ترجمه : ولادیمیر ایلیچ لنین *
در فابریک پر دود
بر برف کبود
( که افکند فرش خود بر روی زمین )
با قلب و
با نام و
با گفتار تو
می کوشیم ،
می رزمیم ،
ای رفیق لنین !
. . . . . .
لنین زمینی است
لیکن نه از آنان
که هستند
شیدا به سرود خود :
از راز پنهان زمان
آگه بود
و جهانی داشت
در وجود خود .
او عیناً مانند تو و من
انسان .
فقط ممکن است
نزدیکِ چشمان
افکاری
کلان تر از افکار ما
پرچین می نمود
پیشانیش را.
لبان
با لبخندی
استهزا آمیز
از لبان ما
بس فشرده تر
( ولیکن
عاری از
عُجب ساتراپ ها
که می گذشتند
در هودج زر )
از بهر رفیق :
مهر دمادم ،
در پیش دشمنان :
پولاد محکم .
او عیناً
مثل ما
بیمار می گردید ،
همچو ما
بر مرض
غلبه می کرد ،
ولیکن
هر کس را
کاری دیگر است
بهر من
« بیلیارد »
مایۀ شگرف است
بهر او
شطرنج
دلپذیر تر است .
. . . . . .
چون ورق می زنم
دفتر عمر را
می جویم
بهترین روز فیروز را
دائماً
یک روز را
آرم به خاطر
روز 25 :
نخستین روز را .
می جهد در هر سو
از سر نیزه
برق
ماتروس ها
با بمب ها
بازی می کنند
تو گویی
با توپ لاستیکی
اطفال
سمولنی
از غرش
می کشد خروش .
این یکی اندر بحث
آن یکی در جوش
وان دگر
می دهد فرمانی
با عزم ،
این یکی
می کشد
گلن گدن را
آنجا
از آخر کریدور
اکنون ،
نا مشهود
گذشت
لنین بزرگ
گرچه
با لنین
می روند به رزم
غالباً
ندیدند
تصویر او را .
سربازان
از بهر دیدن لنین
جوشیدند
جنبیدند
دویدند
به پیش .
و در این توفان آهنین
لنین ،
مژه بر هم زنان
چشمان تیز بین
فرو دوخت
بر روی
ژنده بر تن ها
خیره بر آن ها کرد
نگاه ثاقب
گویی
دل در زیر هر لفظش
پنهان
گویی
در هر حرفش
نهان بُد
توفان
هر رازی عیان شد
هر سری مفهوم
و او
با نگاهش
می نمود معلوم :
رنج دهقان را
نکبت جنگ را
عزم کارگران « پوتیلف »
« نوبل »
در عزمش نهان بُد
قدرتی عظیم
در مغزش
هزاران
دیار و کشور
نفوس بشری
یک میلیارد و نیم !
می سنجید تاریخ را
در ظرف یک شب
و فردا
به همۀ خلق حق پرست
به این جبهه های از خون شده مست
به خیل برده و اسیر دنیا
در بند زنجیر اغنیا
می گفت :
« جنگ ضد جنگ !
صلح بی درنگ !
حکومت شورا !
زمین به دهقان !
نان به گرسنه !
حرمت به انسان !
. . . . . .
نزد ما
کلمات
گرچه مطنطن
می گردد معتاد :
چون جامۀ کهن
لیک از نو خواهانم که سازم
تابان
معظّم
واژه ی حزب را
این زمان
چه سودی خیزد ز انسانی تنها
نارساتر باشد بانگش
از نجوا
که آن را نشنود
مگر همسرش
تازه
گر همسرش باشد در برش
( نه اندر بازاری پُر بانگ و غوغا )
حزب
آری این است آن
یگانه توفان
بانگ های خفیف فشردۀ
یک تن
که از آن
می رُمبد
دژهای دشمن
و از آن
سپاهش
می گردد منکوب ،
چنان که
سنگرها
از شلیک توپ .
بد است مر انسان را
وقتی که تنهاست
بَدا بر منفرد
کی جنگاور است ؟
هر مرد پُر زوری
بر او سَروَر است
ولی حزب
که در آن
مردان استاده
سینه های سپر
محکم
آماده
در پیش این جیش جسور و دلیر :
هان دشمن !
تسلیم شو !
زانو بزن !
بمیر !
حزب :
این است
بازوی هزاران انگشت
انگشتان فشرده
چون کوبنده مشت
تنها !
این خود پوچ است
تنها !
این هیچ است
گرچه بس مهم و از نخوت گیج است
ز امکان اجرای هر چیز محروم است
نتواند بردارد
یک تیر پنج گز
پنج اشکوب بنا را تکلیف
معلوم است
حزب
این میلیون ها
شانه و پشت است
حزب
این میلیون ها
بازو و مشت است
کیپ در کیپ
ایستاده
در پیش دشمن
با حزب
ما بناها
تا گردون سازیم
بازو اندر بازو
بالا افرازیم
کارگران را خود حزب
مهرۀ پشت است
راه جاوید ما
حزب جاوید است
در قید بندگی شد امروزم
فردا
با قدرت حزب خود
بی شک
دیهیم ها بشکنیم ،
تخت ها بسوزیم
از حزب است
در سینه
قلب من ایمن
کو هرگز
نورزد
خیانت با من .
مغزِ طبقه
راهِ طبقه
روحِ طبقه
بختِ طبقه !
در رزم حیات
حامی سرسخت طبقه !
حزب و لنین اند
چون دو توأمان
مام تاریخ را
طفلِ راستین
می گوییم ما لنین –
قصد ما حزب است
می گوییم ما حزب و
قصد ما لنین
بخشی از منظومۀ ولادیمیر مایاکوفسکی
ترجمه از احسان طبری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*) نقل از : دنیا شمارۀ 1 – سال دوم ، دورۀ چهارم ، سال 1359
نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386 ساعت
10:40 AM
پیوند
| |
چاپ
|
دیدگاه های شما [4]