ماتم مرگ را به دور افکنیم و باورمند باشیم که اصالت با زندگی است و بشر آن را بیش از پیش خواهد آراست، و آوند آن را از زلال بهروزی خواهد آموخت. احسان طبری

کتاب خانه

آثار احسان طبری

· سطح امروزین فلسفه

· قصه ی شغال شاه

· جستار هایی از تاریخ

· در باره سمیوتیک

· پنجابه

· منتخب مقالات

· در باره منطق عمل

· سفر جادو

· گزیده مقالات

· با پچپچه های پاییز

· هورستیک

· درباره سیبرنتیک

· جامعه شناسی

· تاریخ یک بیداری

· گئومات

· شکنجه و امید

· دهه نخستین

· فرهاد چهارم

· داستان و داستان نگاری

· چهره یک انسان انقلابی

· از میان ریگها و الماسها

· درس های پیکار

· سیر تـکوین ماده و شعور

· رانده ستم و چهره خانه

· راهی از بیرون به دیار شب

· زایش و تکامل تئوری انقلابی

· مارکسیسم لنینیسم به زبان ساده (الفبای مبارزه)

· آموزش فلسفه علمی (بنیاد آموزش انقلابی)

· تئوری سیستمها و اصول دیالکتیک

· فروپاشی نظام سنتی و زایش سرمایه داری

· مسائلی از فرهنگ و هنر و زبان

· بــرخــی انـدیـشــه ها درباره دیالکتیک

· سیـسـتم و بــرخـورد سیستمی

· جامـعـه ایـران در دوران رضا شاه

· برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران

سخنرانی ها

· دیالک تیک

· بابی سندز

· ناکجا آباد

· کافکا







Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

شعر : کودک اندر دیار سرمایه




کودک اندر دیار سرمایه

بی خبر از نوازش مادر

استخوان سگان بود قوتش

سنگ ناسور کوچه ها بستر.

 

سوخته همچو شمع کافوری

در سیه چال معدنی مرطوب

خم شده پشت دستگاه عنود

از سحرگاه تا اوان غروب

 

کودکان دیده ام که در مرداد

بر سر تفته ریگ خفته به درد

چون گل منجمد خفته به خاک

بهمن بی امان چو زد دم سرد

 

شهر و ده پر بود از اطفال

نیمه عریان و جامه ها پاره

در میان زباله گم شده رزق

جسته همچون سگان آواره.

 

ا. ط



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387 ساعت 09:24 AM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [2]






شعر : پیروزى خورشید




"در نبرد روشنى با تاریکى، سرانجام پیروزى با روشنى است!"
(مزدک بامدادان)



در آسمان که بر آن توده بود ابر سیاه
به صبح، دیدم برپا شگرف پیکارى

کمین نشسته بهر جانب ابر تیره ضمیر
که تا کشد برخ مهر پرده تارى

چو کرکس سیهى زیربال خویش آرد
کبوتر زر خورشید را بهر بارى

کنون به قلزم قطران ابر غوطه ورست
چو یوسفى است بچاه اندرون نگونسارى

تمام نصرت تاریکى است و با خورشید
گمان مبر که دگر نو کنیم دیدارى

ولى ز ابر سیه تن رها نماید مهر
اگرچه از بس رنج و تلاش بسیارى

زهم بدرد آن لشکر پلید سحاب
به اسبریس فلک بر شود چو سردارى

من این مثال بدان آورم که ظلمت ظلم
ترا نسازد نومید گر که هشیارى

اگر کنون بوطن زور با زر است امیر
بامر شاه ستم کیش آدمیخوارى

چو شمس عدل و حقیقت فروغ خود پاشید
بجا نبینى آنروز تخت و دربارى

ز تیر پرتو پران بسوى تیره دلان
رسد دمى که از اینان نماند آثارى

نه آرزو و خیال است و خود فریبى و خواب
که هست هر سوئى از این فروغ انوارى

تمام پویه تاریخ عصر ماست، گواه
پیام مزدک قولى مسلم است، آرى!
***



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387 ساعت 7:10 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [5]






شعر : زمان را گنج ها در آستین است




شنـــــیدم لا لــه ای در کـوهســــــاری
 
درفـش افراشـت آغـاز بهــــــاری
 
بگــرد خــود جهانــی یافــت غمگیـــن
 
جهانی بی گل و ریحان و نسریـن
 
دلــش افســرده شــد از بـــی نصیبــــی
 
همــی سـر کـرد آهنـــگ غریبـی:
 
که ما را همدمی دراین زمین نیســـــت
 
بجز خار مغیلان در کمین نیسـت
 
چـو گلبـــرگ تــــرم پژمــرده گــــردد
 
کســی نی کو دلـش افسرده گـردد
 
در این صحـرای پر خاشاک و پرخــس
 
بــداغ خویـش تنهائیــم و بیکــس
 
ولـی آن دانــه هـا کـان لالـه افشـانـــــد
 
نسیمی برد و در هر گوشه بنشاند
 
هنــوز آن لالــه را جــان بــود در تــن
 
که شد رشگ جنان آن تیره گلخـن
 
چــو آتـش شعله هــا از خـــاک بــرزد
 
زهـر سو لالـه ای گلـرنـگ سرزد

 

