داستان : سناتور انتصابی بیژن رفعت
-1-
محمد رضا پهلوی بسیار دمق در اطاق کار خود درکاخ « صاحبقرانیه»ی نیاوران قدم می زد و به گزارش ارتشبد نصیری رئیس ساواک، در حالیکه سیگار می کشید، گوش می داد.
دکترها روزی ده تا سیگار تجویز کرده بودند و جاسیگاری طلای الماس نشان شاه سر ساعت با نغمه ی زیبائی به صدا در می آمد. جا سیگاری بلور اصل مرصع بود و هرگز به نظر نمی رسید که خاکستر و ته سیگار باید در آن جا بگیرد. ته سیگارها هم برای خود سرنوشتی دارند: یکی زیر کف سوراخ کفش کهنه ی یک بیکار له میشود، و یکی در جاسیگاری جواهرنشان آریامهری.
در گزارش بخش حوادث داخلی مطرح بود. نصیری می خواند:
«... آقای بیژن رفعت از خویشان نزدیک جناب آقای امیر اسدالله علم، مسئول لژ فراماسون که با آقای ریچارد هلمس رابطه ی شخصی دارد، دیشب در منزل القانیان پی از مست شدن اسائه ی ادب به ذات مبارک شاهانه کرده و با یادآوری از ایام تحصیل در دانشکده ی افسری که گویا از همراهان نزدیک شاهنشاه بوده، مطالب مبتذلی گفته و همینطور نسبت به علیاحضرت شهبانو مطالبی گفت که نقض حرمت خاندان جلیل سلطنتی است...»
شاه که غضب خود را فرو می خورد گفت:
- این همان وکیل بیرجند؟
- خیر قربان سناتور انتصابی.
- خوب بخوان.
نصیری خواند: آقای رفعت مدعی شد که گویا علیاحضرت شهربانو با برادرش کیانوش رفعت سر و سرّی دارد. کیانوش تازه از آمریکا برگشته و در دانشگاه ییل علوم اجتماعی خوانده است. 28 نفر مهمانان به شدت ناراضی شدند و به آقای القانیان گفتند مهمانی را تعطیل کند. آقای القانیان هم بی درنگ همین کار را کرد. از دیشب نیمه شب تا امروز ساعت ده همه مهمان ها از زن و مرد (18 زن و 10 مرد) به چاکر یا ناصر مقدم یا پرویز ثابتی تلفن کردند و مطالب را به طور مشروح اطلاع دادند. گزارشها مو نمی زدند. چاکر به مقدم گفتم از همه ی گزارش کتبی بخواهد.
نصیری ساکت شد.
شاه یک ورقه ی کاغذ از روی میز کار خود برداشت و آنرا در میان دستهای خود چلاند و در حالیکه دندانهایش را به هم می سائید گفت: باید این رذل را خردش کرد.
نصیری گفت: باری اطلاع عرض کنم که رفعت از سهامداران شرکت اکسون اویل کمپنی است و گویا سرمایه گذاریش از 25 میلیون دلار بالاتر است. ضمناً او پدر در پدر از زمان مظفرالدینشاه عضو فراماسونری است و از لژ اسکاتلند حمایل مخصوص گرفته است.
شاه مانند کودکان ننر جلوی نصیری روی صندلی عاج طلا کاری نشست و گفت:
- خب! مقصود؟
نصیری گفت: اطلاعاتی را که دارم به سمع مبارک می رسانم.
- میخای بگی نمی تونم خردش کنم؟
- چاکر چنین جسارتی نمی کنم. ولی خرد کردن به چه معنی. اعضاء سرویس های جاسوسی آمریکا و انگلیس مصونیت مطلق دارند.
- مقصود من از خرد کردن، خرد کردن جسم او نیست ما با خیبرخان گودرزی و بختیار چطور عمل کردیم؟
- بندوبست واقعی آنها به مراتب کمتر بود. رفعت در حالیکه شناخته نیست(مانند شاپور ریپورتر) سوگلی انگلیسیهاست. آنها از این تیپ ها چند تائی دارند.
شاه دوباره برخاست. کمی قدم زد و در مقابل نصیری که به خاطر ادامه ی قرائت گزارش کماکان با اجازه ی قبلی شاه نشسته بود، گفت: بالاخره تو این مملکت یا من رفعت و این تیپ ها ؟ این چه مسخره بازیست؟ آیا من نمی توانم از عهده ی یک چلغوز برآیم؟
- چاکر بی تقصیرم.
