مقالات سیاسی : در باره ملت و مساله ملی
تارنگاشت عدالت
احسان طبری
نامۀ مردم، دورۀ هفتم، سال اول، شمارۀ ۵۳، پنجشنبه ٢۵ مرداد ۱۳۵۸
مسأله بررسی و روشن ساختن قوانین رشد و
تکامل قومی یا یه بیان دقیقتر اتنیک جامعه بشری یکی از مسائل مهمی است
که تنها مارکسیسم- لنینیسم حق دارد مدعی حل علمی و عملی آن باشد.
تحقیقات و تعمیمات ایدئولوگهای بورژوازی در این زمینه
کم نیست، ولی این تعمیمات سفسطهآمیز، بلامحتوا و نادرست است و هدف غایی آن توجیه
به اصطلاح علمی سیاست ستم ملی و نژادی است که بورژوازی در مقیاس
کشور و جهان دنبال میکند و ای چه بسا عوامل ذهنی مانند مذهب یا آگاهی ملی
یا خصال به اصطلاح ثابت ملی، معیار تشخیص ملتها قرار داده شده است.
مارکسیسم- لنینیسم معتقد است که جامعه بشری، در کنار رشد اجتماعی- اقتصادی
(که به صورت تبادل فرماسیونها انجام میگیرد)،
یک رشد و تکامل اتنیک را نیز میگذراند، که البته نسبت به رشد فرماسیونها
دارای جنبه فرعی و تبعی است.
رشد و تکامل اتنیک جامعه یعنی چه؟ یعنی تکامل جامعه
بشری از جهت بررسی اشکال گوناگون آن نوع تجمع انسانی که مبتنی بر
یک سلسله وجوه اشتراک پایدار است (مانند وجه اشتراک در سرزمین، زبان،
فرهنگ، روحیات و اقتصاد). میگوییم وجوه اشتراک پایدار، زیرا اگر
وجه اشتراکی ناپایدار (مثلاً در سرزمین) پدید شود، این به
هیچوجه به حساب نمیآید و ای چه بسا اقوام مختلف که
در دورانهای گوناگون تاریخ در سرزمین مشترکی زیسته اند و ای چه بسا ملتهای
گوناگون که زبان واحدی دارند و غیره. در واقع از سرآغاز
تاریخ ما با چنین تجمعها، که نام علمی «اشتراک اجتماعی
اتنیک» بدان داده شده است، روبهرو هستیم. واژه اتنیک را در
فارسی نمیتوان ترجمه کرد، مثلاً، چنانکه گفتیم، میتوان آن را
قومی نامید، ولی این کلمه رسا نیست و
تولید ابهام میکند و به ناچار باید لفظ اروپایی را به کار برد.
در جامعه کمون اولیه، اشکال عمده این
تجمع اتنیک عبارتست از طوایف و قبایل، که با هم خویشاوندی و پیوند خونی
داشته اند و در آخرین مراحل این جامعه، یعنی در پایان نظام دودمانی حتا
اتحاد قبایل پدید شده،
که گاه بین آنها خویشاوندی و پیوند خونی نبوده است. خویشاوندی و پیوند
خونی تنها برای مرحله معینی از تکامل اتنیک شاخص است.
در جوامع بردهداری و سپس فئودالیسم، شکل اساسی این تجمع یا اشتراک اتنیک،
قوم است که از قبایل و طوایف خویشاوند و
ناخویشاوند پدید میآید.
طایفه، قبیله، اتحاد قبایل (که در یونان
بدان «فراتری» میگفتند) قوم و تجمع اقوام اشترکهای اتنیک هستند که بین
آنها سه وجه مشترک وجود دارد: اشتراک ارضی (یا سرزمین)، اشتراک
زبانی و اشتراک فرهنگی و روحی. در اینجا هیچگونه
سخنی از اشتراک نژادی نمیتواند در میان باشد. زیرا نژاد از جهت
مارکسیستی یک مقوله بیولوژیک است، لذا از جهت علمی دارای معنای
جداگانه ایست و ربطی به واحد اتنیک، که یک
مقوله اجتماعی است، ندارد.
