ماتم مرگ را به دور افکنیم و باورمند باشیم که اصالت با زندگی است و بشر آن را بیش از پیش خواهد آراست، و آوند آن را از زلال بهروزی خواهد آموخت. احسان طبری

کتاب خانه

آثار احسان طبری

· سطح امروزین فلسفه

· قصه ی شغال شاه

· جستار هایی از تاریخ

· در باره سمیوتیک

· پنجابه

· منتخب مقالات

· در باره منطق عمل

· سفر جادو

· گزیده مقالات

· با پچپچه های پاییز

· هورستیک

· درباره سیبرنتیک

· جامعه شناسی

· تاریخ یک بیداری

· گئومات

· شکنجه و امید

· دهه نخستین

· فرهاد چهارم

· داستان و داستان نگاری

· چهره یک انسان انقلابی

· از میان ریگها و الماسها

· درس های پیکار

· سیر تـکوین ماده و شعور

· رانده ستم و چهره خانه

· راهی از بیرون به دیار شب

· زایش و تکامل تئوری انقلابی

· مارکسیسم لنینیسم به زبان ساده (الفبای مبارزه)

· آموزش فلسفه علمی (بنیاد آموزش انقلابی)

· تئوری سیستمها و اصول دیالکتیک

· فروپاشی نظام سنتی و زایش سرمایه داری

· مسائلی از فرهنگ و هنر و زبان

· بــرخــی انـدیـشــه ها درباره دیالکتیک

· سیـسـتم و بــرخـورد سیستمی

· جامـعـه ایـران در دوران رضا شاه

· برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران

سخنرانی ها

· دیالک تیک

· بابی سندز

· ناکجا آباد

· کافکا







Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

داستان : معجون سبز




ما هر یک ، بار سنگین هزاران سال کار و تاریخ را بر دوش می کشیم و آنچه در این داستان می آوریم، در آغاز جمهوری رم، در سالهای صد پیش از میلاد مسیح میگذرد و میتوانست با برخی تغییرات «غیر ماهوی» در هر جا و هر زمان روی دهد!

فرودگاه پندار ما اکنون «شهر جاویدان» رم است که با غرور و بلندپروازی عجیب روی تپه های هفتگانه ی«لاتیوم» ، بر کرانه ی«تیبر» سر بلند می کرد و در این روزها به تدریج رونق میگرفت و بر زرق و برق و هیمنه ی خود می افزود و شهرت آتن و اسکندریه را در سایه می نهاد.

رم که یونان را در هم شکسته و در امپراطوری هلنی اسکندر رخنه می کرد و دودمانهای دیگر اروپائی را می چاپید و شهرستانهای ایتالیائی را به یوغ می کشید، خود را تنها شهر سزنده ی خدایان نیک و بزرگ (Optimi maximi)، تنها شهر«شهروندان حقیقی»می شمرد و به تدریج غنی و غنی تر میشد. تاریخ می رفت که مرکز مقتدر جدیدی از سیطره جوئی، غارت و تباهی پدید آورد.

و تاریخ ،تا زمانیکه در آن زور بر حقیقت می چربد، همیشه از این غولهای خون آشام و مردم اوبار پدید می آورد.

در یک سوی شط «تیبر» کاخهای ظریف «پاتری سیَن ها» یا اشراف، یکی از پی دیگری ساخته میگردید. این کاخها را مهندسان ماهری می ساختند که چابکدستان یا «Praefecti fabrum» نام داشتند.

آنها آموختگان دبستان معماری یونان بودند و کاخها یا «پالاتین ها» را با ستونهای کورنتی و دوریک زیبا و ایوانها و پالکانه های فراخ بنا می کردند. «پالاتین» ها به تالار و مشگویهای آراسته و گرمابه ها مجهز بودند. زمین کاخ را با موزائیکهای خوش نقش مفروش می کردند. دیوارهای از مرمر سفید یا شنگرفی یا آراسته به صحنه های نقاشی شده بود که نگارگران و پتگران (pictor) آنها را با ظرافتی خیره کننده، پدید می آورند. اثاث این کاخها از عاج و زر سیم بود. مردان ساکن آن با جامه ها و جبه ها (toges) و گردن آویزان های مرصع و زنان با چترهای پرندین و بادبیزنهائی از پر طاووس و آرایش های گونه گونه گیسوان،  بر فریبائی کاخها میافزودند. تالارها و راه پلکان از تندیس های تقلیدی یونانی مانند «ونوس ملطی» یا «آپولون بل و در» یا «ئوریژ» الهه ی دلف و یا ژوپیتر نشسته بر اریکه ی قدرت و امثال آن پر بود.

گرد کاخ باغهای گل حنا و تاج خروس و درختان سروناز و ابریشم و فواره ها و آب نماها و چمنهای گسترده و پسته ای رنگ به وجود آمده بود: باری گوشه ای از بهشت برای ستمگری که در آن کاخ مسکن داشت با رنج بردگانش و به کمک سکه های زرینش (که خود ثمره ی غارت بود) به وجود آمده بود و در نظامهای سروری و چاکری هرگز جز این نبود و اکنون نیز جز این نیست.( پروردگار! تا کی این زجر انسانی و تحقیرش؟)

هر اندازه کوی اشراف شکوهمند بود، محلات گدانشین آن سوی خاکریزهای «تیبر» نفرت و نکبت را بر می انگیخت. ساکنان این کوی ها عوام شهرنشین(plebs urbana) نام داشتند. برخی زحمتکش بودند و بسیاری انگل، برخی شریف و بسیاری دغل. خانه هایشان سه یا چهار طبقه ولی گلین و ناپایدار بود، به اندک چیزی فرو می ریخت یا فرو می سوخت. آشکوبها با راه پله های تنگ و تاریک به هم متصل می گردید و در اطاقهای محقر گروهی خویشاوند یا بیگانه تل انبار می شدند. بر زشتی کوخهای فقیرانه، تلهای خاکروبه که گربه ها و سگهای مرده آنها را متعفن تر از عادی کرده بود، می افزود و از سبزی و درخت خبری نبود.

