شعر : طبری شاعر نبود تبلور خوابگونه شعر جاودان ایران بود
سهیل آصفی
بیاد دارمت...
جایی خواندم از قول برتولت برشت، کسانی هستند که یک روز مبارزه می کنند، آنان خوبانند. دیگرانی هستند که یکسال مبارزه می کنند، آنها بهترند. کسانی هستند که سال ها مبارزه می کنند، آنان بسیار بهترند. ولی آنهایی که تمام عمرشان مبارزه می کنند، انسان های والایی هستند. نگاه کنید به رنگ آمیزی کلمات در این دو شعر طبری... او هیچ وقت داعیه شاعری نداشت ولی رنگ تصاویر و بدیع بودن فضاها اگر یک جاهایی از نرودا چیزی بیشتر نداشته باشه، کمتر ندارد... بخوانید و با صدای خودش بشنوید در زمهریر هشتاد و چهار خورشیدی ...
آن جاودان
در این عمر گریزنده که گوئی جز خیالی نیست
تو آن جاودان را در جهان خود پدید آور
که هر آنی فراموش است و آن دم را زوالی نیست
در آن آنی که از خود بگذری و از تنگ خود خواهی
بر آیی در فراخ روشن فردای انسانی
در آن آنی که دل برهانده از وسواس شیطانی
روانت شعله ای گردد فرو سوزد پلیدی را
بدرد موج وهم آلود شک و نا امیدی را
به سیر سال ها باید تدارک دید آن، آن را
چه صیقل ها که باید داد از رنج و طلب، جان را
به راه خویش پای افشرد و ایمان داشت پیمان را
تمام هستی انسان، گروگان چنان آنی است
که بهر آزمون ارزش ما، طرفه میدانی است
در این میدان اگر پیروز گردی، گویمت گُردی
وگر بشکستی آنجا، زودتر از مرگ خود مردی.
احسان طبری
...................................................................
بیاد دارمت ای زیبای من.
چَرخِشتِ سالیان از ما عصاره ای تلخ ساخت. آه چه اشکها و چه دردهای نهفته و نا گفته!
و در پشت سر ما گورهاست و در پشت سر ما یادهای دفن شده بسیاریست
چگونه خندهای ما به خموشی گرایید و در تنهایی غمگین اکنون چه طنین های دور و غریبه ای باقی گذاشت.
ما دستهای هم را فشردیم، و ما دندانها را نیز.
و از چه رنگین کمانها و از چه دوزخ ها گذشتیم!
و مرواریدهای شب و روزمان غربال شد!
و چگونه عمر طاقه ابریشمین خود را فرو پیچید! درنگ و شتاب هر دو در سرشت آدمی است: درنگ را دوست دارد ولی شتاب می ورزد. ماندن را می خواهد ولی رفتن را می بسیجد. و فرزندان ما و دوستان ما را به یاد آر!
چه سیماها و چه خصلت های دل انگیز! آه چه خاطراتی دل انگیز و چندش آور!
و روان ما مغناطیس دوستی بود و کلبه ما مهمانسرا.
و هر عصر قصری است تماشایی با معاصران، رویدادها، حیرت ها، انتظارها.
انتظار در چارچوب هستی ما، سوزن دوزی بی انتهایی بود.
و تو ای پرستیده من، حفره های تاریک این انتظار را با نور بزرگ خود پر کردی و مرا از تهی بودن سرنوشت رهاندی وما باهم در کنار دره ای ژرف و دریاهای آشفته و در زیر آسمان خشمناک ایستادیم.
و در این دالان عکس های گوناگون، سر انجام در خروج فرا می رسد.
و من آرزومندم که از تنها و نخستین کس خارج شوم و تو را هنوز باشنده پر نشاطی از جهان ببینم: سالیان دراز.
جهان را بی تو پنداشتن نمی توانم.
جهان را بی تو انگاشتن نمی خواهم.
احسان طبری - پاییز ١٣۶١
با تشکر از رفیق سهیل آصفی که اجازه ی انتشار این مطلب را به انجمن دادند.
دوستانی هم که مطلبی از رفیق احسان طبری دارند و خواهان انتشار آن در انجمن می باشند می توانند مطلب را به ایمیل زیر ارسال کنند تا با نام خودشان در انجمن منتشر بشود.
email: ehsan_tabari2001@yahoo.com
نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز جمعه 31 شهریور ماه سال 1385 ساعت
10:41 AM
پیوند
| |
چاپ
|
دیدگاه های شما [10]
شعر : ما چاوشان ...