* * *

ترا من نکته ای جانانه گفتم
مپندار از سر افسانه گفتم
ز تنهایی و ناکامی و ذلت
مشو نومید ای یار عدالت
که گیتی رنگبازی راستین است
زمان را گنج ها در آستین است
 
به نقل از نشریه دنیا شماره 4، زمستان 1345


نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز جمعه 10 اسفند ماه سال 1386 ساعت 10:05 AM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [6]






شعر : سخن گو از بهار




 

سخن گو از بهار،

از آن گلسنگ ملون

که در زیر آسمان گوگردی رویید،

از پرش غبار طلایی بر ماپیچ جاده ها،

از گودال ها که آسمانی در خود دارند،

از بی شماره گل های زرد

در بی شماره گل های سفید،

از غرش های محو در لابلای سکوت،

از دلهرۀ گام های ناشناس،

از طیران پرنده در مدارهای هوا

بر فراز درختی با ده بازوی گشاده

و ظهور ناگهانی خورشید با تجلی ساحر خود

در میان رنگ ها و حجم ها.

 

جهان هماهنگی است.

هماهنگی بنفش باز نسترن ها با ارغوان تیرۀ افق.

هماهنگی قندیل های گلی فام شاه بلوط

با تاج لرزان سروها.

جهان پدیده ها است.

رعشۀ دائمی علف های لاغر و خمیده

و سفر بی سرانجام گل های قاصد

و چرخش ناگزیر برگ های رها شده در باد سرنوشت.

 

و چشمان من

در قفسۀ آجرها و شیشه ها

چون به پرواز درناها در لاجورد می نگرد

از اندوه نمناک می شود.

از اینجا تا پردۀ شفاف ماه،

تا کشور فراخ آب های آسمانی،

آه، ای پرش خیال و نگاه!

 

در این امواج نورانی هوا

که آن را چون شیر گرم می توان نوشید

نغمه ای دوردست بر بال عاج کبوترهای مهربان،

سرود بلورین کودکی است با جعدهای طلایی.

و لوله ای از برگ ها در شاخه هاست،

با آن همه پرزهای سیمین و رگ های لطیف

و آن همه طرح های هندسی و غیر هندسی

آری، این گیاهان

از گنجشک ها و زنجره ها پر گوترند

و من با همین گوش های زمینی

سرود آسمان را می شنوم

که با باران زرین خورشید

فرو می ریزد.

در جان و در شعر مواد

و در آنسوی کدورت های چوبینه و سنگینه،

در صرف و نحو همۀ موجودات،

در چکامۀ پرشکوه آتشفشان،

این گل خون آلود زمانه،

در محط پر طنین آبشار،

در همه جا روح من است نشسته و من

در این معبد ارواح آشنا

بین ستون های طولانی نور دیوانه وار می گردم

و با غرش رعد می خندم

تا آن جا که

با شانه هایی خیس به زیر پوشال های معطر پناه برم.

 

شلاشاپ یک جوی گمراه،

آنجا که منخرین لطیف آهو می لرزد

و میوۀ کال بی صدا سقوط می کند

بر سنگ های خزه پوش و سنگ هایی با رگۀ آبی،

در این مخزن رنگ های بی نام،

در این بازی شگرف سایه ها و روشنی ها

و در این شهرهای پرغلغلۀ مورها و زنبورها

با عزلت خویش

که مانند شراب مست می کند،

با عزلت خویش که مانند ابدیت ژرف است.



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز پنجشنبه 2 فروردین ماه سال 1386 ساعت 7:58 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [9]






شعر : اندیشه هایی در بارۀ یک عکس




  شعر آزاد " اندوه " پس از دریافت آخرین عکس شادروان دکتر محمد مصدق در احمد آباد و زیر تأثیر این عکس سروده شد و در همان ایام (بهار 1346) در صفحه ی اول مجله ی دنیا منتشره در خارج از کشور نشر یافت و اینک به یاد کرد آن رجل ملی و میهن دوست و یادآوری محیطی که روزهای آخر مصدق در آن گذشت، تجدید چاپ می شود.

 

 

اندوه

 ( اندیشه هایی در بارۀ یک عکس )

 

و هر روز در سراشیب روز

اندوه به دیدارش می شتافت :

اندوه میهنی که پس از چندین سپیده دم ،

هنوز در شب استبداد است .

و گنجی که پس از رستن از راهزن ،

هنوز بر باد است .

اندوه مرغ آتشکام " فرصت " نام

که عبث گریخت.

اندوه رده ها و پرچم ها منظور همین عکس است

که ز هم گسیخت.

اندوه شهیدان در خاک

و پلیدان در کاخ

همدلان کم دل

و دشمنان گستاخ.

