
شعر زیر از هوشنگ ابتهاج با نام "مرثیه" است و در سال 1368 بمناسبت درگذشت احسان طبری
، تئوریسین - محقق و بزرگترین فیلسوف مارکسیست ایرانی سروده شده است.
این شعر در همان زمان بصورت دستخط و یا تایپ شده در ایران دست بدست میگشت.
این اواخر هم چند بندی از آن تحت عنوان " تکه هایی از یک مثنوی بلند" در چیستا چاپ شد.
سرو بالایی که می بالید راست
روزگارِ کجروش خم کرد و کاست
وه چه سروی، با چه زیبی و فری
سروی از نازک دلی نیلوفری
ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غمناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست
خوشه خوشه گرد کردی، ای شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت
توبه کردی زانچه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم
توبه کردی گر چه می دانی یقین
گفته و ناگفته می گردد زمین
تائبی گر زانکه جامی زد به سنگ
توبه فرما را فزون تر باد ننگ
شبچراغی چون تو رشک آفتاب
چون شکستندت چنین خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که این گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پیش ازین
تا نمی مردی چنین ای نازنین!
شوم بختی بین خدایا این منم
کآرزوی مرگِ یاران می کنم
آنکه از جان دوست تر می دارمش
با زبانِ تلخ می آزارمش
گرچه او خود زین ستم دلخون تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون تر است
آتشی مُرد و سرا پُر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد
آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چونِ خویش به داند جهان
بس که نقشِ آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهانِ خوبی و خیر بشر
آن جهانِ خالی از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شیشه کی ماند به سنگستان درست
جانِ نازآیینِ آن آیینه رنگ
چون کند با سیلی این سیلِ سنگ؟
از شکستِ او که خواهد طرف بست؟
تنگی دست جهان است این شکست
****
پیشِ روی ما گذشت این ماجرا
این کری تا چند، این کوری چرا
ناجوانمردا که بر اندامِ مرد
زخم ها را دید و فریادی نکرد
پیرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنین افتاد حال؟
سینه می بینید و زخمِ خون فشان
چون نمی بینید از خنجر نشان؟
بنگرید ای خام جوشان بنگرید
این چنین چون خوابگردان مگذرید
آه اگر این خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد
چشم هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افکنده از شرمِ جواب
آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سینه ها از کینه ها انباشتن
آن چه بود؟ آن جنگ و خون ها ریختن
آن زدن، آن کشتن، آن آویختن
پرسشی کان هست همچون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه ریز
آن همه فریادِ آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندانبان شدید
آنکه او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزندِ شماست
راه می جستید و در خود گم شدید
مردمید، اما چه نامردم شدید
کجروان با راستان در کینه اند
زشت رویان دشمنِ آیینه اند
آی آدم ها این صدای قرنِ ماست
این صدا از وحشتِ غرقِ شماست
دیده در گرداب کی وا می کنید؟
وه که غرقِ خود تماشا می کنید.