ما، چاوشان نوزائی کبیر
امیدواران چاره ناپذیر
نه به" شک"، نه به طاعت تسلیم نمی شویم؛
دور باد از ما خموشی خواب آلود
و نرمش بی شکل سایه ها!
شاید پوست های ما سیاه باشد یا سپید
و مو های ما سپید باشد یا سیاه
ولی در همه حال
شعله ی روان ما ارغوانی است.
آری شعله روان ما ارغوانی است
با اخگر های جهنده و گستاخ
هماهنگ کوبش نبض زمانه،
بگذار چیزهای نو پدید آیند
انسان ها، تلاش ها، پیوند های نو
سرود ها، شور ها، سوگند های نو
و بر این نوزائی بزرگ
ما باده ی جان خود را می افشانیم.
آیا " سامورای" ما را در دیگ نجوشانید؟
آیا "اس. اس " ما را در کوره نسوزانید؟
آیا شاهان ما را از دارها نیاویختند؟
آیا سنا ها ما را محکوم نکردند؟
همه ی جادو های تاریکی برای ما آرزومند یک گور بزرگند
و نان های تلخ زندان و ناقوس شوم اردوگاه
ولی شهسوار ما غرقه نشد، نه در برکه ی خون، نه در گرداب مرکب
و نه در خاکستر های گرم سوختگاه،
و او گرم تافتن است
با مردمکی سوزنده از انتظار
به سوی سپیده، به سوی بهار
ای همه محرومان از نان و سایبان!
ای بردگان زیر تازیانه ی طلایی!
ای کسانی که در چهره ی خموشتان طوفان شعله ور است!
و ای کسانی که دیده تان نیست جز برای سرشک
و گلویتان نیست جز برای فریاد
و ثروت های شما مصیبت شماست!
ای کسانی که پروانه های آرزو را در دود ستم رها کردید!
ای شیدایان لبخند کودک!
و پچپچه صلح آمیز بارانها
شما را به سرزمین موعود می خوانند
پیمبران امید و رزم برای میلادی نوین
با آن همه طوفان های سیاه که بر سر ما غرید
نهال ما نپژمرید، و گیاه ما نپوسید
ابعاد زمان را بیش از پیش در بر می کشیم
و پرچم ها را از ستاره ها می آویزیم
زیرا ما سپاه عنود رستاخیزیم
و سر انجام نسترن های پر پر را خواهیم رویاند
با خوشه های نورانی شبنم آرزو
و کوچه ها را آذین خواهیم بست
با امید های بی تزویر
ما گردان بی شکست،
ما چاوشان نوزائی کبیر.
مرداد 1346
نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز چهارشنبه 22 شهریور ماه سال 1385 ساعت
10:29 PM
پیوند
| |
چاپ
|
دیدگاه های شما [10]
شعر : دروغ، بهترین افزار ستمگران
مردم ـ دوره هفتم، سال اول، شماره 180 شنبه 11 اسفند ماه 1358
لعن بر دروغ!
لعن بر دروغ!
دروغ زر اندود، دروغ ریاکار، دروغ زورمند!
دروغ راست نما و گمراه ساز!
دروغ مجهز به سکه و سرنیزه!
بگذار، از خود خرسند بغرد
ولی ما در وی به خواری می نگریم 
بگذار آدمیان را آذین دارها کنند
ولی ما به خذلانش باورمندیم
زیرا سنگ دلی او فرزند بیم اوست.
خجسته باد راستی!
فروتن، بی پیرایه، پارسا!
گنج نیرویی حیرت انگیز
که با تیغ معجز سینه شب را می درد
و خون ها و اشک ها آبدیده اش می سازد.
او را از «ترسناک» پروایی نیست
چون تک سوار کربلا در چنبره سپاه یزید
چون سیاوش پاکدامن در آتش خشم افراسیاب.
در کلبه بی رونق حرمان با حقیقت زیستن
به که، فرعونی بودن در اریکه دروغ
با تباری از چاپلوسان پای بوس.
در پیروزی یا شکست توایم ای حقیقت!