بیکارانی که در میدان مرکزی شهر به نام «فوروم» (forum) روز را به خواب یا گدائی یا شیادی می گذراندند، شبها به این کویهای منحوس می آمدند و تضاد فقر و ثروت را در پایتخت مغروری که می خواست آقای جهان شود، عمیقتر می ساختند. بسیاری ازآنها نیروی قابل فروشی بودند که به خاطر یک سکه، دشنه های خود را به کار می انداختند.

میدان فوروم البته هنوز به شکوه و جلال دوران « اکتاویان اوگوست» نرسیده بود، ولی به هر جهت مرکز کشور و محل مجلس سنا بود و پر جمعیت ترین نقطه ی شهر محسوب می شد که در آن تخت روانهای اشراف را بردگان سیاه و سپید فس فس کنان و عرقریزان می کشیدند. تریبونها و پره تورها و سناتورهای و شوالیه ها و دیگر صاحبان مناصب در ارابه های منقش خود با اسبهای زبده و زیبا تفاخرکنان همراه خیلی از غلامان پیاده و سواره می گذشتند. صیادان و فروشندگان روستائی فریادزنان کالای خود را اعلام می داشتند، دستفروشان رومی به همین منوال. در فوروم به تمام معنی «محشر خری» بر پا بود و قلب ایتالیا که می رفت به بزرگترین و مقتدرترین کشورهای روی زمین بدل شود در آنجا می طپید.

 

-2-

آندرونیکوس یک برده ی تعلیم دیده ی یونانی بود که سنش به زحمت از پنجاه سال می گذشت. برده ی تعلیم دیده (servus literatus) می توانست، مانند آندرونیکوس، فیلسوفی بسیار دانا باشد ولی وی از شوربختی در جنگی و غارتی اسیر افتاده و سپس او را بر بالای سنگی یا جعبه ای چوبین ایستانده و با نعره و صدای طبل بهایش را اعلام داشته و با بستن صدها خاصیت شگرف به او ( که به هنگام اسارتش فراموش شده بود ) او را فروخته بودند.

آندرونیکوس سری نیمه کل، چشمانی نیمه لوچ ، بینی نوک تیزِ سر به هوا، ریشی ژولیده، گردنی کج، شکمی ورم کرده، جامه ای وصله دار، کفش چوبی، و عصائی خود ساخته داشت. ظاهرش مضحک ولی جا افتاده بود. در واقع در عالم خود ، هم در عقل و هم در گربزی نابغه ای بود.

زبان یونانی را کمتر از اشیل و ئوریپید نمیدانست و در زبان لاتین چنان استاد بود که روان و شیوا و زیبا شعر می سرود. از نویسنده ی این داستان نپرسید چرا و چگونه چنین چیزی ممکن است؟ این مسلم است که آندرونیکوس، برده ای از مردم شهر تارانت، به سبک «آریستوفان» (مضحکه نگار یونانی) نمایشنامه های خنده آوری نوشته و در آن اشراف رومی را منتها با نامهای یونانی به باد استهزاء گرفته بود. ولی نمایشنامه های او را چون برده بود، به ثمن بخس می خریدند، که با آن تنها می توانست شکمی نیمه سیر کند.

این نیز مسلم است که وی مترجم بخشی از «ادیسه» اثر جاودانی همر به شعر لاتین است. خریدار اول و ارباب سابق که او را با چنین کمالاتی دید، چون مرد بی انصافی نبود، روزیکه از شرابهای غلیظ سیسیل سیاه مست شده بود، گفت: «تو! آندرونیکوس، سگت به من  می ارزد. خدایان را خوش نمی آید که چون من صد سکه طلا در قلک ذخیره کرده ام ،با همه حماقت و بلاهتم حکیمی مانند ترا که خلقاً و خلقاً تالی سقراط هستی، برده ی خویش کنم، برو که آزادی! این هم حکم آزادیت!»

آندرونیکوس چند تعظیم غرا کرد و گفت: «معلوم نیست که آزادی من، مرا از این بردگی خوشبخت تر سازد ولی پرومته در نهاد انسانها عشق آزادی را نهاده است. اجازه می دهی که گاه برای دیدار دوستان سری به این سرای محبت بزنم؟» و ارباب که یک بنه دار متمول از مردم سیسیل بود اجازه داد.

آندرونیکوس وقتی به طرف میدان فوروم می رفت دید که این گاودار بدمست او در واقع دچار سرگردانی کرده و از این لحظه باید کاری کند که از گرسنگی نمیرد، و دغدغه جان و زندگی او را آزار می داد. ولی به هر جهت آزادی نعمتی بود که نمی شد آنرا رد کرد.

نزد خود گفت: این بد نیست که اکنون  آقا و چاکر خودم هستم. می توانم برای بازیگران فقیر که در گوشه ی گذرگاه ها نمایشی ترتیب میدهند نمایشنامه بنویسم یا نقش مشتری کف زننده و تحسین کننده ی «اجیر» را بازی کنم و در آخر روز درهمی از آنان بستانم و یا آهسته جیبی را از همسایه ببرم، یا می توانم به سناتورهائیکه عطشان رأی دهندگانند رأی خود را بفروشم یا رأی جمع کنم و روی پلکان معابد به سودشان سخنرانی نمایم- و خود را شاید به وصل دنیاوی برسانم. به من چه که آنها احمقهای متفرعنی بیش نیستند. اینجا رم است . اینجا یونان نیست. یا می توانم برای جماعت بیکاره قصه سرائی کنم و دروغهای عجیب و غریب از اژدهاها و جن ها و پریان جنگل و دریا اختراع نمایم، یا می توانم در«سیاهی لشگر» خادمان یک بانوی مغرور راه بروم و خود را چاکر و زرخریدش جلوه دهم تا از او مزدی ولو ناچیز بستانم، زیرا این موجودات مایلند مرکب آنها هر چه انبوه تر باشد و با زنان دیگر هم چشمی و حسادت دارند. به علاوه باب گدائی و صدقه گرفتن هم که بسته نیست . هرگاه ضرر باشد به توصیه ی یک نفر، نفر دیگر را به ضرب خنجر از پای در می آورم. به من چه که این که و آن کیست، فقط به شرط آنکه صره ای سکه ی نقره دریافت نمایم و در میخانه مجاور بتوانم ساغری شراب با کباب غاز بخورم و لبانم و انگشتانم را بلیسم ..»