- من قسمت فراماسون و سیا را به عهده می گیرم. خود حل می کنم. اگر به اکسون اویل کمپنی بگوئیم«سهام یک فرد طرد شده « out of law » را تصرف کنند، آقایان بدشان می آید»؟
- آنها در مسائل قانونی ریاکارند. ولی احتمالاً خودشان به ما خواهند گفت چطور جورش را جور کنیم.
- احسنت ! در مساله ی خیبرخان ما پرونده ی تقسیم صد میلیون وام را متوقف کردیم. بختیار را هم کشتیم. اینها هم محبوب القلوب آقایان بودند.
- در این زمینه اعلیحضرت فقید هم کارهای برجسته کردند. از خزعل گرفته تا سردار اسعد.
- مگر محو رزم آرا، دک کردن مصدق و سیدضیاء کار ساده ای بود؟ نه. من خردش میکنم. دشمنان من این آدم وقیح را به این کارها تشویق می کنند تا به اوتوریته ی من صدمه بزنند. به من حسادت می کنند. ناسپاس و حق ناشناسند.
- حالا چه امر می فرمائید؟
- نقدا ًپرونده را تکمیل کن. تذکری هم به این القانیان بده. من قبلاً باید رشته ی ارتباط او را با فراماسون و هلمس قطع کنم و سرمایه گذاری او در آمریکا را لغو نمایم. آنوقت تماماً در چنگ ماست. علم اگر مادرش را هم جلوی چشمش سر ببرم جیک نمی زند. تملق ها را زیادتر می کند. نیروهای داخلی پهلوی من صفرند. ازآن بابت غصه ای نیست.
نصیری گفت: اطاعت می شود قربان. اجازه هست ادامه بدهم؟
- بخوان...
-2-
پهلوی، شریف امامی استاد اعظم لژ فراماسونی ایران را احضار کرد و به شکل سربسته ای مطلب را با وی در میان نهاد:
- بیژن رفعت در فراماسون چکاره است؟
- مسئول یکی از قدیمیترین لژهاست و از گراندلژ اسکاتلند هم حمایل و نشان دارد.
- امتیاز این وضع چیست؟
- مصونیت کامل ... فوقش می شود او را از کشور خارج کرد.
- به! بگذارم مثل خیبرخان و تیمورخان بختیار برود در خارج علیه من توطئه بچیند؟ این جناب انگلیس نمی فهمد که احترام امامزاده با متولی است. من چه ژاندارم آبراهه ی هرمز هستم، اگر یک کثافت عصمت و ناموس برایم نمی گذارد . دیشب مطلب را به گوش فرح رسانده بودند. تا صبح هق و هق گریه می کرد. چه چیز ها که به این دختره نمی بندند؟
شریف امامی می گفت: اطاعت می شود قربان من و سفیر، نامه ی محرمانه ی مفصلی برای شخص ملکه الیزابت می فرستیم. دستور می فرمائید چه پیشنهاد کنیم.
مصونیت او را لغو کنند تا من او را ادب کنم. بنویس که عدم رضایت اعلیحضرت نمی تواند در سرنوشت مجتمع نظامی – صنعتی اصفهان منعکس نشود.
- اطاعت قربان ولی اعدام یا حبس او غیر ممکن است.
- نه... نه... آزاد باشد ولی او را جزغاله می کنم، می چزانم، روحاً نابودش می کنم.
- یعنی به طور مشخص؟
- در آخر می شود یک آدم عادی، گدا، توهین شده و باید مثل یک کارمند دون اشل زندگی کند و دنبال پرونده های خودش در ساواک و شهربانی و دادگستری بدود. از همسایه هایش هم چند بار کتک بخورد. هرگز هم امکان خروج از کشور پیدا نخواهد کرد. اگر فرار کند اینکار کار همدستان اوست. مواظب باش!
شریف امامی تکان خورد. سکوت طولانی کرد و در دل گفت: عجب مردک بدجنس و بدکینه ایست. و با صدای بلند گفت: بله اگر مصونیتش لغو شود، اینها ممکن است. ولی برای آنکه فرار نکند باید او را تحت مراقبت قرار داد.