زیرا شکست با تو فضیلت و فتح با تو عدالت است
و شما ای گروه بزدل که در چاهسار «غرایز» خود
زندانی هستید:
در مقابل هر بادی سر فرود آورید!
از عرق جامعه بهره گیرید و به سرنوشت آن بی اعتنا باشید!
و شما ای معشر ستمگر که سرکوب غیظ آلود حقیقت
رمز وجودی شماست
از طلوع آن بهراسید، زیرا طلوعی است ناگزیر
به ناگزیری بامدادی که از بطن شب
و بهاری که از درون زمستان می شکفد
نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز پنجشنبه 16 شهریور ماه سال 1385 ساعت
09:43 AM
پیوند
| |
چاپ
|
دیدگاه های شما [18]
یادنامه : ۱۳ شهریور سالگرد تولد دکتر ارانی بر همه دوستدارانش گرامی باد

ارانی
اگر پرسان شود از من جوانی :
که در راه شگرف زندگانی
کرا از بهر خود سرمشق سازم
بدون مکث میگویم : ارانی.
در میان مردان بزرگی که از ایرانیان و بیگانگان در زندگی خویش دیده و شناخته ام، هنوز ارانی اگر نگویم بزرگترین، یکی از بزرگترین آنهاست. آن هماهنگی بین مبارز دلیر و انسان نیک و اندیشه ور ژرف بودن که پدیده ای بس کمیاب است، در ارانی به میزانی شگرف وجود داشت. همه برتریهای روانی و عملی او: دانش، دلاوری، پشتکار، ایمان، سرشتی، او بود. از اینرو از جلوه فروشی های سبک مغزانه عاری بود. فروتن و بی دعمی بنظر میرسید و کارهای خود را که تا پایگاه جانبازی در راه مردم اوج می گرفت، انجام وظایف عادی یک انسان میشمرد.
سخت پرکار بود. هنگامیکه چشم از جهان می بست 36 سال داشت. یعنی در جوانی شهید شد ولی تا آن هنگام کتابهای علمی متعدد و قطور و مقالات سیاسی و حتی آثار ادبی گوناگون نوشته بود. بسبب شوق متنوعی که در فرهنگ انسانی داشت، بسیار چیزها می دانست: از ریاضی و فیزیک و شیمی گرفته تا فلسفه و روانشناسی و زبان و ادبیات! و در همه این گستره ها مردی ژرف اندیش و پرخوانده بود: می اندیشید، می کوشید. زندگی را رسالتی دشوار و پرمسئولیت برای انسان میدانست. میخواست بشایستگی بزید. میخواست عضو انگلی در خاندان جلیل آدمی نباشد.
در زندان و در دادگاه الماس بی همتای روانش درخشید. پیدا بود که از آن مردان پاکباز است که در مبارزه، محاسبات بازرگانی بسود زندگی خویش را برنمی تابد. و بگفته شاعر ”گهر از خویشتن می کند“. نمی گوید : چون دیگران چنانند پس من چرا نباشم. پاسخگوی وجدان خویش است. خویش را پیوسته در دادگاه بزرگ زمان ایستاده می بیند و میخواهد در برابر دادگری که تکامل تاریخی نام دارد سربلند باشد. زندگی را بمعنای هستی جسمانی نمی فهمد. آنرا در زندگی معنوی، در زندگی کارها و اندیشه ها می بیند که می تواند سده ها بپاید. به جاویدانان تاریخ غبطه میخورد و میخواهد در بارگاه آنها پای گذارد و تمام زندگی برای این زیارت مقدس توشه می اندوزد.
برای او ایمانش به کمونیسم، امری جدی بود که بخاطر آن میسوخت. آنرا به محفوظات طوطی وار بدل نکرده بود. آنرا به پاره ای از دل خود بدل ساخته بود. در شبگیر رژیم استبداد ”سحرگاه بزرگ“ را میدید. در گندنای آن محیط، باغستانهای آینده را می بوئید. با آنچنان ایمانی که درها و قفلهای آهنین، سلول مرطوب و پر از قارچ، شکنجه های طولانی، چهره عبوس شاه و مختاری، نگاه موذیانه قاضیان استبداد، زهر خنده های شک و استهزاء و طنین متفرعین طبل فاشیسم در جهان، هیچکدام و هیچکدام نتوانست آن ایمان را بلرزاند.