و سپس آندرونیکوس کمی غمگین شد که با آنهمه کتکهای قساوتکارانه که از مؤدبها و معلمهای یونانی و رومی خورده، به خیال آنکه به جائی برسد، امروز گدائی ژنده پوش بیش نیست و بیماری جرب خواب راحت را بر وی حرام ساخته و زشتی منظر و مقام پست، او را از جامعه ی انسانی طرد کرده است. از گوشه ی چشم به لاژورد دودآگینی که تخت طلائی ژوپیتر را در آن نهاده اند نگریست، یعنی که: «خودمانیم! آیا این رسمش شد! » ولی ابرها با رنگهای نارنجی یا فیلی یکدیگر را با لجاج ابدی دنبال می کردند و آسمان به سرنوشت زمین  و موجودات ناچیز بی اعتنا بود.

همین طور که می رفت، «فوروم» و به بنای باشکوه سنا رسید و روی یکی از پلکان رخام آن نشست که ناگاه دید سناتور با طنطنه ای، در حالیکه خادمانی علامات و نشانهای او را همراهش حمل می کنند و خادمان دیگری دمبدم او را با تعظیم ها و کرنشهای خاضعانه تجلیل می نمایند، در حال گذار است.

آندرونیکوس با صدائی روشن و رسا شعری به لاتین در تجلیل از اشرافیتی که رم در سایه اش به امنیت و عظمت رسیده خواند. تریبون لی ویوس دروسوس، یکی از ثروتمندترین و مقتدرترین مقامات رم که مردی فربه و بالابلند و نسبتاً جوان بود، گردن متورم خود را برگرداند تا ببیند این دیگر کیست: ژنده پوشی مضحک دید. تکیه بر «سپتر»(sceptre) یا عصای آبنوس نقره کوب خود کرد و ایستاد و گفت: «تو دیگر که هستی؟ از بیگانگانی؟»

آندرونیکوس دید که ژوپیتر به اشاره ی او پی برده است و گوئی به ناگهان جاده ای در برابر پایش هشته است! در یک لحظه نزد خود تحلیل کرد که اگر در مقابل این تریبون پر نخوت جلوه ی آنی نکند، پرنده ی  تیزبال بخت را فرصت گریختن داده است، پس گفت:

- این حقیر «مه آ ته نه آتیس» (Mea Teneatis)  مترجم کتاب«ادیسه» از یونانی به شعر لاتینی، شاعر، فیلسوفی از شهر تارانت، کمدی نویس و به ویژه ساحره و غیبگوئی هستم که دوبار با«مرکور» پیک خدایان ملاقات حضوری داشته ام. به ژوپیتر سوگند که دروغ نمی گویم. سنگی سیاه شود آنکه به نام خدایان سخن کذب بگوید.

جملات آخر آندرونیکوس مهمترین جملات او بود. لی ویوس دروسوس با پلکهای فراخ شده و دهان نیمه باز به او نگریست وسپس با «سپتر» خود سراپای نکبت بار یونانی را نشان داد، یعنی پس این چیست؟ چنین جلمبری چگونه میتواند از رؤیت موجودات آسمانی سخن بگوید؟

آندرونیکوس گفت: ای فرزند بزرگوار رموس و رمولوس ! لژیونرهای«رم جاویدان» مرا اسیر کردند. مدتها من عمر خود را در آموختن زبان ادبی «لاتین نقره گون»(Latinitas argentata) صرف کرده ام. آری، من یک طلبه ام و عاشق علم و ادب که هرگز به دنبال زر و سیم نمی رود: «لاجرم  مانند من کارش به شوربختی می کشد! ولی خدایان، بزرگان تیزبین و گوهرشناسی آفریده اند که آنها را در این ذلت و شکنجه باقی نمی گذارند. رحمت خدایان المپ را کرانه ای نیست.»

این بار دروسوس لب به سخن گشود و گفت: تو گفتی که از سحریات خبرداری؟ گوش من خطا نشنید؟

آندرونیکوس گفت: کتاب «مغیبات» (sibylline) را سراپا از حفظم. سی بیل ها که حامیان بلافصل ما خادمان آنها هستند، گاه مرا با دیدار خود شاد می کنند. و چنانکه عرضه داشتم «مرکور» شخصاً دوبار مرا به رؤیت پرتوفشان خود مفتخر ساخته است... در این جامه های ژنده و پیکرهای حقیر اسرار آسمانی خفته است. بدون شک آن سرورِ نهان بین، از پس این چهره ی نازیبا، ژرفای روح مرا می بینید!

تریبون لی ویوس دروسوس که سخت به یک غیبگو نیاز داشت، رو به یکی ازخادمان خود کرد و گفت: این یونانی را به پالاتین ببر! حمام کن! جامه ی مناسب بپوشان ! بده که بخورد و بنوشد تا من از مجلس سنا بازگردم. پیداست که از فرستادگان فراسوئی است. گویا بخت با من یار است که یک خادم مرکور با چنین صورتی نازیبا در سر راهم سبز شده است. اراده ی خدایان همیشه درک ناکردنی و اسرارآمیز است.

 

-3-

 

آندرونیکوس هرگز با چنین لذتی در کنار استخر فواره دار و سایه های مهربان سرونازهای ظریف و باغچه های خوشبو، پس از خوردن غذا و شراب گوارا ، نخوابیده بود. آه که چه تضادی بین زیستن هاست و او تاکنون در چه اسطبل عفتی رنج کشیده است.

 برده ی پهلوانِ صورت سیاهی او را با نوک پا بیدار کرد و گفت: ای یونانی مضحک، تریبون (Taibun) لی ویوس دروسوس بزرگترین مرد رم تو را احضار کرده است. از سنا بازگشته و هنوز چیزی نخورده، مایل دیدار نکبت بار تو شده است. ژوپیتر بخت بدهد!