اندوه یاران رانده و فراق زده

و پیروان پراکنده و نفاق زده.

اندوه افتخاراتی سرفراز ، ولی پامال،

و آرزوهایی چون شهباز ،ولی بی پر و بال،

اندوه سالاری سالخورده در آستان زوال !

ای برادران من ،  ای گیاهان بدرود !

اینست نغمۀ آن آشنا ، که در خاک وطن غریب بود .

ولی آن سایۀ خاموش که بر شما پویید

تا گنبد تاریخ فرا خواهد رویید

زیرا کیست که چنین پاس افشرد چون کوه

درز میدان رزم و در میدان اندوه ؟

 

 

***

احسان طبری

اردیبشت 1346

***

نقل از :

نامۀ مردم

اسفند ماه 1358

دورۀ هفتم سال اول شمارۀ 183



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز سه شنبه 8 اسفند ماه سال 1385 ساعت 6:49 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [13]






شعر : از میان ریگ ها و الماس ها




شریان رودها

عضلات زمین را

بارور می کنند،

و در سکوت کرکس ها و صخره ها

باد، به زبان امواج سخن می گوید.

بیشه ها آن جا از خاموشی سرشارند

و در صلح بیابان ها

چکه شقایق وحشی می درخشد.

بید بن

عروس آسا

سیل رام نشدنی گیسوان را

بر گل کف های موج می پاشد.

و از ستیز موج و سنگ

بر رشته گل ها و نیزه های ارغوانی گیاهان

مشتی کبوتر بلورین می پرند.

و عطری که از آن بر می خیزد

در ریشه های هستی ام رخنه می کند.

زمان زاینده

زمان دگر ساز

زمان طوفان زا

هر دم با پویه ابر ها همراه است

و تار های سیمین باران

بر سرونازهای همیشه جوان

و بر طرقه های جنوبی که بر درخت انجیر نشسته اند،

و بر فریبای رؤیا رنگ بوته ها

فرو می نشیند.

شفق چشم افروز،

آمیخته با جیر جیر صبحگاهی

از میان گله ستارگان

بر می خیزد

همراه با باد خود سر و مستی آور

که گیاهان را

با پای بند ریشه ها

به رقص می آورد.

آن گه که روزی نو نطفه می بندد،

و در چوب های خوشاهنگ

زایش جوانه هاست،

و ریشه در تاریکی زمین

استخوان های سنگ را از هم می گسلد،

(به غرور و صلابت آن تسخر زنان)

و رنگین کمان لرزان در اوج رنگ پریده آسمان

گام نغمه ناک خود را

بر موران راهب بیشه

و پرواز بنفشه گون پروانه ها

و نگاه گوگردی روباهان

و دیدگان شراب آلود غزالان

و بال مهربان پرستو

می گذارد

و تا فوج عقابان بر لاژورد

و طلسم سپیده ی برف بر قله ها

و دریاچه ای که بر پیشانی زمین می درخشد

عکس می افتد.

در شب زمین

آن گه که در لجن مرموز مارها می خوابند،

و کرکس، شاه آدم خوران، در لانه می خزد،

و سراسر هستی در آب تیره تعمید می یابد،

و خاکستر فراموش را

بر سر خاک لاله و تب گل های زرد می پاشند،

به تنهایی غرور آمیز قله ها می اندیشم

و به راز بار آوری ابدی عناصر

و غبار بذر های سبز.

آه، روز فرا می رسد

و ستون های طلایی خورشید

بر سیم مه آلود آب

ترانه های شگرفی را بیدار می کند

که از آن تاریخی نو شکفته می شود.

و غوغای شهباز ها به آسمان بر می خیزد

و فیروزه ها از ظلمت معدن می گریزند.

و کاهنان با چهره هایی به رنگ سبز

ورد خوانان

خواستار نفوذ شب ها در گنبد های عقیق اند.

ولی این جا

برق شور دامنه هاست

و شتاب موران بیابانی در غبار داغ

و خفتن مرجان غروب بر طلای غلات

و انسان

چون پودی از تافته زمین

شمشیر پولادین خود را

بر راهبان می کوبد.

نور با اشیاء در می آمیزد، ریشه ها را بلورین می کند

و به هنگام بیدار شدن تذرون

پرتوی جهان بر نقش و نگار ترمه ها می افتد

و مانند توازن کندو ها

شهر ها می رویند

و از خُم های بزرگ، شراب شادمانی می آشامند.

چون دودی که از افق غروب بر می خیزد

یا چون آب صافی در شب زلال

یا چون آشیانه ای تهی

از این مرز آسمان تا آن مرز

با سینه گشاده

به سوی بادها که از دریا می آیند،

ایستاده ام.

خزانی ناگزیر از راه فرا می رسد

شب دیوار های سیاه خود را

بر من فرو می ریزد

ولی ناقوس روشن آب

و غوغای شهر ها

از زیستن سخن می گویند، از انقلاب.

آری رگ های ابدی سرنوشت