در بروز شخصیتی مانند ارانی تقاطع دو مدار – ایرانی و جهانی – تاثیر داشته است. ارانی از سوئی در مکتب آن سننی که ستار، حیدر، پسیان، خیابانی، مجاهدان و شهیدان مشروطه و آزادیخواهان پس از آن دوران پدید آورده بودند، بار آمد. و سپس ارانی در رکورد نبرد جهانی پرولتلریا آبدیده شد. در آلمان او شاهد گسترش شگرف نهضت انقلابی بود که لاله های ارغوانیش از درون خون کارل لیبکنشت و روزا لوگزمبورگ جوشیده بود. ارانی در آلمان با گذرانی دشوار درس خواند. خود او زمانی به نگارنده این سطور گفت : روزهائی مشد که با خوردن چند قاشق شکر خود را نگاه می داشتم و غزت نفس نشان میدادم و گرسنگی خود را با احدی در میان نمی گذاشتم.
مقداری از روشنی چشم خود را در کار تصحیح اوراق در مطبعه کاویانی گذاشت. در آلمان ارانی با مارکسیسم نظری و عملی آشنا شد و همینکه از جریان این برق نیرومند گرم گردید، نورافشانی آغاز نهاد. ارانی در ایران با بنیاد هشتن مجله دنیا دنیای معنوی نوینی پدید آورد و مکتب ارانی در تاریخ جنبش انقلابی ایران مکتبی است ثمربخش.
ارانی میتوانست به آسانی با رژیم استبدادی بسازد و صاحب آلاف و الوف شود. او در پرتو لیاقت خود به مقامات مهم دولتی رسیده بود و اگر کمی سست می آمد (حتی تسلیم شدن محض هم لازم نبود) از خوان اموال یغماگران جامعه نصیب میگرفت. ولی ارانی دوران جوانی انقلابی و افکار شورانگیز خود را با مقامات بعدی تاخت نزد و هرگز عاقل و سربراه نگردید، چنانکه بسیاری از معاصرانش شدند و بسیاری از معاصران ما میشوند. آری این طغیان های اولیه بمنظور سازش های بعدی نوعی شیوه زنی متداول است که هدف آن بالا بردن بهای خود در بازار فروش شخصیت هاست. ولی چنین شیوه ای با صداقت و مردانگی و بی پیرایگی و سادگی خردمندانه ارانی متضاد بود. وی تا آخرین لحظه، در زندان امکان سازش داشت ولی او در تالار کهنه فتحعلی شاه که دادگاه جنائی بود آخرین ضربت تازیانه را بر چهره دشمن کوفت و او را بحد کشت از اصلاح خود مایوس ساخت. سخنرانی ارانی در این تالار دشمن را لرزاند. دئیس دادگاه پس از شنیدن دفاعیه او که واژه ها و جمله های آنرا گوئی از پولاد ریخته بودند، بیکی از همکارانش گفت: این مرد دل شیر دارد.
ارانی نمی خواست عالم محض و تجریدی باشد که در فرمولهای ریاضی و شیمی و در فرضیات فیزیک و فلسفه کندوکاو کند و از جهان، از مردم، از کوچه ها، از کارخانه ها و مزرعه ها دور بماند. او می خواست چنانکه پیشینیان ما می گفتند: اهل مجاهده باشد نه اهل مشاهده. ..... همچنین ارانی نمی خواست مجاهد آرزوپرست باشد. او می خواست با درک قوانین عینی تاریخ و جامعه مبارزه کند یعنی مبارزی واقع بین باشد. او سعی داشت جامعه ایرانی را در جزئیاتش بشناسد. جامعه سنتی را دگرگون کند و وزش نوین را در جانهای مردم ایران رخنه دهد. شناخت مشخص و عینی ایران و ایرانی اندیشه اش را بخود مشغول میداشت. نخستین روز که همراه یکی از همرمان آن زمان بدیدارش توفیق یافتم گفت: مشغول نگارش جزوه ای است درباره روحیات قشرهائی که میتوانند مورد تبلیغ انقلابی ما قرار گیرند. می گفت : اگر مردم را نشناسیم، راه رخنه در روح آنها را نخواهیم یافت و کوشش ما بهرز خواهد رفت. و از این وظیفه ای که او آنروز سخن می گفت، هنوز می توان سخن گفت. زیرا با الگوهای مجرد یا انگاره های دیگران نمی توان جامعه ایرانی را شناخت. آن الگوها و انگاره ها تنها راهنمای شناخت و عمل است.