آندرونیکوس با احتیاط پرسید: مثل آنکه آقای تریبون نظامی است و در علم قضا دست دارد. وتو هم ای برده ! مواظب کلمات خود باش!

برده ی سیاه گفت: آری درست فهمیدی، تریبون نظامی است و در سنا نظیر ندارد زیرا قدرت او به اندازه قدرت یک کنسول است. به ویژه در حال حاضر که در خر تو خری مجلس، تنها حرف او خریداری دارد. زیرا بین شوالیه ها و پاتریسینها بر سر قانون املاک تصادم شدیدی است.

آندرونیکوس گفت: و تو باید از اهالی سیره نائیک باشی؟ این طور نیست؟

برده دوگام به عقب برداشت و علامتی نشان داد که به هنگام ظهور «پان» و اجنه ی دیگر نشان می دهند و گفت: تو از کجا دانستی؟ الحق که ازآن غیبگوهای ملعون هستی.

آندرونیکوس با اطمینان پولادینی گفت: میدانم! میدانم! و تو ای برده مواظب دهنت باش! با یک فیلسوف یونانی اینطور بی بندوبار صحبت نمی کنند.

البته حدس آندرونیکوس حدس دشواری نبود . او دیگر می توانست قشرهای ساکن رم را از جهت منشاء ملی آنها بشناسد، ولی برده آنرا ناشی از اطلاع این جغله ی یونانی از مغیبات دانست.

یونانی به خود نظر افکنده، منظره اش به ظاهر دیگر بد نبود: جامه ای گشاد از کتان مصری به تن داشت و موهایش را شسته و شانه زده و معطر کرده بود. سیر و شاداب بود و حتماً لپهای او هم کمی گل انداخته بود.

شگرد خود را چنین قرار داد که وقتی به تریبون برسد با صدای رسا از کتاب «سی بیلین» جملات رمزآمیزی بخواند. زیرا حس کرد نقطه ی ضعف مرد اول رم «خرافاتی بودن» اوست و از این راه، صید او کار آسانی است.

دروسوس در آستانه ی «پالاتین» بر تخت کنده کاری شده ای از چوب سرخ «آکاژو» نشسته بود و در اطراف او چند دوشیزه از خادمان الهه ی «وستا»(vesta) یعنی الهه ی آتش ( که اجاق خانه را دائماً روشن نگاه میداشتند) ایستاده و از او پذیرایی می کردند.این دوشیزگان کم سال وستال نام داشتند و می بایست تا سی سالگی مواظب عفت خود باشند، ولی خواجگان شهوتران گاه به چنین عفاف طولانی اجازه نمی دادند.

آندرونیکوس خزعبلات طلسمی من درآوردی خود را به نام صفحه ای ازکتاب سی بیلین خواند و با چشمان دریده جلو آمد و دستهای چیندار و ناهموار خود را از برابر چهره ی فربه و برفروخته ی تریبون گذراند وگفت: آنچه گفتم به قبطی و نیمی به فنیقی بود.

دروسوس با دست پلکانی را نشان داد یعنی : آنجا بشین!

آندرونیکوس شعری به یونانی از «هزیود» خواند حاکی از اینکه بندگان جائی می نشینند که خداوندان فرمان می دهند و آنرا به لاتین ترجمه کرد و روی پله قرار گرفت.

با آنکه نه تریبون و نه خادمان وستا و نه بردگان و غلامان اطراف واکنشی نمی کردند، ولی آندرونیکوس با این ادا و اطوارِ حساب شده ی خود، همه را در بهت و تسلیم فرو برده بود. همه در دل می گفتند: «آه ای ژوپیتر بزرگ! این است یک فیلسوف واقعی که در عالم خود نیمه خدائی است.»

دروسوس با تفرعنی که آنرا از شرایط لاینفک آقائی می دانست، گفت: «امروز در مجلس سنا جنجالی بود، شاید سی بیلها ترا بیخبر نگذاشته باشند، شوالیه ها از یک طرف، پاتریسینها از طرف دیگر با هم بر سر امتیازات در سنا و تملک زمینها تصادم داشتند. حتی به هم فحشهای ناموسی می دادند. من اکنون جای کنسول هستم و عالیترین مقام قضائی با من است و باید این کثافت را چاره ای کنم. سخت گرفتار شده ام. به ویژه سناتوری حیله گر به نام آئوره لیوس تیتوس (Ourelius Titus) که سر کرده ی پاتری سین هاست در تحریک و دو به هم زنی و فتنه افکنی استاد بی همتائی است و من با این ابلیس طرفم!

ولی دروسوس نیافزود: حالا تو، آندرونیکوس، به من بگو چاره چیست؟ این منافی نخوت این احمق میان تهی بود و در عالم موذیگری خود فکر می کرد که غلام یونانی ناچار به حرف خواهد آمد ناچار خواهد فهمید که سرورش از وی چه می خواهد.

آندرونیکوس که هیچ رمی را آدم حساب نمی کرد و جاه و جلال ظاهری آنان ابداً او را روحاً تحت تأثیر نمی گرفت ،با خونسردی گفت: یکی از سی بیل ها که در خواب به سراغ من آمد به ویژه از پاتریسین ها عصبانی بود و شوالیه ها را معتدلتر می دانست و گویا نام این ابلیس را نیز به زبان راند...

آندرونیکوس حدس میزد که چون دروسوس نظامی است و نقش تریبون نظامی را ایفاء می کند نباید با شوالیه ها، با آنکه آنها در مرتبه ی دوم اشرافیت قرار دارند، میانه ی بدی داشته باشد. به علاوه احمقی مانند لیویوس دروسوس نمی تواند در نزد پاتریسین های متکبر و خودپرست گل کند. این تحلیل آندرونیکوس دقیق بود و دروسوس با آنکه خود بدان اشاره کرده بود، از اصابت خواب دروغین یونانی یکه خورد و گفت:

- سی بیل ها همه چیز را میدانند!         