شاه گفت: بست و بند های مالی و سیاسی قوی دیگری با آمریکا دارد که آنها باید قطع شود... آنها هم نوعی مصونیت ایجاد می کنند. آقایان بدانند که ما می توانیم واکنش کنیم. آقایان انتخاب کنند!
شریف امامی در دل گفت: پس بیهوده نبود که همه چیز را روی دایره ریخت. آش روغن داری برای رفعت پخته است.
شاه گفت: از تو خواهش میکنم این کار را به خاطر من فیصله بده!
رئیس مجلس سنا گفت: مطمئن باشید قربان !
شاه گفت: مرسی! کشوری که در آن اوتوریته ی پولادین پیشوا نباشد، آن هم ایران، مفت نمی ارزد.
شریف امامی متملقانه گفت: همین طور است قربان!
شاه گفت: خوب، من تو را معطل نمی کنم. هرچه زودتر عمل کن.
شریف امامی گفت: اطاعت قربان!
اقدامات شریف امامی، سفیر انگلیس، ریچارد هلمس ،سفیر آمریکا، و اشرف پهلوی در جهت خلع امتیازات رفعت شروع شد. بیژن با حریف زورمند و فرومایه ای در افتاده بود. وقتی یکی پس از دیگری نامه هائی که با خط سرمه ای بر جسته چاپ شده بود و در زیر آنها امضاء های مهم دیده می شد دریافت کرد که با لحنی سرشار از نزاکت عذرش را می خواستند ، دانست که ضربات را از کجا نوش جان می کند. وقتی از اربابان بین المللی که سخت بدانها اطمینان داشت، مأیوس شد، قلدری و اوباش منشی او جای خود را ناگهان به ترس داد.
ولی هنوز سناتور بود.
سناتور رفعت آن صبح لطیف اوائل خرداد تازه روی صندلی نرم مجلس سنا نشسته بود که دید شریف امامی چنین اظهاراتی کرد:
- آقای سناتور بیژن رفعت به علت کسالت تقاضای استفا از محضر اعلیحضرت کردند و استعفاء ایشان مورد قبول واقع شد و آقای دکتر تقی ثابت به جای ایشان منصوب شدند. با آنکه سناتور منصوب به رأی گیری نیازمند نیست، از لحاظ مراعات موازین دموکراسی کشورمان رأ ی می گیریم! موافقین؟
همه دستها بالا رفت.
- مخالفین؟
هیچ دستی بالا نرفت.
بیژن رفعت متصل عرق می کرد. پیشخدمتی زیر گوش او گفت: آقای رفعت، آقای دکتر ثابت مایلند جای خود بنشینند.
فضای مجلس را سکوت مرگبار در قبضه داشت.
رفعت برخاست و در این سکوت از تالار خارج شد. در سرسرا مرد ناشناسی (یک مأمور ساواک ) لبه ی آستین او را گرفت و به سوی بیرون کشید . رفعت که فوق العاده متفرعن بود گفت:
- ده! آقا این چه حرکتی است؟
- زودتر بزن به چاک!
- مگر نمی بینی دارم خارج می شوم؟
- لفظ قلم صحبت نکن ، گفتم زودتر. آقای سناتور سابق!
رفعت دیوانه شد و با تشدد گفت: مرتیکه ی رذل بی ادب.
ناگاه کشیده ی سوزانی نیم طرف صورت رفعت را شعله ور ساخت.
تا رفعت آمد به خود بجنبد، مرد که استاد کاراته بود او را با یک ضربت بر شانه به نعشی بدل کرد و خروخر به سوی بیرون کشید. گوئی تمام مستخدمین از جریان خبر داشتند زیرا احدی از جای خود نجنبید. مرد ناشناس رفعت را روی پلکان انداخت و خودش به درون مجلس برگشت.
راننده ی اتومبیل بیوک آمریکائی متعلق به رفعت، وقتی ارباب خود را خونین و مالین روی پلکان یافت، او را در آغوش کشید و به اتومبیل منتقل کرد. رفعت بیهوش بود و تنها روی بستر مجلل پارک خود در فرمانیه به هوش آمد. زن و دو دختر دو قلوی دوازده ساله اش ، مستخدمه ها و مستخدمین به وحشت به اقدامات دکتر شمیم (دکتر خانوادگی رفعت ها) نگاه می کرد. رفعت به تدریج به هوش آمد و اولین واکنش او گریه بود.