با درآمیختن و به هم پیوستن تدریجی
بازارهای متفرق محلی به صورت بازار واحد و بزرگ
ملی (که به ویژه عامل عمده آن بازرگانان سرمایهدار هستند)، و با
تبدیل تقسیم کار اجتماعی در مقیاس یک محل به تقسیم کار اجتماعی در مقیاس
یک کشور (که در دوران تکامل سرمایهداری انجام میگیرد) اقوام و قبایل در
این دیگ عظیم اقتصادی میجوشند و مجتمع اتنیک بزرگتری به نام ملت
پدید میشود که دارای چهار وجه مشترک پایدار است، یعنی زمین،
زبان، فرهنگ و اقتصاد. بدین ترتیب، چنانکه مارکس و
انگلس متذکر میگردیدند، سرمایهداری به تفرقه قومی خاتمه میدهد و اهالی
را از نظر اقتصادی به هم
پیوسته میسازد و تمرکز سیاسی ایجاد میکند و شرایط پیدایش و قوام ملتها را
فراهم میکند. مقصود ما از واژه قوم،
تکامل یک ملت بر پایه چهار وجه اشتراک پایدار است، که طبیعتاً مدت زمان
معینی را در تاریخ اشغال میکند. لنین میگوید: «ملت محصول ناگزیر و شکل
ناگزیر دوران بورژوازی تکامل اجتماعی است.» (کلیات، ج ٢۶، ص. ٧۵). از
آنجا که تکامل سرمایهداری در عرصه جهانی با ناموزونی و در ازمنه مختلف
انجام میگیرد، لذا تبدیل اقوام به ملتها در جهان همزمان نیست و از آن
جمله در آسیا و آفریقا دیرتر از اروپا صورت میپذیرد، زیرا استعمار تا
حدود زیادی تکامل عادی را در این نواحی ترمز کرده است. مارکسیسم-
لنینیسم تبعیت پیدایش مقوله ملت از سرمایهداری را به عیان نشان
داده است و اینجاست که روشن میشود تکامل
اتنیک جامعه تابعی است از تکامل اقتصادی- اجتماعی
آن، نه برعکس.
برخی ایدئولوگهای بورژوا، با مطلق کردن مقوله ملت و
ادعای آنکه «اتا- ناسیون» (Etet –Nation)
(یعنی ترکیب ارگانیک ملتها و کشورها) یک ترکیب ثابت مدنی و روحی
است، میخواهند برعکس تکامل اتنیک را مایه تحولات تاریخ جلوهگر
سازد، چیزی که به کلی خطاست.
در این مجتمع اتنیک تازه، که ملت نام دارد، وجوه اشتراک
سهگانه قبلی نیز تغییر شکل مییابند. مثلاً زبان واحد ملی پدید میآید و
دیوار بین زبان محاوره (لفظ عوام) و مکاتبه (لفظ قلم) شکسته میشود و فرق
بین لهجهها و نیم زبانهای ولایات و زبان دیوانی مرسوم در پایتخت زدوده
میگردد و وحدت لغوی و دستوری زبان تعمیق مییابد.*
یا مثلاً آگاهی ملی،
به مثابه بخشی از حیات و فرهنگ جامعه پدید میشود، که احساس و عواطف
معینی را در باره ادراک شخصیت اتنیک و حقوق ملی و مبارزه برای رفع
ستم ملی و غیره در بر میگیرد و نقش اجتماعی بسیار مهم و
حساسی را ایفا میکند.
یا مثلاً وابستگی به سرزمین زاد و بومی، که در
فئودالیسم وجود داشت، به وابستگی به سرزمین وسیعتری، که وطن ملی
است، بدل میگردد و غیره.
چنانکه لنین یادآور میشود، در هر ملت بورژوا عملاً دو ملت و همراه آن دو
فرهنگ وجود دارد:
یکی متعلق به طبقات حاکمه و دیگری متعلق
به طبقات محکوم است، زیرا اشتراک ملی موجب از بین رفتن تضاد طبقاتی نیست
و این عامل دومی است که در تاریخ نقش تعیینکننده دارد. لذا دعوی ایدئولوگهای
رژیم پهلوی که میطلبیدند، مسایل باید در «سطح ملی» و در چارچوب
«وحدت ملی» حل شود نه در سطح طبقاتی و در چارچوب مبارزه طبقاتی، دعوی بیپایه
ایست. همین تقدم برخورد طبقاتی بر برخورد ملی است که در خود مسأله
ملی، از جهت اینکه در جهت منافع کدام طبقه مطرح است، مؤثر واقع میشود.
همین تقدم برخورد طبقاتی بر برخورد ملی است که موجب میشود ما حل
مشخص مسایل مربوط به مناسبات ملی را همیشه تابع منافع انقلابی طبقه
پرولتاریا میسازیم و به آن هرگز برخورد تجریدی
نداریم و در اجرای شعار حق ملتها در تعیین سرنوشت خود تا حد جدایی
نیز برخورد ما طبقاتی است.