آندرونیکوس فهمید که ارباب روحاً به کلی تسلیم شده است، اگر چه از سیاستمداری اربابانه ی خود یا از روی خرمرد رندی به روی مبارک خود نمی آورد. و پس از سکوت، خودبخود رازی را فاش کرد که آندرونیکوس با هیجان تمام در جستجوی دانستن آن بود: «مهمترین رقیب و دشمن دروسوس کیست؟»

دروسوس گفت: همان طور که گفتم آئوره لیوس تیتوس تمام این تحرکات را به راه انداخته است. او مرا با گروه طرفداران گراکها در بندوبست میبیند، زیرا با حقوق حقه ی شوالیه ها مخالف است. تو، ای یونانی، اگر راست می گوئی که با جهان غیب رابطه داری، مرا از شر این سناتور زبان دراز و زبان باز خلاص کن! من از برادران گراکوس متنفرم . آنها از دهقانانی که دهنشان بوی شیر می دهد و شپش از مژگان آنها معلق میزند حمایت می کردند و من یک اصیل زاده ام.

 آندرونیکوس بلافاصله گفت: با آنکه به لطف تریبون من از آن هئیت ژولیده و پولیده ی خود درآمده ام ،  ولی هنوز باید خود را به شکل آبرومندانه تری آراسته کنم تا در میان سناتورها به سود شما رخنه کنم، یعنی صاف و ساده به خاطر منافع شما جاسوسی کنم. برای تدارک «معجون سبز» که خوراندن آن به این سناتور تیتوس ملعون، او را ابتدا دیوانه خواهد کرد و در عرض سه روز خواهد کشت بی آنکه کسی از راز سر درآورد، باید دهها «اجزاء اولیه» تهیه کنم و من بیچاره در هفت آسمان یک ستاره هم ندارم. سرور بزرگوارم ! فکر این چیزها را فرمودید؟

دروسوس دوبار کفها را به هم کوبید. برده ای تعظیم کرد و دروسوس به او گفت که به ناظر و بانوی خانه بگوید تا هر چه این یونانی بخواهد در اختیارش قرار دهند و سپس در حالیکه دست را روی دسته ی مسند چوب سرخ می گذاشت و برمیخاست، گفت: «معجون سبز» کی حاضر می شود؟

آندرونیکوس گفت: مگر در این قبیل کارها از«کی» می شود صحبت کرد؟ مثلاً من  عنبر نهنگ و زعفران بنطسی و قرنفل هندی و نیش مار زنگی و گوشت سنگ پشت و خون غزال یکساله و زبان تمساح و شیر نارگیل و کوبیده ی  زبرجد با عسل کوهی و لاژورد آفتاب ندیده و مومیایی مصری را به این آسانیها از کجا پیداکنم؟ باید پول بریزم ! باید سفر کنم، باید به جستجو بپردازم، باید آدمهای اهل کار را در گوشه و کنار پیدا کنم، باید در «هزار تومان» کاهنان مصری رخنه نمایم. وای به روزگار من که در قبال شخص اول رم تعهدی چنین سنگین را پذیرفتم و جان خود را به بلا انداختم.

تریبون دروسوس منشی خود را احضار کرد و گفت بنویس:

«دارنده ی این سند فیلسوف آندرونیکوس از مردم تارانت، حق دارد به هر اندازه که به پول احتیاج شود بانوی بانوان و ناظر بزرگ سرا آنرا فوراً بدو کارسازی دارند تا وی هر چه زودتر کاری را که بر عهده اش گذاشته ام و هر امری را که بدان مناسبت لازم الاجزاء شمرد، انجام دهد. »

منشی این مطالب را نوشت و آنرا به امضاء ارباب رساند و به دست یونانی سپرد. یونانی ورقه را بوسید و آنرا در شکاف گریبان خویش جای داد و گفت:

«تیمون آتنی گفت که طلا به هر معجزه ای قادر است!»

آندرونیکوس کار خود را از اینجا آغاز نهاد که : من به آشنایی با سناتور آئوره لیوس تیتوس سخت نیازمندم. آخر باید دانست که خصم کیست تا راه از میان بردنش دانسته شود و چون اینک دیگر از تریبون سرخط داشت، ناظر تخت روانی و غلامانی در اختیارش گذاشت تا به عنوان فیلسوف یونانی که تازه از آتن وارد رم شده ، با شکوه و جلال لازم به دیدن آئوره لیوس برود و در آنجا با احترام پذیرفته شود.

در پالاتین مجلل و مفصل سناتور که بی شک برای ساختنش بیش از یک میلیون سکه و میلیاردها قطره عرق بردگان صرف شده بود، مباشر شخصی سناتور به او گفت:

سناتور هم اکنون از اقامت دو روزه در ویلا بازگشته اند و در ترم (حمام) شستشو شده و استادان او را مشت و مالی به سزا داده اند و دوشیزگان خدمتگزار با روغنها معطر تدهینش کرده اند و چند لحظه دیگر به تالار پذیرائی میآمد و فیلسوف عنایت فرمایند و دمی بیاسایند و شربت و شیرینی صرف کنند تا سناتور برسد.

افسوس که ژوپیتر هیبت ظاهر را از آندرونیکوس دریغ داشته بود و کسی تا به عظمت روح او برخورد نمی کرد چیزی از جسمش نمی فهمید. به همین جهت نیز آندرونیکوس بر آن شد که از همان ابتدا دانش خود را درباره ی ماهیت جسم و روح به سناتور نشان دهد و او را مغلوب سطوت عقلی خویش سازد.

هنوز آندرونیکوس نوعی نان قندی موافق نسخه ی تسالی را می جوید که مردی بسیار بلند و سخت فربه و سرخ رو که از این جهت به اربابش تریبون دروسوس شباهت داشت، در حالیکه کنیزکانی او را با مگس پران های پرِ طاووسی باد می زدند ، با غبغت چهار اشکوبه و چهره ی خندان و دندانهای بلند و سفید، وارد شد و ابتدا به قاه قاه خندید و گفت: اگر خطا نکنم درحضور فیلسوف آتنی آندرونیکوس لوکولوس قرار دارم ولی این نام عجیب شما ضمناً منشائی رمی دارد؟

آندرونیکوس که حقارت پیکر خود را در قبال عظمت قله مانند سناتور با گرفتن ژست بازیگران کمدی جبران می کرد، گفت: جملاتی است که از همان ابتدا همه چیز را نشان می دهد: سناتور بزرگوار در تاریخ یونان و رم که جوهر تاریخ تاریخ عالم است، و شناخت نامها و خاندانها و علم انساب، قویدست مردی هستند!! بله چنین است و من در واقع ذوقومین هستم. ولی افسوس که قامت سروبالا را از مادر رمی خود به ارث نبرده ام و چون زیتونهای بته مرده ی  تپه های خشک پلوپونز به هیکل پدرم شباعت دارم، ولی شما رمی ها و ما یونانیها در باره ی روح فلسفه ای همانند داریم که ما را بیش از پیش خویشاوند می سازد.