... و در این نخستین دیدار او جملاتی گیرا و پرمغز گفت. کارشناسی او در فیزیک و شیمی در شیوه او برای برگزیدن اصطلاحات و استدلال تاثیر داشت. مثلا می گفت: کار ما با جلب افراد جداگانه همانند کار ذخیره کردن قطره های کوچک است. سپس آن قطره ها دریاچه ای ایجاد خواهند کرد و مناسب نیرومندی آبشاری که از این دریاچه فرو خواهد ریخت، می توان توربین های بزرگی را برای تحول جامعه و نوسازی آن بحرکت درآورد. لذا قطره ها مهم اند. باید از انبودن آنها خسته نشد. این گویا در پائیز سال 1314 بود. و سپس در اردیبهشت سال 1316 پلیس به سراغ ما آمد و دشمن کوشید که جسم و روح ارانی را دفن کند. با اینحال نتوانست از تراکم قطره ها، از گرد آمدن سیلاب، از خروش آن، از گردش توربین های نیرومند، از گسترش روح ارانی جلوگیری نماید. اگر پیروزی را عبارت از گرد آوردن مظلمه ای ننگین از راه فرومایگی ها بشمریم، دشمنان ارانی پیروزند. ولی اگر پیروزی را با ایجاد جریانی و افقی نو در تاریخ بسود مردم بدانیم – در آن صورت ارانی پیروز است.
تاریخ در هر لحظه معین دارای ذخیره معینی از امکانات است و همیشه نمی تواند با شهباز تبریز آرزوهای قهرمانان همگامی کند. لذا لازم نکرده است که همه نوآوران و انقلابیون جامعه بتوانند آنرا طی زندگی خود آنچنان بسازند که می خواهند ولی آنها در آن دم افسونگری میدمند که حرکتش را – که بهر جهت وجود دارد – تسریع میکند. ارانی از سازندگان سمت خورشیدی، سمت مثبت جامعه ایرانی است و آنچه که مشروطه خواهان در ابهام احساسی گفتند او در بیان علمی اش مطرح کرد و مهندس آینده بود. و مهندس آینده جامعه بودن کاری است که از آن والاتری را نمی توان انگاشت.
... کوتاه بالا، کمی تنومند، موی ریخته، با چشمانی کم سو بود و عینک ذره بینی میزد ولی چهره ای سخت جذاب و با جربزه داشت. در پارسی شیرینش نمکی از زبان زادگاهش تبریز احساس میشد. مهربانی طبیعی و صمیمی اش از سالوس و چاپلوسی و برخورد متین و بزرگوارانه اش از تفرعن و تبختر، بکلی عاری بود. بهمین جهت مهر و احترام نسبت به او بتدریج همگانی شد و هنگامیکه خبر مرگ نابهنگامش در بندهای زندان قصر پیچید عزائی تلخ در دلها و اشگی شور در چشمها نشست. در سلولهای زندان انجمن های کوچک ماتم و سوگ برپا گردید. برخی از ما که شعری میسرودیم آنرا در این انجمن ها خواندیم. آن انجمن ها با سوگند وفاداری براه او ، کین توختن از خصمان او، برافراشتن درفش او پایان یافت و گروهی از ما کوشیدند که چنین کنند ولی با اینحال هنوز حق ارانی ادا نشده است. او درخور آن است که بیش از پیش به الهام گر بزگ خلق ما بدل شود. او درخور آن است که برجسته تر از پیش از پیشوایان سترگ فراخ اندیش و نواندیش و انسان پرست و ایران پرست عصر ما شمرده شود. او درخور آن است که در جهان بیش از اکنون شناسانده شود. بگذار جریانی که او به آن تعلق داشت کوچک باشد ولی ابعاد روح او را با این جریان نمی توان سنجید. او در سیر تاریخ جهانی جائی دارد و کشور سوسیالیستی جهان، شاگرد باورمند لنین، یار وفادار شهیدان تاریخ ایران بود. و او دانشمند و اندیشه ور انقلابی بزرگی بود.