-3-
وقتی شجاع الدین شفا نامه ی سراپا عجز و تضرع بیژن رفعت سناتور معزول را خواند، متأثر شد. رفعت یک مرتبه به خاک سیاه نشسته بود. او اعتراف می کرد که در اثر مستی مفرط در منزل القانیان بی ادبی کرده ولی:
گر بزرگ است از فرو دستان گناه
عفو کردن از بزرگان اعظم است
رفعت نوشت که غضب شاهنشاه آریامهر تمام زندگی پنجاه ساله ی او را به هیچ و پوچ بدل کرده و تنها عنایت مجدد آن ذات مقدس میتواند این سیلی خورده ی خشم ملوکانه را از سقوط در ژرفای بدبختی نجات دهد...ووو.
شفا از دفتر مرکزی دربار به باغ رفت. شاه آنجا با فرح راه می رفتند. شاه به دیدن شفا زهرخند خاص خود را تحویل داد و گفت:
- چیه شفا خپله؟
شفا در حالیکه نوک بینی او کنده ی زانویش را لمس میکرد و گفت:
- قربان، عریضه ای است...
- از کی؟
- از سناتور سابق بیژن رفعت.
- بفرست برای خودش در کوزه بزاره آبش رو بخوره.
فرح گفت:
- اسم این مرتیکه ی کثیف را نیار!
شفا دوباره تعظیم کرد و گفت: اطاعت قربان. می فرمائید پس بدهم یا دور بیاندازم؟
شاه گفت یک هفته او را سر بدوان. بگو اعلیحضرت وقت نفرمودند و بعد که خوب او را سر دواندی نامه را به دستش بده و بگو آمدنش به نیاوران برایش خطرناک است.
شفا دستور را مو به مو اجراء کرد.
پس از یک هفته وقتی رفعت با بیوک آخرین مدل خود به خانه برگشت، نامه در جیبش بود. زنش مهرناز روی پلکان عمارت گفت:
- بیژن ، چی شد؟
بیژن نامه را از در جیب درآورد و در هوا تکان داد.
- خب ،چی؟
- مگر نمی بینی، نامه ی خودم را به خودم پس دادند.
- ولی تو یک نامه داری.
بارقه ی بیهوده ی امیدی در ضمیر رفعت جهید و پرسید: چه نامه ای؟
مهرناز نامه ای را از داخل عمارت آورد و پشت پاکت را خواند«سازمان امنیت و اطلاعات کشور»
مضمون نامه این بود که باید به محض دریافت نامه، خود را در سلطنت آباد به اطاق 306 آقای دکتر باقری معرفی کنید. تأخیر موجب مسئولیت است.
رنگ رفعت مانند مرده سفید شد.
بیوک را روی شن های استخر بیضی آبی رنگ سر اند و از پارک خارج شد و به سروصدای زنش مهرناز توجهی نکرد.
رفعت در یک محیط بی نهایت خشک و فشرده ی اطاق 306 ، دکتر قلابی باقری را پیدا کرد.دکتر در حالیکه اوراقی را الکی پس و پیش می کرد پس از دو سه دقیقه سر را بلند کرد و گفت: فرمایش؟
- شما احضار فرمودید و نامه را روی میز گذاشت.
باقری که در اثر تعقیب مأمورین و اطلاع با بی سیم از آمدن رفعت خبر داشت، ابروها را بالا انداخت و گفت: بارک الله !
رفعت حرفی نزد.
باقری گفت: تیمسار دستور فرمودند، حالا که اعلیحضرت لطف خاصی به شما ندارند، بهتر است پارک فرمانیه را به پسر عموی تیمسار بفروشید. قیمت چقدر است.
رفعت گفت: فروش که اجباری نیست.
باقری گفت: برای همه نیست، برای شما هست.
رفعت گفت : ساختمان بدون اثاث .
باقری گفت: با اثاث .
رفعت محاسبه ای در ذهنش کرد و گفت: 14 میلیون تومان .
باقری گفت: باشه چهارده میلیون تومان که برای شما که پول نیست، و برای تیمسار هم هدیه ی گرانقیمتی نیست.
رفعت فهمید که خانه مجاناً ضبط می شود و لذا با عصبانیت گفت:
- آقای دکتر باقری. من الان همین خانه و اتومبیل را دارم . برای شخصی مثل من که در آمریکاشم تاپِ تاپ بودم! غیر ممکن است خانه را بفروشم.