سناتور که فیلسوف را زبان باز یافت و به علت سنگینی مراسم حمام ترجیح میداد بر تخت آبنوس نرمی بلمد و شربتی بنوشد و سخنی بنیوشد گفت:

خرسند میشدم که از شباهت این دو فلسفه با خبر می گشتم. من فلسفه را عصاره ی معرفت انسانی می دانم، چنانکه سقراط چنین می گفت، و آنرا شیرین ترین دانش میشناسم، چنانکه ارسطو می دانست.

آندرونیکوس با اعتماد به علم خود گفت: شما یا ما رمیها جسم را «مانسManes» می خوانیم که آشیانه ی دو پرنده است، یکی اثیری به نام «آنیما Anima» یا «سپریتوس Espiritus» که نفخه ای آسمانی است که موقتاً در بدن ما خانه می سازد و دیگری « ئومبرا  Umbra» یا سایه که نه تنها در زندگی بلکه پس از مرگ نیز از جسم جدا نمی شود. چون فرشته ی تانات ما را از نعمت حیات محروم میکند، آنگاه جسم یا باید راهی  بهشت « الیزه ئوم Eliseum » شود یا راهی دره ی ژرف، تاریک و آتش بیز«تارتار» ( Tartar یا دوزخ). بیچاره ئومبرا مانند دوستی مشفق نه آنجا و نه اینجا ما را ترک نمی گوید. از این بابت دوزخ را «یارِ سایه ها» نیز مینامند.

ولی یونانیان در جسم انسانی دو نوع جان را ساکن می دانند: یک جان علوی که روح یا«Phren» نام دارد و از جنس اثیر غیرمادی است و دیگری نفس حیوانی که نجار یا «Thumos» نام گرفته . فرن به عقل و تومس به زندگی جانورانه ی جسم مربوط است. اگر نیک بنگریم هر دو سخن یکی است ولی به مینروا سوگند که ذوق رمی مطلب را شیواتر و هیجان انگیزتر بیان می کند. من با وجود اصل یونانی خود نوعی وطن پرستی رمی دارم. به قول مه تیوس کورتیوس(Curtius Metius): « بزرگترین ثروت آدمی عشق اوست به میهن».

همانطورکه آندرونیکوس (که خود را در کاخ سناتور، آندرونیکوس لوکولوس معرفی کرده بود) حدس میزد، سناتور سخت مجذوب بیانات فلسفی او شد و لااقل این تردید از دل او برخاست که با دانشوری آتنی روبرو نباشد. در میان رمیان قلدر و میگسار و الدنگ از این نوع موجودات کم یافت می شدند: نه ! نه ! این آتنی است.

کنجکاوانه پرسید: چه شد که به رم سفر کردید؟

آندرونیکوس گفت: مدتی در اسکندریه و سپس در«پرگامس» (Pergamos) کتابدار و مدرس بودم و بعدها به آتن آمدم ولی دیگر در آتن آن رونق کهن خرد و دانش مشاهده نمی شود . فلاسفه ی دورغین و سوفسطائیان شیاد کار دانش را از عرش به فرش کشیده بودند. دلم گرفت. گفتم به شهر مادریم رم بروم شاید الهه ی بخت «فرتونا»(Fortuna) چهره ی خوشتری به من نشان دهد . ولی (صدای خود را سخت پائین برد) در اینجا برای من حادثه ای رخ داد که علت رسیدنم همان بود.

آندورنیکوس با چشمان حیران و ترسان گاه اینسو و گاه آنسو را نگریستن گرفت و گفت: مایلم جز سناتور بزرگوار و این ناچیز (مه آته نه آتیس) کسی دیگر در اینجا نباشد.

سناتور به مباشر خود دستور داد که اطراف را از موجودات زنده پاک کند و خود برود گم شود. آندرونیکوس گفت پس از ورود به شهر رم که در جستجوی دیدار اعیان شهر بودم مرا به تریبون لیویوس دروسوس معرفی کردند.

سناتور صورت و غبغب های گلگون عرق کرده ی خود را با دستمالی سفید خشک کرد و با لحن تلخی گفت: او را نمی توان از زمره ی پاتریسینها دانست. این خود خوانده ی بی لیاقت، مایه ی ننگ است.

آندرو نیکوس گفت: باری این سرور از من می پرسید و میپرسید و میپرسید ولی من پیوسته میدیدم که به اطلاعاتم در فلسفه و منطق، به تألیفاتم در نمایشنامه نویسی، به ترجمه ی بی نظیرم در ادیسه به زبان لاتین، به معارفم در شناخت کتب نامه ی اسکندریه و پرگاموس که هر یک مایه ی افتخار من است وقعی نمیگذارد و می خواهد بداند که من از«جفریات» نوفیثاغورثی و علوم خبیثه و فن زهرآمیزی چه اطلاعی دارم و آیا کتاب «سی بیلین» را خوانده ام .

سخت دچار حیرت شدم ولی در دل گفتم این سئوالات بی چیزی نیست و لذا هم به سبب درست و راست بودن این مطلب، و هم در کنجکاوی خود برای سر در آوردن از اسرار درون تریبون ، با تأکید تمام گفتم که در این امور استادم و همه را نیک میدانم.