گنجی که از اندیشه هایش مانده باید آراسته تر عرضه گردد. سخنانش را باید به حرز جانها و ورد لب های مبارزان بدل کرد. در این سخنان ژرف که کتابها و دفاعیه بهادرانه اش از آن انباشته است معنای بسیاری خفته است که میتواند بسیج کند و باید بسیج کند.
... سالیان دراز از شهادت ارانی می گذرد – ولی زمانه کماکان بر آن محور می چرخد که جان بی تاب و جوینده اش می چرخید. درظاهر، فرزند شاه گذشته بر اریکه شاهی نشسته است ولی در واقع پی های نظامات استبدادی، استعماری و استثماری در ایران و جهان از همیشه پوسیده تر است. نبرد طبقاتی، رشد نیرومند نیروهای مولده در این عصر انقلاب علمی و فنی، تحول شگرف فکری انسانی بیش از پیش تحقق آرمانهای ارانی را بدستور روز بدل میکند. ارانی سوار بر سمند اندیشه انقلابی و علمی کماکان بسوی پیروزی می تازد. پرچم سرخش در بادهای توفنده عصر ما در اهتزاز است. بر چهره اندیشمند و دلاورش لبخند ظفر نشسته است. همه اینها را اگر کور باطن نباشیم، میتوانیم به عیان ببینیم.
با ارانی بوده ایم، با ارانی هستیم و خواهیم بود. او را تنها نگذاشته ایم و نباید بگذاریم. بمثابه شاگرد او در گستره زندگی رنج آلود و پرهیجانی به نام جنبش توده ای گام گذاشته ایم و روزی که فرا رسد باز باید مانند شاگرد او، بازپسین دم را برآوریم. ایمانی را که شعله وار در جان ما رخنه داد، شعله وار در جانها رخنه داده ایم و خواهیم داد زیرا ما می خواهیم و موظفیم مجریان وصایای آن استاد ارجمند باشیم. از او فروتنی و انسان دوستی و پیگیری در نبرد و عشق به وظایف خود را بیاموزیم. مانند او به درفش مارکس، انگلس و لنین تا روز بازپسین مومن باشیم و فرازها و نشیبها و پیچ ها و چرخش ها ما را نفریبد و گمراه نکند.
سال آینده سالگردی است مقدس زیرا سی سال از 14 بهمن 1318 که روز شهادت ارانی در بیمارستان زندان موقت تهران است می گذرد. ارانی را در این بیمارستان مصنوعا به تیفوس دچار کردند سپس او را تعمدا به عنوان بیمار مالاریا مورد درمان قرار دادند. میوه و غذایی را که بانو فاطمه ارانی مادر مهربانش می آورد به او نرساندند، با سرعتی حیرت انگیز او را که جوانی نیرومند بود به محتضری علیل و نزار بدل ساختند و سپس کشتند. بنحوی که مادرش نعش فرزند را نشناخت و تنها بشهادت دکتر سید احمد امامی دوست شخصی ارانی که هویت نعش را تصدیق کرد، باور نمود. و سپس بی سرو صدا و گمنام او را به آرامگاه جاویدش بردند. ولی سه سال بعد، در بهمن 1321 بر روی این گور در ابن بابویه تهران توده های انبوه گل افشانی میکردند.
رضاشاه گریخته بود، مختاری در زندان و پزشک احمدی بر دار کیفر. از آن هنگام ارانی به پرچم میلیونها بدل شد و این آغاز طلوع خورشید او بود. خورشیدی که رضاشاه، مختاری، پزشک احمدی خواستند در قیر گمنامی غرق کنند، ولی نتوانستند و دیگری و دیگران نیز نخواهند توانست.
احسان طبری بهمن ماه 1347
نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز دوشنبه 13 شهریور ماه سال 1385 ساعت
12:07 PM
پیوند
| |
چاپ
|
دیدگاه های شما [9]
قطعات ادبی : دلاورى در خاموشى است، خردمندى در دریافتن است!
خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خویش برانگیختم: ستم و نادانى! و آتش از دو سنگر بر خویش گشودم: آشنا و بیگانه. چنگال ددان نداشتم. منقار کرکسان نداشتم. با نیش کینه نبودم. با خارائى در سینه نبودم. از ناورد گریختن نخواستم. با نامرد آمیختن نجستم. بند حقیقت پاى گیرم شد. صور سرنوشت آژیرم شد.