لنین میگوید:
«شناختن بلاشرط مبارزه در راه حق تعیین
سرنوشت، به هیچوجه ما را ملزم نمیکند که هر گونه
مطالبه حق تعیین سرنوشت ملی را تأیید کنیم.» (کلیات، جلد ۵، صفحه ۳۳٧).
و نیز: «منافع سوسیالیسم بالاتر از منافع حق ملتها در تعیین
سرنوشت است.» (کلیات، جلد ٢۳، صفجه ۱۹٨).
مقوله اننیک «ملت»، حتا در سوسیالیسم و
کمونیسم، منتها با محتوای به کلی نو و با همگونی
به مراتب قویتر اجزای خود، باقی میماند. تنها با محو سرمایهداری
و پیروزی سوسیالیسم و کمونیسم در مقیاس جهانی و پس از پیدایش
اقتصاد واحد جهانی و محو مرزها و حرکت آزادانه ملتها در عرصه جهان و
درآمیختگی آنها و پیدایش زبان واحد جهانی، مقوله ملت نیز به
تدریج محو میشود و مقوله «بینالملل
بشری»، به مثابه واحد نوین اتنیک، جای آن را میگیرد،
که این خود منظره ایست از جهت تاریخی بسیار دور.
لنین میگوید: «همانطور که بشر تنها از
طریق دوران گذار دیکتاتوری طبقات ستمدیده میتواند به محو طبقات
برسد، تنها از طریق دوران گذار آزادی کامل همه ملتهای
ستمدیده، یعتی آزادی آنها برای جدا شدن میتواند به در آمیختگی
ناگزیر ملل در واحد بشری نایل آید.» (کلیات، جلد ٢٧، صفجه ٢۵۶).
در سرمایهداری از جهت مسأله ملی دو گرایش دیده میشود:
۱- گرایش
بیداری ملی و تشکل ملتهای جداگانه و دولتهای جدید. این گرایش به
ویژه در آغاز سرمایهداری غلبه دارد و انبوهههای ناپایدار قومی قرون
وسطایی را در هم میشکند و واحدهای نوین ملی پدید میآورد. اکنون در آسیا
و آفریقا این پروسه در بسیاری از کشورها دیده میشود؛
٢- گرایش در همآمیختگی ملتها در اثر پیدایش
اقتصاد جهانی و شکستن جدارهای فاصل بین ملتها، که در دوران امپریالیسم
تفوق مییابد. این پروسه نیز در مقیاس جهانی دیده میشود.
ولی سرمایهداری نمیتواند این تضاد را حل کند، یعنی اتحاد بینالمللی
ملتها را، در عین حفظ شخصیت مستقل ملی آنها، تأمین نماید. منظور ما از
استقلال، یعنی رهایی یک ملت از تحمیل و تبعیض ملت دیگر و امکانش
برای تعیین سرنوشت خود بر پایه مصالح تکامل خویش. امپریالیسم با چنین
استقلالی داتاً مخالف است و «همکاری و شراکت» (پارتزیسم) با امپریالیسم به معنای
استقلال نیست.
سراسر جهان امروز پر از انواع نمونههای
تصادمات ملی است، زیرا سرمایهداری بر جسب ماهیت خود ناسیونالیست و سیطرهجو
است نه انترناسیونالیست. آنجا که ایدئولوگهای بورژوا از به اصطلاح
اتحاد خانواده بشری دم میزنند، تازه این مطلب را بر پایه اندیشه جهانوطنی
به میان میکشند. جهانوطنی یا کسموپولیتیسم سرمایهداری، متضمن نفی شخصیت
ملتها و توجیه تبعیت ملل از یک ملت «برتر» و «زبده» است. تنها
سوسیالیسم میتواند پروسه انترناسیونالیزه شدن جامعه بشری را
تسریع نماید. لنین میگوید:
«هدف سوسیالیسم نه تنها از میان بردن هر
نوع جدایی ملی، نه تنها نزدیکی ملتها، بلکه درآمیختگی آنهاست.» (کلیات،
جلد ٢٢، صفحه ۱۳۵).
لذا روند استحاله، در همآمیختگی و اتحاد
ملتها و پیدایش واحدهای بزرگ ملی، اگر طبیعی و مبتنی بر ستم ملی
نباشد، روندی مترقی است. مارکسیستها با روند
استحاله مصنوعی و اجباری، که بورژوازی ملت حاکم برای محو شخصیت ملی
خلقهای ستمدیده به کار میبرد، مخالفند و با آن مبارزه میکنند.