تریبون چند روز مرا در پالاتین خود ( البته به عظمت این قصر روح افزا نیست) پذیرایی کرد و پس از آنکه در عالم بلاهت خود، به من اطمینان یافت، گفت او آرزو دارد که این سناتور آئوره لیوس تیتوس را با زهری که تأثیرش مدید و ناپدید باشد به نزد پلوتن بفرستد، زیرا وی حق شوالیه ها را در تملک اراضی منکر است و مرا که تریبون نظامی سنا باشم به حزب مخفی و شکست خورده ی گراکها می بندد و اگر تو این خدمت را به من بکنی ترا غرق طلا و گوهر خواهم ساخت، ولی مایلم همه چیز در پرده ی اسرار بماند زیرا دشمن سخت بانفوذ و نیرومند است.

من کمی تأمل کردم و گفتم، کار خرج بر مید ارد، به علاوه شما دستخطی ولو مبهم بدهید تا فردا که اینکار سرگرفت تکیه گاه من، فرمانی از شما باشد که بی شک کنسول رم خواهید شد. آن ابله ، بر فور این دستخط را به منشی خویش املا کرد و به من داد.

آندرونیکوس دستخط را از گریبان بیرون کشید و آنرا به سناتور تسلیم داشت. سناتور امضاء و مهر خاص تریبون را نیک می شناخت. دستخط را چند بار خواند و مانند خرچنگ پخته ای سرخ شد و چند دشنام زشت بر لب راند و گفت: خوب! حال چه؟

آندرونیکوس گفت: ابداً توقعی ندارم ولی چون فیلسوفم نه آدم کش ، آمده ام که شما را از این توطئه ی مهیب باخبر گردانم تا مبادا بی احتیاطی کنید و اینجا که آمده ام نیز به این بهانه آمدم که خواستار شناخت شخصی سناتور هستم و اِلا مسکن من عجالتاً پالاتین تریبون است. اگر او بداند که راز را بر ملا ساخته ام همه ی دندانهای مرا با کلبتین  می کشد و سپس مرا پوست می کند و پوست فیلسوف سابق را از کاه اسطبل خود پر می سازد .

سناتور گفت: به ژوپیتر و تمام خدایان المپ سوگند که این مادر به خطا را مکافاتی سزاوار خواهم داد و تو را هم پاداشی شاهوار. از نبودن من ستون تعادل این جمهوری آشفته ، فرو میشکند و خدایان می دانند که پس از چنین واقعه ی هولناکی چه ها به سر رم خواهد آمد. نه... نه... شما اکنون بروید تا بعد از دستورهای من باخبر شوید و بدانید که راز شما راز من است. نه از کلبتین در باک باشید و نه از پوست کندن. بگذار او پوست شما را بکند، تا ببیند من چه پوستی از او خواهم کند.

 

V

همینکه فیلسوف رفت، سناتور مباشر خود را خواست و گفت: تو در میان اجامر و اوباش شهر (Plebs Urbana) چند دسته داری که در اختیار کامل تو است؟

مباشر گفت: بهترین دسته ها که در شرارت دست شیطانها را از پشت بسته اند و سر بریدن و شکم دریدن برای آنها ازآب خوردن آسانتر است، دسته هائی است که من در اختیار دارم و تاکنون دو تریبون و پنچ پره تور و 28 شوالیه 12 سناتور را چنان کشتند که اصلاً کسی نفهمید چه شد، و تاکنون نیز اسرار مکتوم ماند. زیرا هر قاتلی قاتلی دارد و دومی نمی داند اولی را به چه سبب می کشد.

سناتور گفت ولی سر کیسه را هم شل کردی؟

مباشر گفت: قاعده ی کلی است که خون به طلا و طلا به خون بدل میشود.

سناتور گفت : میخواهم فردا روی پلکان سنا این رذل زن بمزد تریبون نظامی لیویوس دروسوس را مانند لاشه ی یک وزرای * ذبح شده نثار آستان سنا کنی . خدایان چنین قربانی چرب و چیلی را از ما میطلبند و ژوپیتر ما را دعا خواهد کرد.

مباشر گفت: انجام این، کاری ندارد. هنگام خروج او از سنا دعوائی به راه می اندازیم. دعواگران این یابو را در میان می گیرند و با ضرب دشنه از پا د درمی آورند و سپس می گریزند. از کشتن سگ مگسی آسانتر است. کسی هم نخواهد فهمید چه شد و اغلب به تصادف یا بی احتیاطی تریبون حمل خواهند کرد.

سناتور گفت: از خرج کردن دریغی نیست. ده تالانت طلا سهم شخص تو است... خوب! همین!

وقتی مباشر راه افتاد که برود، سناتور گفت، وایسا ببینم ! مباشر کرنشی کرد و ایستاد.

سناتور گفت: اگر روزی و روزگاری من در این دنیا نبودم - زیرا انسان از اراده ی خدایان بی خبر است از این فیلسوف یونانی که تالی سقراط است غافل مشو! دختران و پسران من خردسالند. چنانکه خود نیک خبر داری مادرشان را سال گذشته به مرض آبله از دست داده اند. من به فیلسوف فرمانی کتبی می دهم که تا تو زنده ای و او زنده است مشاور هم باشید. تو باید بکوشی سناتور شوی. من برای ارتقاء تو به مقامات شوالیه و سپس پاتریسین فکرهایش را کرده ام. آنوقت در آن دنیا راضی هستم که سناتوری زیرک و فیلسوفی دانا از خاندان من در سایه ی عنایت خدایان نگهداری می کنند. خردمند باید به همه چیز بیاندیشد: به این دنیایش، به آن دنیایش.

مباشر، مردی زیرک و لاغر اندام از مردم سیسیل بود که خویشاوندی دوری با سناتور داشت، کرنشی کرد و غرش کنان گفت: سرور من ! این چه سخنان مهیب و غم انگیزیست. ژوپیتر چنان کناد که شما همه ی ما چاکران خود را در جاده ی آخرین همراهی کنید ... خداوند عمر شما را از صخره ی تارپه ین ( Tarpeienne) طولانی تر سازد.

سناتور با دستمالی سفید رطوبت مژگان خود را سترد و گفت:

-   خب، حالا برو... خب! حالا برو!

*

اما آندرونیکوس وقتی با پالاتین تریبون بازگشت او را سخت در انتظار دید . وی با شتاب گفت:

-   حریف را چگونه یافتی؟

-   کرگدنی پرخوار و کم خرد!