بکوب اى طبال که دوران چرخش است: گردباد خون بر خاک. طوفان نوح در روح. رزمى است که رستمانش بایستى. بحرى است که سندبادانش شایستى و من شراعم در این کولاک، ناچیز است.
بدخواهان نگرانند که تا کى از فشار دشنه بر سینه فریاد برآورم. ولى دلاورى در خاموشى است، خردمندى در دریافتن است.
لب بسته با عزم پیمان ایستاده ام. از خواب تا عذاب، بیدارى من رعشه چشم براهى است. و سروشى مى گوید با تمام توان رسن هاى آینده را بکش تا این سفینه گوهرآمود، از درون موج هاى کف آلود، فراتر و فراتر آید.
اى سیمرغ آتشین بر ابر هاى نیلوفرى! پرواز مکن! کریچه ام تنگ است و آنرا گورکنان انباشتن مى خواهند. اندکى بپاى! چه دانى که تا صبح دیگر کریچه را بسته نیابى؟
ولى سیمرغ را بال ها از پرواز است.
نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز شنبه 11 شهریور ماه سال 1385 ساعت
12:21 PM
پیوند
| |
چاپ
|
دیدگاه های شما [7]
مقاله های علمی، ادبی و تاریخی : جنبش انقلابی و مترقی بابیه
تو و تخت و تاج سکندری
من و راه و رسم قلندری
اگرآن خوشست ، تو درخوری
و گر این بَدَست ، مرا سزا
طاهره قره العین
" که آنهم خطا و خلل در کار ملک و دولت افکند "
ناسخ التواریخ - در باره ی باب
آخرین و بزرگترین جنبش قرون وسطایی که برآن ، مهر و نشانی از عصر نوین است.
***************************************
مدخل
بررسی جنبش های انقلابی در ایران نشان می دهد که کشور ما از جهت سنن قیام خلق و نبرد بیامان آنها علیه غاصبان بیگانه و ستمگران آشنا، از جهت رزم های سخت و خونین، از جهت عرضه داشتن پیشوایان به حد افسانه انگیزی متهور و جانباز بسیار غنی است و شاید از این جهت تعداد اندکی از کشورهای جهان با وی همانندند. مردمی غیور و حق طلب و مغرور و پاکباز. این سرزمین مانیها، مزدک ها، بومسلمها، بابکها، مازیارها، المقنعها، استاسپسها، صاحب الزنجها، دلاوران اسمعیلی و قرمطی، دراویش و شیعیان انقلابی ، پیشوایان جنبشهای حروفی، نقطوی و بابی، مجاهدان مشروطه، مبارزان جنگل، قهرمانان توده ای را پروردهاست. اگر سراپای این تاریخ خونین و پرشور و هیاهو بررسی شود و چنانکه شایسته است به نسل بالنده عرضه گردد، در آنان می تواند شور و غروری شگرف را برانگیزد و اراده و اندیشه ی خلاق آنها را برای گشودن دژهای نوین تاریخ ده چندان سازد. ما در این کتاب با برخی از این جنبش ها ولو حتی المقدور با بررسی جوانب گوناگون آشنا شده ایم . اینک می خواهیم با جنبش بزرگ بابیان آشنایی یابیم .
آخرین جنبش انقلابی مهمی که در کشور ما با بسیاری مشخصات جنبشهای قرون وسطائی رخ داد، جنبش بابیان در نیمه ی سده نوزدهم است، که از جهت دامنه و تاثیر خود در تاریخ کشور ما، در ردیف یکی از مهمترین جنبشهای انقلابی تاریخ کشور ماست. این جنبش در مرز بین جامعه ی سنتی فئودالی و انحطاط و تجزیه ی سریع آن قرار دارد و خود از عوامل این انحطاط و تجزیه ی سریع است. لذا، در کنار خصایص کهن و مسلط، در این جنبش، خصایص نوینی نیز بروز می کند. خصایص کهن عبارتست از:
اولاً رنگ مذهبی جنبش که بصورت یک الحاد و بدعت نوین علیه دین رسمی (شیعه ی اثناعشری) بروز می کند.
ثانیاً به ارث گرفتن برخی عقاید سنتی اجتماعی است مانند مساوات طلبی، اندیشه ی حلول و تناسخ و در مواردی چند بازگشت به نوعی کمونیسم مزدکی در مورد مالکیت.