اکنون که با مقوله ملت و سیر پیدایش آن آشنا شدیم، نظری به «مسأله ملی» بیافکنیم.
مسأله ملی،
مسأله روابط اقتصادی، ارضی، سیاسی، دولتی، حقوقی، فرهنگی و زبانی بین
ملتها و اقوام در فرماسیونهای اجتماعی- اقتصادی مختلف است. این مسأله
در همه فرماسیونها وجود داشته، ولی در دوران سرمایهداری، به ویژه در
دوران امپریالیسم، به حد اعلای حدت و شدت خود میرسد.
همانطور که مارکس و انگلس یادآور میشوند (جلد
٢، جلد ۳، ص. ٢۰- ۱۹) مناسبات ملی را به ویژه شیوه تولید، خصلت جامعه
و نظام دولتی و تناسب قوای طبقات در درون ملت و سیاست ملی طبقات حاکم
معین میسازد و خود این مناسبات ملی در جهات
مختلف تکامل اجتماعی و از آنجمله در مبارزات طبقاتی تأثیر متقابل و
متعاکس دارد. توجه به محتوای مسأله ملی و عوامل مؤثر در آن، برای احزاب
انقلابی کارگری دارای اهمیت اصولی فراوانی است.
مبارزه علیه ستم ملی اشکال مختلف به خود میگیرد، مانند:
- مبارزه برای استقلال کامل یا نیل به خودمختاری سیاسی و اقتصادی
در میهن موجود،
- مبارزه برای وحدت سرزمینهای پراکنده ملی،
- مبارزه برای خودمختاری فرهنگی بدون خودمختاری سیاسی و اقتصادی و
غیره.
ستم ملی نیز به اشکال مختلف سیاسی،
فرهنگی و اقتصادی و غیره از طرف هیأت حاکمه اعمال میگردد.
این ستم با ستم طبقاتی در میآمیزد و منشاء بروز ایدئولوزیهای
ناسیونالیسم (ملتگرایی)، شوینیسم (ملتگرایی افراطی)،
راسیسم (برتری نژادی)، دشمنیهای مذهبی و غیره است که گاه نیز منجر به
تیره شدن آگاهی زحمتکشان و گمراهی آنان و مانع اتحاد آنها علیه دشمن
مشترک است. لنین یادآور میشود که مسأله ملی به مختصات دوران معین
تاریخی و شراطط خاص و مرحله معین تکامل اجتماعی هر ملت بستگی دارد
(کلیات،
جلد ٢۳، صفحه ۵٨). بدین معنی، مسأله ملی در هر مرحله معین
تاریخی، دارای محتوای طبقاتی معین است. لذا، چنانکه یادآور شدیم،
باید برای ارزیابی صحیح آن برخورد مشخص تاریخی و طبقاتی داشت.
مسأله ملی از جهت مارکسیسم- لنینیسم در دو
سطح بررسی میشود، یک بار از جهت مبارزه ملتهای مستعمره و وابسته
برای نیل به استقلال سیاسی و اقتصادی در قبال
امپریالیسم. این مسأله در مارکسیسم «مسأله ملی و مستعمراتی» نام
گرفته، و یک بار دیگر از جهت مبارزه ملتها و اقوام محروم علیه ستم ملی
در داخل کشورهای کثیرالملله علیه بورژوازی ملتهای حاکم.
ماهیت هر دو نوع یکی است، ولی نوع دوم در
تاریخ معاصر دو بار و با ویژگیهای معین بروز میکند. یک بار در قرن
نوزدهم در امپراتوریهای اطریش- هنگری، در روسیه تزاری و در امپراتوری
عثمانی و اینک در قرن بیستم، در کشورهای کثیرالملله
آسیایی و آفریقایی، که در آن بورژوازی ملت حاکم استقلال سیاسی
را به دست آورده است. مثلاً مسأله کرد در عراق و مسأله بنگلادش در
پاکستان سابق از این نوع است.