-   ولی این کرگدن لیدر با نفوذ سناست و اگر چیزی از توطئه ی ما بو ببرد ما را به دود بدل میکند.

-   پیش از آنکه بو ببرد باد فنا او را برده است.

-   باری به همین جهت احتیاط را توصیه کرده ام . آیا مباشر مخارج اولیه ی کار را پرداخته؟

آندورنیکوس با حجب و بی توقعی درویشانه ای گفت: مزاحم او نشده ام. خود او از فرمان تریبون محترم با خبر است.

دروسوس خشمناک شد و گفت: عجب بزغاله ایست! تو شاید تاکنون بسیاری از اجزاء سم را خریده بودی. و کف بر هم زد و چون مباشر آمد خروشید: احمق دیلاق!  مگر نگفتم به این فیلسوف سهم اول مخارج کار را بده؟

مباشر رنجیده در چهره ی آندرونیکوس نگریست.

آندرونیکوس گفت: به خدایان سوگند من شکوه ای ندارم.

دروسوس گفت: تأیید از من است. فوراً ده کیسه ی دینار طلا به فیلسوف بده!

مباشر با همان رنجش گفت: سرور والای من! جناب فیلسوف تازه از خانه ی سناتور بازگشته و من هرگز اهمالی در اجراء اوامر ندارم.

دروسوس بی کمترین گذشت گفت: برو گمشو !  آنچه به تو گفته اند اجراء کن.

مباشر و فیلسوف از محضر تریبون به بخشی از کاخ رفتند که اقامتگاه فیلسوف بود. فیلسوف نوازشگرانه به مباشر گفت: سرور ما خود در کار شتاب دارد. از دهانم چیزی نشنید. شما را من مردی سخت وفادار و امین می شمرم.

مباشر که دل شکسته بود با لبخندی غمین گفت: این سروران حتی بر چاکران وفادار نمی بخشند و من می ترسم که غلامان جسور را روزی، هم برخود و هم بر ما بشورانند ... آری از این میترسم و وای از آن روز.

*

فردا روی پله های سنا تریبون دروسوس به ضرب دشنه کشته شد و قاتلان مانند همیشه گریختند. هیکل پروار تریبون غلطان غلطان از پله ها فرود آمده و بر سنگفرش میدان فوروم پخش شد. چند لحظه بعد از پالاتین او دود برمیخاست و آن کاخ مزین چنان به غارت رفت که جز تپه ای سیاه و ژولیده از آنجا چیزی بر جای نماند.

فیلسوف با ده کیسه ی طلا صبح به هوای خرید اجزاء معجون سبز خارج شده و از آنجا مستقیم به خانه ی سناتور رفته بود.

همانروز سناتور وصیتنامه ی خاصی درباره ی «مشاور ابدی خاندان آئوره لیوس» را به فیلسوف داد و چند شب ضیافتهائی چنان پرشکوه بر پا کرد و چنان در باده نوشی افراط ورزید که به دست خود مرگ را به سوی خویش فرا خواند.

نیمروز دهه ی اول قتل رقیب بود که سناتور آئوره لیوس دردی شدید در تمام قفسه ی صدری، شانه، کتف، بازوی چپ احساس کرد و پیشانیش مانند چشمه ای از عرق سرد جوشیدن گرفت. سکته بی امانی او را مانند درخت چناری صاعقه زده کرد و به زمین کوبید، چنانکه از هوش رفت. جوانی و جسم توانا و مدد پزشکانی که این بیماری را از زمان بقراط و جالینوس نیک می شناختند و با جوشانده ی سنبل الطیب و پوست بید و عصاره ی گل انگشتانه علاجش می کردند، سناتور را هفته ای زنده نگاهداشت. ولی سکته چند بار تکرار شد و در آخرین بار سناتور وارد جهان تاریک اغماء گردید و از همین دالان تنگ و تاریک به تالار دودآگین مرگ پای نهاد.آنچه آنهمه از آن بیم داشت، رخ داد . گوهر یکتای زندگی را از چنگهای مشتاق و حریص او نیز ربودند. این یکی هم رفت.

سنای رم طی مدتی کوتاه سرکرده ی شوالیه ها و سرکرده ی پاتریسین ها را از دست داد، ولی این باختهای بزرگ برای سنا، برای کسان دیگر با بردهای بزرگی همراه بود.

عمو آندرونیکوس مشاور دائمی خاندان سناتور آئوره لیوس به مرد محبوب کودکان خردسال سناتور بدل شد و الحق که او آنها را از جهت علوم روز : صرف و نحو، زبان و ادبیات لاتین، زبان و ادبیات یونان، فلسفه، علوم طبیعی و ریاضی به مردانی زبده بدل ساخت و به فرزندان ارباب نامدار خود پدرانه عشق می ورزید. آدمیزاد در همه چیز فرومایه نیست. جائی هم اوج اوست.

مباشر سناتور پلکانی را که تریبون دروسوس از آن فرو غلطیده بود به سوی بالا پیمود. یعنی:

- اول وارد صنف شوالیه ها شد.

- سپس (در عصر دیکتاتوری «سیلا»(Scylla) ) به یکی از پاتریسین های نزدیک به او بدل گردید و چنان در رذالت و آدم کشی جلوه کرد که جبار خون آشامی مانند سیلا از او هراس داشت و در خفیه دستور داد که او را عمال سری دیکتاتور در پس کوچه ای شبانگاه خفه کنند و نعشش را شبانه در شط تیبر بیافکنند . این پایان ها برای زندگی مردان عصر عادی بود و کسی از آن تعجبی نمیکرد.

عمو آندرونیکوس پیر ماند و یک خاندان کهن و معتبر اشرافی. او اینک مردی 78 ساله و چون در تخت روان مرصّع خود می گذشت، حتی اشراف رم او را از اخلاف خدایان المپ می پنداشتند.

روزی به غلامان کاخ خود دستور داد تخت عاج او را در زیر درخت انجیر انبوهی بگذارند که در کنار استخر روئیده بود. دم د