باقری با خونسردی گفت: آقای میراشرافی در اصفهان خانه ی کوچولوی بسیار تمیزی تهیه کرده، دست مهرنازخانم و بچه هاتان را بگیرید و تشریف ببرید آنجا. میراشرفی از طرف تیمسار مأموریت داره مخارج شما را تأمین کند. ولی کلفت و نوکر و باغبان و شوفر و آشپز و مستخدمه ی فیلیپینی خوشگلتان را مرخص کنید. بودجه تان نمی رسد. ابداً ، ابداً .
رفعت گوئی به مجسمه ای از گچ بدل شده بود.
باقری ادامه داد.
- مقاومت بی فایده است. میدم اینجا بلائی سرت بیارن که تا عمر داری فراموشش نکنی . قلدریت را ببر برای آن زن هرجائیت که با القانیان راه داره ... راستی میدونی کیانوش تصادف کرده... طفلک جابجا مرد!
- رفعت جلوی چشم خود را سیاه دید. غش کرد و نقش زمین شد.
- 4-
با نوشتن هبه نامه ی محضری به نام پسر عموی نصیری، رفعت حتی یک گلدان از پارک فرمانیه نبرد. با پیکانی که خودش میراند زن و بچه ها را به اصفهان برد. در راه بر سر رابطه ی القانیان و مهرناز – مطلبی که واقعی بود و خود رفعت هم بو برده بود- جنجال دیوانه کننده ای بین آنها در گرفت که بچه ها را در تمام راه زجر میداد.
خانه ی مرحمتی میراشرافی واقعاً مدرن و تمیز و مبله ولی بسیار کوچک و عادی بود. خود او تا دو هفته رو نشان نداد. رفعت و مهرناز خودشان مجبور به خرید می شدند. بچه ها را که از دبیرستان رازی تهران برداشته بودند، نتوانستند در دبیرستان مناسبی در اصفهان جا بدهند .
یک روز در مغازه ی نان فروشی، اصفهانی لندهوری پای رفعت را لگد کرد و گفت:
- آقا جون ببخشید که کف کفشم روی پای شما را لمس کردس!
رفعت که از رفتار قبلی این مرد و گرفتن نوبت او در خرید نان بربری عصبانی شده بود ، از جا در رفت و گفت: پامو له کرده حالا به قول اصفهانیها مزه هم می اندازه !
مرد ناشناس ناگهان بیخ کراوات شیک رفعت را گرفت و او را به دیوار کوبید و فریاد زد: به اصفاهون توهین می کنی؟ و یک سلسله فحشهای ناموسی داد.
نانوا از پشت دخل پرید و گفت: اسمال آقا، کرایه نشین آقای میراشرافیه ولش کن! مگر تهرونیها را نمی شناسی چه گنده دماغند؟
رفعت که دیگر با منطق زندگی تازه ی خود آشنا شده بود، فهمید که جریان سازمان یافته است و آن هم با نظارت و مدیریت میراشرفی . خود را جمع و جور کرد.
مرگ کیانوش که رفعت در جریان تشییع و تدفینش در تهران بود، همراه اطلاع از رابطه ی زنش با القانیان، همراه همه ی حوادث دیگر تعادل روحی رفعت را بر هم زد. خودش احساس میکرد که چیزی در مغزش تکان خورده است. آنروز بدون خرید نان بربری به عرق فروشی رفت و چندان نوشید که پخش زمین شد. وقتی به هوش آمد، کسانی او را در پیکانش گذاشته بودند. گریه ی های های بی اختیاری او را به لرزه درآورد. می دانست که دیگر به صفر بدل شده است و یک «اسمال آقا» میتواند او را با یک کلمه تا چند روز بلرزاند. فکر خودکشی از سرش گذشت. ولی جرأتش را نداشت. وقتی به خانه برگشت مهرناز را دید که با میراشرفی زیر درخت بید مجنون خنده و شوخی به هم تحویل میدهند. میراشرفی 4 هزار تومان حقوق ماهانه برایشان آورده بود. در مسئله ی خانه به اصطلاح مهمان خود او بودند و می گفت: « خونه خونه ی خودتونه. قابلی نداره»
رفعت بق کرده لب حوض کم عمق و مربع کوچکی که از کنارش بوته ی گل سرخ نگاه می کرد، نشست.