در همین سطح، در کشور کثیرالملله ما، مسأله ملی مطرح
است. در کشور ما به جز فارس، که اکثریت و حاکمیت با آنهاست، خلقهای
دیگری وجود دارند، مانند آذربایجانیها، کردها، بلوچها،
ترکمنها، عربها. درجه قوام ملی این خلقها مختلف است. علاوه بر اینها
در کشور ما اقلیتهایی وجود دارند، مانند ارمنیها، آسوریها و یهودیها
و نیز واحدهای کوچک ملی در درون سرزمین خلق دیگر، مانند قبایل ترک زبان
در فارس، کرد زبان در خراسان و تاتها و طالشها در آذربایجان. این
اقوام طی قرون متمادی در کشور ما با هم زیسته و فرهنگ مشترکی را پدید
آوردند. ولی وجود ستم ملی و محرومیت خلقها و اقلیتها و واحدهای ملی از
تعیین سرنوشت و داشتن فرهنگ خود، وحدت جامعه کثیرالملله ما را از بین
میبرد. لدا، ما خواستار حل مسأله ملی در چارچوب وطن
واحد، یعنی در چارچوب حفظ تمامیت ارضی ایران هستیم.
حزب ما در برنامه و اسناد مربوطه، خواستهای
مشخص خود را در این زمینه بیان کرده است و از این جهت نخستین نیروی
سیاسی است که مسأله ملی را بر پایه مارکسیسم- لنینسم حل کرده و برای حل
صحیح آن در ایران مبارزه کرده و میکند.
-----------------------------------
* یکی از مظاهر جالب شکل گرفتن زبانهای ملی در خاورمیانه، عمیقتر شدن جدایی زبانهای عربی و فارسی و ترکی از جهت
واژههای علمی- سیاسی است. مثلاً اگر پنجاه سال پیش
در ایران و ترکیه و کشورهای عربی اصطلاج تشکیلات مترقی تقریباً مشترک بود، حالا «منظمات تقدمیه» در عربی، «ایلرجی ارگوت لر» در ترکی و «سازمان پیشرو» در فارسی، این
وجه اشتراک لغوی را از بین برده است.
نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز پنجشنبه 28 شهریور ماه سال 1387 ساعت
10:05 PM
پیوند
| |
چاپ
|
دیدگاه های شما [1]
مقالات سیاسی : ساخت طبقاتی جامعه: برخی دقتها و حاشیهها
تارنگاشت عدالت
احسان طبری
منبع: یادداشتها و نوشتههای فلسفی و اجتماعی، ۱۳۴۵
کشف طبقات چنانکه کلاسیکهای مارکسیستی
تصریح کرده اند، متعلق به مارکسیسم نیست. قبل از مارکس برخی از مورخین
بورژوایی فرانسوی به وجود طبقات در جامعه پی برده بودند. مارکسیسم در مسأله
ساخت طبقاتی جوامع مبتنی بر مالکیت خصوصی افزار تولید و مبارزه
طبقاتی در این جوامع تئوری موزونی ساخت که یکی از کلیدهای اساسی درک
تحرک و تغییر پروسههای اجتماعی است و از این تئوری موزون نتایج اجتماعی و
سیاسی مهمی گرفت، یعنی به این نتیجه رسید که تنها طبقۀ رشدیابنده و محروم
جامعۀ معاصر، یعنی پرولتاریای صنعتی، قادر است جامعۀ طبقاتی را از
طریق استقرار حاکمیت خود و اجرای اصلاحات عمیق سوسیالیستی ملغا دارد.
کلاسیکهای مارکسیستی چندان به تئوری ساخت
طبقاتی جامعه و مبارزۀ طبقاتی اهمیت دادند که لنین
میگفت افراد بدون درک محتوای طبقاتی شعارها و اقدامات اجتماعی،
پیوسته در سیاست نادان و سطحی خواهند بود و در واقع برخورد طبقاتی و
تحلیل طبقاتی از پروسههای اجتماعی حجابها را میدرد و کُنه بسیاری از
وقایع را برملا میسازد.
تئوری ساخت طبقاتی جامعههای مبتنی بر مالکیت خصوصی
افزار تولید و مبارزه طبقاتی بین طبقات ممتاز و بهرهکش و طبقات محروم و
بهرهده در این جوامع دارای محتوای صحیح و مسلمی
است. جامعهشناسی امروزی بورژوازی در مقابل این تئوری روش دوگانهای
دارد. برخیها با قایل شدن گروها و قشرها (stratum) بر اساس
مشاغل و حرفهها و عقاید و روحیات و غیره در جامعه مایلند تقسیم
طبقاتی جامعه معاصر را به بهرهکش و بهرهده و متوسط (که هم در بهرهکشی
شریک است و هم در تولید و بهرهدهی) منکر شوند. برخی (و از جمله پروفسور
«رالف
داندرف» Ralph Dahrendorf ایدئولوگ معروف آلمان غربی) تئوری
طبقاتی مارکس را میپذیرند، منتها میگویند فقط مالکیت افزار تولید پایه
تقسیم جامعه نیست، بلکه قدرت
نیز هست و لذا تا زمانی که در جامعه قدرتمندان و حکمدارانی
وجود دارند- از آنجمله در جوامع سوسیالیستی- طبقات نیز هست و حال آنکه
مارکسیسم ریشه قدرت را در مالکیت خصوصی میجوید و مطلب را به مراتب
عمیقتر مطرح میسازد و سخن «رالف دارندرف» سفسطهای بیش نیست و تعریف
دقیقی که لنین از طبقه میدهد اصلاً در نظر نمیگیرد.