اما خصایص نوین برخی نظریات اصلاح طلبانه به سود بورژوزی شهر(بازرگانان و کسبه) است که بویژه سید محمد علی باب در آموزش دینی خود منعکس می کند و از این مقوله دیرتر سخن خواهیم گفت. جنبش بابیان با یک سلسله انقلاب ها در اروپا و جنبش های بزرگ در آسیا، ( مانند جنبش سپاهی در هند و جنبش تای پینگ در چین ) مقارن افتاده است و لذا در یک زنجیره ی جهانی نهضتهای انقلابی نیمه ی قرن نوزدهم هم جای گرفته است. این جنبش بدون تردید در جنب و جوش بعدی هیئت حاکمه ی کشور ما و رفُرم های امیرکبیر مؤثر بوده است. همچنین این جنبش در زمینه سازی برای روشنگران مشروطیت و سپس پیدایش جنبش مشروطه تأثیر داشته است، لذا در تاریخ کشور ما دارای قدریست والا، و سزا نیست که بر پایه ی ذهنیات مذهبی و غیره آنرا ناچیز گرفت و درباره ی آن سکوت کرد، چنانکه متأسفانه عملاً چنین شده است.
ما در اینجا قصد ورود در تاریخ بابیه به عنوان تاریخ یک سلک مذهبی جز در حدود اشاراتی چند، نداریم . بابیه و تحولات بعدی آن به صورت ازلیه و بهائیه، بعنوان یک جریان مذهبی، نقش همگون در تاریخ نداشته است (1). توجه ما صرفاً معطوف آن تلاش های اجتماعی و انقلابی است که آموزش باب حداقل طی چهار سال اول سلطنت ناصرالدین شاه قاجار در ایران انگیزه ی آن بوده است.
ریشه های بابیگری
باب و آموزش وی در زمینه ی تهی پدید نشده است. برای این کار تدارک طولانی فکری واجب وجود دارد. ریشه ی فکری بابیگری بطور عمده آموزش شیخیّه (پیروان شیخ احمد احسایی و شاگردش کاظم رشتی) است و اما ریشه ی اجتماعی آن انحطاط فئودالیسم، ستم استبدادی و تجاوز و استعماریست که مواد منفجره ی فراوانی را در بطن جامعه ی ایران از دیرباز انبار کرده بود. هنگامی که باب دعوی خود را آشکار ساخت در بسیاری از شهرهای ایران مانند اصفهان، تبریز، زنجان، یزد علیه حکام محل و اشراف فئودال و روحانیون همدست آنها شورش های فقرای شهری روی می داد. در روزنامه ی" وقایع اتفاقیه" از شورش های افواج نظامی در تبریز و نقاط دیگر صحبت شده است. جامعه در تب و تاب غریبی بود. در این شرایط، انتظار دائمی مهدی آخر زمان که از معتقدات مهم شیعه است، جامعه ی ستمدیده را روحاً برای قبول دعوی مهدویت از جانب کسی که علیه ستمکار و ستم برخیزد مستعد میساخت. تعلیمات شیخیه مسئله ی ظهور صاحب الامر را نزدیک جلوه می داد و تصور آنکه آخرالزمان رسیده است و امام ظاهر خواهد شد افکار را تصرف کرده بود.
شیخیه(2) در مورد امام زمان معتقد بودند که وی با پیکر جسمانی خود زنده نیست، بل با جوهر روحانی بسر می برد و این روح می تواند کالبد های مختلف را برای خویش برگزیند و به کمک این کالبد ها زندگی خویش را ادامه دهد. این سخن تکرار نظریه ی حلول و تناسخ است که بسیاری از نهضت های اجتماعی ما در آغاز اسلام بدان مجهز بوده اند. شیخیه تعدد زوجات را نفی می کرده و به نوعی تساوی حقوق بین زن و مرد معتقد بودهاند. و بر آن بودند که ائمه ی اثناعشریه مظاهر خداوند و متصف به صفات الهی هستند و امام دوازدهم که در سال 260 هجری وفات یافته باید با مؤمنین رابطه ی خود را محفوظ دارد و این کار نیز تنها از طریق " شیعه ی کامل " یا " رکن رابع " ممکن است که دارای سمت بابیّت و واسطگی بین امام زمان و مؤمنین است .
|