میر اشرافی گفت: خسته نباشین!
ولی رفعت جوابی نداد.
میراشرافی با مهرناز خداحافظی ملوسی کرد و بچه ها را بوسید و با پرت کردن یک« خداحافظ» به هوا خارج شد.
رفعت با تلخی گفت: با این دزد الدنگ چی گل می گفتی و گل می شنفتی؟
مهرناز گفت: به تو مربوط نیست.
رفعت گفت: به من مربوط نیست ؟ اگر به شوهرت مربوط نیست پس به کی مربوطه؟
تو شوهر نیستی. روزی روزگاری شوهرم بودی. میخای بچه ها را نگاه دار میخای تحویل خودم بده. من دیگر از فردا رفتم. آقای میراشرفی همه جور وعده ای برای زندگی آتیه ام داده.
رفعت نفهمید چه شد. ولی زنش و بچه ها دیدند که او لرزید و سپس غش کرد و دست و پا زد و دندانها را قراچاند و کف کرد. صرع ! صرع به سراغ سناتور سابق بیژن رفعت آمده بود. (1)
نقل از : مجموعه داستان «چشمان قهرمان باز است»
تهران - 1360
***
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) اسامی و حوادث در این داستان پایه ی تخیلی دارد.
نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت
09:43 AM
پیوند
| |
چاپ
|
دیدگاه های شما [1]
داستان : معجون سبز
ما هر یک ، بار سنگین هزاران سال کار و تاریخ را بر دوش می کشیم و آنچه در این داستان می آوریم، در آغاز جمهوری رم، در سالهای صد پیش از میلاد مسیح میگذرد و میتوانست با برخی تغییرات «غیر ماهوی» در هر جا و هر زمان روی دهد!
فرودگاه پندار ما اکنون «شهر جاویدان» رم است که با غرور و بلندپروازی عجیب روی تپه های هفتگانه ی«لاتیوم» ، بر کرانه ی«تیبر» سر بلند می کرد و در این روزها به تدریج رونق میگرفت و بر زرق و برق و هیمنه ی خود می افزود و شهرت آتن و اسکندریه را در سایه می نهاد.
رم که یونان را در هم شکسته و در امپراطوری هلنی اسکندر رخنه می کرد و دودمانهای دیگر اروپائی را می چاپید و شهرستانهای ایتالیائی را به یوغ می کشید، خود را تنها شهر سزنده ی خدایان نیک و بزرگ (Optimi maximi)، تنها شهر«شهروندان حقیقی»می شمرد و به تدریج غنی و غنی تر میشد. تاریخ می رفت که مرکز مقتدر جدیدی از سیطره جوئی، غارت و تباهی پدید آورد.
و تاریخ ،تا زمانیکه در آن زور بر حقیقت می چربد، همیشه از این غولهای خون آشام و مردم اوبار پدید می آورد.
در یک سوی شط «تیبر» کاخهای ظریف «پاتری سیَن ها» یا اشراف، یکی از پی دیگری ساخته میگردید. این کاخها را مهندسان ماهری می ساختند که چابکدستان یا «Praefecti fabrum» نام داشتند.
آنها آموختگان دبستان معماری یونان بودند و کاخها یا «پالاتین ها» را با ستونهای کورنتی و دوریک زیبا و ایوانها و پالکانه های فراخ بنا می کردند. «پالاتین» ها به تالار و مشگویهای آراسته و گرمابه ها مجهز بودند. زمین کاخ را با موزائیکهای خوش نقش مفروش می کردند. دیوارهای از مرمر سفید یا شنگرفی یا آراسته به صحنه های نقاشی شده بود که نگارگران و پتگران (pictor) آنها را با ظرافتی خیره کننده، پدید می آورند. اثاث این کاخها از عاج و زر سیم بود. مردان ساکن آن با جامه ها و جبه ها (toges) و گردن آویزان های مرصع و زنان با چترهای پرندین و بادبیزنهائی از پر طاووس و آرایش های گونه گونه گیسوان، بر فریبائی کاخها میافزودند. تالارها و راه پلکان از تندیس های تقلیدی یونانی مانند «ونوس ملطی» یا «آپولون بل و در» یا «ئوریژ» الهه ی دلف و یا ژوپیتر نشسته بر اریکه ی قدرت و امثال آن پر بود.
