر مالکیت ‏خصوصی افزار تولید و مبارزه طبقاتی در این جوامع به عنوان حربه و وسیله توضیح پدیده‌های اجتماعی نباید ‏به شکل صوری و مکانیکی درک شود. مثلاً برقرار کردن رابطه مستقیم و بلاواسطه بین محتوای برخی از ‏پروسه‌های اجتماع با این آن طبقه یا دیدن جدایی طبقات و ندیدن وجوه مشترک آن‌ها در پروسه تاریخی- ‏یعنی دو اشتباهی که در تحلیل‌های متداول دیده می‌شود، می‌تواند ما را به نتایج شماتیک و نادرست ‏بکشاند.‏

در مورد اول (یعنی در مورد استقرار روابط بلاواسطه بین محتوای برخی از پروسه‌های اجتماعی با این یا ‏آن طبقه) مشاهده می‌کنیم ‏که گاه علم و سراپای فرهنگ و حتا زبان را صرفاً به این یا آن طبقه نسبت داده ‏اند. این یک ساده کردن بیش ‏نیست. ساده کردن بغرنج و بغرنج کردن ساده هر دو غلط است. منسوب ‏کردن تمام فرهنگ معاصر جوامع ‏سرمایه‌داری به بورژوازی از نوع ساده کردن بغرنج است. آری در فرهنگ ‏معاصر کشورهای سرمایه‌داری، در علم، فن، هنر، فلسفه و در مجموع شیوه زندگی و معیشت، طرز تلقی ‏و جهان‌بینی و ایدئولوژی بورژوایی بی‌شک مُهر و نشان خود را گذارده است، ولی نباید فراموش کرد:‏
اولاً- به گفته لنین در این کشورها دو نوع فرهنگ: مترقی و ارتجاعی، انقلابی و ضدانقلابی دیده می‌شود.‏
ثانیاً- چون بورژوازی خود مستقیماً مولد نعمات معنوی نیست و چون برای روشنفکران مولد این نعمات نیز، ‏علی‌رغم وابستگی اجتماعی به بورژوازی، فیض نگرفتن از مجموع فرهنگ بشری و مقابله صریح با احساس ‏و عاطفه اکثریت جامعه گاه میسر نیست، در انچا نیز سروکار ما با یک پدیده خالص بوژوایی نیست و باید در ‏برخورد ما به مراتب دقیق‌تر و مشخص‌تر باشد.‏

رابطه ایدئولوژی‌ها با طبقات مستقیم‌تر است، ولی حتا در اینجا نیز باید برخورد تحلیلی داشت و پیچیده و ‏متناقض بودن پروسه را فراموش نکرد.‏

در مورد دوم (یعنی دیدن جدایی طبقات و ندیدن وجوه ‏مشترک آن‌ها) منظور از وجوه مشترک عبارت از ‏روحیات عمومی جامعه است که از سطح مشترک رشد ‏مادی و معنوی و وضع مشترک تاریخی و اجتماعی ‏جامعه ناشی می‌گردد.* طبقاتی که در این یا آن امر با هم ‏مقابلند، در امور مشترکی با یکدیگر عمل ‏می‌کنند. از اینجا به هیچ‌وجه نمی‌توان تئوری نادرست بورژوازی و ‏سوسیال دمکراسی را در باره «اتحاد ‏طبقات» توجیه کرد، زیرا جدایی طبقات ممتاز و محروم اصلی و عمده و ‏برخی وجوه مشترک آن‌ها فرعی ‏و غیرعمده است و لذا اتحاد بهره‌کش و بهره‌ده محال است، ولی از اینجا ‏می‌توان به