اینها مطالب روشن است.
آنچه که هدف نگارنده از نوشتن این سطور
است تکرار تئوری طبقاتی مارکسیستی و نقادی از تئوریهای بورژوایی نیست. این
بحث مشبع است و خواستاران میتوانند به درسنامهها و کتب
مربوطه مراجعه کنند. آنچه که هدف نگارنده از
نوشتن این سطور است آنست که تئوری ساخت طبقاتی جوامع مبتنی بر مالکیت
خصوصی افزار تولید و مبارزه طبقاتی در این جوامع به عنوان حربه و
وسیله توضیح پدیدههای اجتماعی نباید به شکل صوری و مکانیکی
درک شود. مثلاً برقرار کردن رابطه
مستقیم و بلاواسطه بین محتوای برخی
از پروسههای اجتماع با این آن طبقه یا دیدن جدایی طبقات و ندیدن وجوه
مشترک آنها در پروسه تاریخی- یعنی دو اشتباهی که در تحلیلهای متداول
دیده میشود، میتواند ما را به نتایج شماتیک و نادرست بکشاند.
در مورد اول (یعنی در
مورد استقرار روابط بلاواسطه بین محتوای برخی از پروسههای اجتماعی
با این یا آن طبقه) مشاهده میکنیم که گاه علم و سراپای فرهنگ و
حتا زبان را صرفاً به این یا آن طبقه نسبت داده اند. این یک ساده کردن
بیش نیست. ساده کردن بغرنج و بغرنج کردن ساده هر دو غلط است. منسوب کردن
تمام فرهنگ معاصر جوامع سرمایهداری به بورژوازی از نوع ساده کردن بغرنج
است. آری در فرهنگ معاصر کشورهای سرمایهداری، در علم، فن، هنر، فلسفه و
در مجموع شیوه زندگی و معیشت، طرز تلقی و جهانبینی و ایدئولوژی بورژوایی
بیشک مُهر و نشان خود را گذارده است، ولی نباید فراموش کرد:
اولاً- به گفته لنین در این کشورها دو نوع فرهنگ: مترقی و ارتجاعی، انقلابی
و ضدانقلابی دیده میشود.
ثانیاً- چون بورژوازی خود مستقیماً مولد نعمات معنوی نیست و چون
برای روشنفکران مولد این نعمات نیز، علیرغم
وابستگی اجتماعی به بورژوازی، فیض نگرفتن از مجموع
فرهنگ بشری و مقابله صریح با احساس و عاطفه اکثریت جامعه گاه میسر
نیست، در انچا نیز سروکار ما با یک پدیده خالص بوژوایی نیست و باید در
برخورد ما به مراتب دقیقتر و مشخصتر باشد.
رابطه ایدئولوژیها با طبقات مستقیمتر
است، ولی حتا در اینجا نیز باید برخورد تحلیلی داشت و پیچیده و متناقض بودن
پروسه را فراموش نکرد.
در مورد دوم (یعنی
دیدن جدایی طبقات و ندیدن وجوه مشترک آنها) منظور از وجوه مشترک
عبارت از روحیات عمومی جامعه است که از سطح مشترک رشد مادی و معنوی و
وضع مشترک تاریخی و اجتماعی جامعه ناشی میگردد.* طبقاتی
که در این یا آن امر با هم مقابلند، در امور مشترکی با یکدیگر عمل
میکنند. از اینجا به هیچوجه نمیتوان تئوری نادرست بورژوازی و سوسیال
دمکراسی را در باره «اتحاد طبقات» توجیه کرد، زیرا جدایی طبقات ممتاز و
محروم اصلی و عمده
و برخی وجوه مشترک آنها فرعی و غیرعمده
است و لذا اتحاد بهرهکش و بهرهده محال است، ولی از اینجا میتوان به
|