گرد کاخ باغهای گل حنا و تاج خروس و درختان سروناز و ابریشم و فواره ها و آب نماها و چمنهای گسترده و پسته ای رنگ به وجود آمده بود: باری گوشه ای از بهشت برای ستمگری که در آن کاخ مسکن داشت با رنج بردگانش و به کمک سکه های زرینش (که خود ثمره ی غارت بود) به وجود آمده بود و در نظامهای سروری و چاکری هرگز جز این نبود و اکنون نیز جز این نیست.( پروردگار! تا کی این زجر انسانی و تحقیرش؟)
هر اندازه کوی اشراف شکوهمند بود، محلات گدانشین آن سوی خاکریزهای «تیبر» نفرت و نکبت را بر می انگیخت. ساکنان این کوی ها عوام شهرنشین(plebs urbana) نام داشتند. برخی زحمتکش بودند و بسیاری انگل، برخی شریف و بسیاری دغل. خانه هایشان سه یا چهار طبقه ولی گلین و ناپایدار بود، به اندک چیزی فرو می ریخت یا فرو می سوخت. آشکوبها با راه پله های تنگ و تاریک به هم متصل می گردید و در اطاقهای محقر گروهی خویشاوند یا بیگانه تل انبار می شدند. بر زشتی کوخهای فقیرانه، تلهای خاکروبه که گربه ها و سگهای مرده آنها را متعفن تر از عادی کرده بود، می افزود و از سبزی و درخت خبری نبود.
بیکارانی که در میدان مرکزی شهر به نام «فوروم» (forum) روز را به خواب یا گدائی یا شیادی می گذراندند، شبها به این کویهای منحوس می آمدند و تضاد فقر و ثروت را در پایتخت مغروری که می خواست آقای جهان شود، عمیقتر می ساختند. بسیاری ازآنها نیروی قابل فروشی بودند که به خاطر یک سکه، دشنه های خود را به کار می انداختند.
میدان فوروم البته هنوز به شکوه و جلال دوران « اکتاویان اوگوست» نرسیده بود، ولی به هر جهت مرکز کشور و محل مجلس سنا بود و پر جمعیت ترین نقطه ی شهر محسوب می شد که در آن تخت روانهای اشراف را بردگان سیاه و سپید فس فس کنان و عرقریزان می کشیدند. تریبونها و پره تورها و سناتورهای و شوالیه ها و دیگر صاحبان مناصب در ارابه های منقش خود با اسبهای زبده و زیبا تفاخرکنان همراه خیلی از غلامان پیاده و سواره می گذشتند. صیادان و فروشندگان روستائی فریادزنان کالای خود را اعلام می داشتند، دستفروشان رومی به همین منوال. در فوروم به تمام معنی «محشر خری» بر پا بود و قلب ایتالیا که می رفت به بزرگترین و مقتدرترین کشورهای روی زمین بدل شود در آنجا می طپید.
-2-
آندرونیکوس یک برده ی تعلیم دیده ی یونانی بود که سنش به زحمت از پنجاه سال می گذشت. برده ی تعلیم دیده (servus literatus) می توانست، مانند آندرونیکوس، فیلسوفی بسیار دانا باشد ولی وی از شوربختی در جنگی و غارتی اسیر افتاده و سپس او را بر بالای سنگی یا جعبه ای چوبین ایستانده و با نعره و صدای طبل بهایش را اعلام داشته و با بستن صدها خاصیت شگرف به او ( که به هنگام اسارتش فراموش شده بود ) او را فروخته بودند.
آندرونیکوس سری نیمه کل، چشمانی نیمه لوچ ، بینی نوک تیزِ سر به هوا، ریشی ژولیده، گردنی کج، شکمی ورم کرده، جامه ای وصله دار، کفش چوبی، و عصائی خود ساخته داشت. ظاهرش مضحک ولی جا افتاده بود. در واقع در عالم خود ، هم در عقل و هم در گربزی نابغه ای بود.
زبان یونانی را کمتر از اشیل و ئوریپید نمیدانست و در زبان لاتین چنان استاد بود که روان و شیوا و زیبا شعر می سرود. از نویسنده ی این داستان نپرسید چرا و چگونه چنین چیزی ممکن است؟ این مسلم است که آندرونیکوس، برده ای از مردم شهر تارانت، به سبک «آریستوفان» (مضحکه نگار یونانی) نمایشنامه های خنده آوری نوشته و در آن اشراف رومی را منتها با نامهای یونانی به باد استهزاء گرفته بود. ولی نمایشنامه های او را چون برده بود، به ثمن بخس می خریدند، که با آن تنها می توانست شکمی نیمه سیر کند.
این نیز مسلم است که وی مترجم بخشی از «ادیسه» اثر جاودانی همر به شعر لاتین است. خریدار اول و ارباب سابق که او را با چنین کمالاتی دید، چون مرد بی انصافی نبود، روزیکه از شرابهای غلیظ سیسیل سیاه مست شده بود، گفت: «تو! آندرونیکوس، سگت به من می ارزد. خدایان را خوش نمی آید که چون من صد سکه طلا در قلک ذخیره کرده ام ،با همه حماقت و بلاهتم حکیمی مانند ترا که خلقاً و خلقاً تالی سقراط هستی، برده ی خویش کنم، برو که آزادی! این هم حکم آزادیت!»
آندرونیکوس چند تعظیم غرا کرد و گفت: «معلوم نیست که آزادی من، مرا از این بردگی خوشبخت تر سازد ولی پرومته در نهاد انسانها عشق آزادی را نهاده است. اجازه می دهی که گاه برای دیدار دوستان سری به این سرای محبت بزنم؟» و ارباب که یک بنه دار متمول از مردم سیسیل بود اجازه داد.
آندرونیکوس وقتی به طرف میدان فوروم می رفت دید که این گاودار بدمست او در واقع دچار سرگردانی کرده و از این لحظه باید کاری کند که از گرسنگی نمیرد، و دغدغه جان و زندگی او را آزار می داد. ولی به هر جهت آزادی نعمتی بود که نمی شد آنرا رد کرد.
نزد خود گفت: این بد نیست که اکنون آقا و چاکر خودم هستم. می توانم برای بازیگران فقیر که در گوشه ی گذرگاه ها نمایشی ترتیب میدهند نمایشنامه بنویسم یا نقش مشتری کف زننده و تحسین کننده ی «اجیر» را بازی کنم و در آخر روز درهمی از آنان بستانم و یا آهسته جیبی را از همسایه ببرم، یا می توانم به سناتورهائیکه عطشان رأی دهندگانند رأی خود را بفروشم یا رأی جمع کنم و روی پلکان معابد به سودشان سخنرانی نمایم- و خود را شاید به وصل دنیاوی برسانم. به من چه که آنها احمقهای متفرعنی بیش نیستند. اینجا رم است . اینجا یونان نیست. یا می توانم برای جماعت بیکاره قصه سرائی کنم و دروغهای عجیب و غریب از اژدهاها و جن ها و پریان جنگل و دریا اختراع نمایم، یا می توانم در«سیاهی لشگر» خادمان یک بانوی مغرور راه بروم و خود را چاکر و زرخریدش جلوه دهم تا از او مزدی ولو ناچیز بستانم، زیرا این موجودات مایلند مرکب آنها هر چه انبوه تر باشد و با زنان دیگر هم چشمی و حسادت دارند. به علاوه باب گدائی و صدقه گرفتن هم که بسته نیست . هرگاه ضرر باشد به توصیه ی یک نفر، نفر دیگر را به ضرب خنجر از پای در می آورم. به من چه که این که و آن کیست، فقط به شرط آنکه صره ای سکه ی نقره دریافت نمایم و در میخانه مجاور بتوانم ساغری شراب با کباب غاز بخورم و لبانم و انگشتانم را بلیسم ..»
و سپس آندرونیکوس کمی غمگین شد که با آنهمه کتکهای قساوتکارانه که از مؤدبها و معلمهای یونانی و رومی خورده، به خیال آنکه به جائی برسد، امروز گدائی ژنده پوش بیش نیست و بیماری جرب خواب راحت را بر وی حرام ساخته و زشتی منظر و مقام پست، او را از جامعه ی انسانی طرد کرده است. از گوشه ی چشم به لاژورد دودآگینی که تخت طلائی ژوپیتر را در آن نهاده اند نگریست، یعنی که: «خودمانیم! آیا این رسمش شد! » ولی ابرها با رنگهای نارنجی یا فیلی یکدیگر را با لجاج ابدی دنبال می کردند و آسمان به سرنوشت زمین و موجودات ناچیز بی اعتنا بود.
|