ماتم مرگ را به دور افکنیم و باورمند باشیم که اصالت با زندگی است و بشر آن را بیش از پیش خواهد آراست، و آوند آن را از زلال بهروزی خواهد آموخت. احسان طبری

کتاب خانه

آثار احسان طبری

· سطح امروزین فلسفه

· قصه ی شغال شاه

· جستار هایی از تاریخ

· در باره سمیوتیک

· پنجابه

· منتخب مقالات

· در باره منطق عمل

· سفر جادو

· گزیده مقالات

· با پچپچه های پاییز

· هورستیک

· درباره سیبرنتیک

· جامعه شناسی

· تاریخ یک بیداری

· گئومات

· شکنجه و امید

· دهه نخستین

· فرهاد چهارم

· داستان و داستان نگاری

· چهره یک انسان انقلابی

· از میان ریگها و الماسها

· درس های پیکار

· سیر تـکوین ماده و شعور

· رانده ستم و چهره خانه

· راهی از بیرون به دیار شب

· زایش و تکامل تئوری انقلابی

· مارکسیسم لنینیسم به زبان ساده (الفبای مبارزه)

· آموزش فلسفه علمی (بنیاد آموزش انقلابی)

· تئوری سیستمها و اصول دیالکتیک

· فروپاشی نظام سنتی و زایش سرمایه داری

· مسائلی از فرهنگ و هنر و زبان

· بــرخــی انـدیـشــه ها درباره دیالکتیک

· سیـسـتم و بــرخـورد سیستمی

· جامـعـه ایـران در دوران رضا شاه

· برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران

سخنرانی ها

· دیالک تیک

· بابی سندز

· ناکجا آباد

· کافکا







مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

: رنگ های خزان




درخت خزان زده در پرتو زرتار چه با سکوت است چون زیبایی زنی سالمند. و اینهمه توده برگ قهوه ای رو رفته بر چمن مغز پسته ای وشرشر آب چشمه های نهانی از شیربرنجین در جام سنگین وجیک جیک غمبار هزاران گنجشگ از شاخه صنوبرهای رده بسته! کشیش با ردای سیاه، کارمند پیر با بارانی نیمدار، پیرزنان خمیده بر سنگفرش رونده چون سایه ای چند، برنده شاخه میرنده زندگی، اینجا تلّی از نارون، آنجا بیشه دشتی در نورِماتِ روز و سپس جاده های پیچاپیچ و باغ های گردآلود و خانه های سپید دیوار و دبستان های پرغوغا. در پس کاج های بلند بالا و ابریشمین برگ، باروی سنگی کلیسایی با گنبد نمناک و چلیپایی پروقار و پنجره های تنگ و بام سفالین که از آن بم گرم و نافذ نماز می تراود: آمیزش یکی هستی گریز پاست با ابدیت پندارها. خنکی را بر پوست ، گرما و کشش کهربایی سرانگشتان خود را بر شقیقه های تپنده، نشست آرام و سودایی نگاه خود را بر شاخه های لرزان، خورد شدن استخوان برگ ها را در زیر گام خسته، آسمان دود گرفته را که در آن دور به سوی ناپیدا، به سوی شعله های گوگردی پاییز دامن کشان است ،حس می کنم با انبوه گردش کنندگان و جدا از آنها می پویم، غوطه زن در من خویش و با تلاشی بیهوده خواهانم تا تمام سرشاری این دم را در درون خویش بنگارم: از پرچین ها و گل های اطلسی و مروارید و پنجره های روشن و پرستوهای که آب می نوشند و زن روستایی که با کج خلقی سخن می گوید و بلوط های برشته بر ذغال های تفته و مخروط ظلایی ذرت ها و دَوش شیطانی برگ ها و وز وز زنبور پرطاووسی و افت خموشانه سیبی سرخگونه در تاریکی شاخه ها. این خاتم کاری پدیده ها، روان ها و سخن ها که سارنده رودبار زندگی است که در کالبدم پویه بی درنگ آن می گذرد. اینک شامگاه پرافشانه و فروغ کلبه ای بر کوه مرا به سوی خانه فرا می خواند. احسان طبری

نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز یکشنبه 18 تیر ماه سال 1385 ساعت 8:40 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [0]






: داستانی که  60  سال از تازگی آن می‌گذرد!




 


 

آقای "کاربر" رئیس سجلات کل مملکتی شده است. این خبررا چند روز پیش همه روزنامه‌ها نوشته بودند، مخصوصا پس از‌بی‌ترتیبی‌هائی که از چندی پیش دراین اداره جلب توجه مطبوعات را کرده بود، چنین انتصابی که مقدمه اصلاحات مهمی می‌بایستی باشد، بسیار با اهمیت تلقی شد.

روزنامه‌های طرفدار دولت، مخصوصا شرح مفصلی، تا آنجا که درایران سابقه دارد، درباره شخصیت آقای "کاربر" نوشتند و اصطلاحاتی از قبیل " جوانی تحصیل کرده ومیهن پرست" و " ازخانواده‌های اصیل وشریف" با " سوابق آزادیخواهی ومیهن پرستی» و نظیر اینها درستونهای اخبارداخله مطبوعات زیاد خوانده شد و رادیو تهران نیز قسمتی از آنها را دربرنامه فکاهی روز " جمعه" خود نقل کرد.

علاقه من به آقای کاربرازنظر دیگری است. ما با هم آشنا هستیم. از بچگی با هم دریک مدرسه بودیم وبعدا هم که ازیکدیگرجدا شدیم، بازهم هروقت من درزندگی احتیاج به کمکی داشتم، مخصوصا وقتی کارم دریکی ازادارات دولتی گیرمی کرد، و کارمندان دولت با‌بی‌اعتنائی جواب مرا می‌دادند یقین داشتم که آقای کاربر ازبذل هیچگونه مساعدتی مضایقه ندارد. آقای کاربر با اغلب روسای ادارات دولتی دوست وآشنا بود وگره هرکاری را میتوانست بگشاید. ازکجا با آنها آشنا شده بود- من نمیدانم، ولی بعضی این کاره هستند و هرمشکلی بدست آنها گشوده می‌شود.

قریب  7  سال پیش بود- نه، دقیقا میتوانم بگویم- درست  7  سال و پنج ماه و  14  روزپیش بود که آقای کاربرخدمت بزرگی بمن کرد. این مدت را ازاین جهت بخوبی می‌دانم که طفل من امروزدرست  7  سال وپنج ماه و14  روزازعمرش میگذرد وروزپس ازتولدش، یکروزجمعه بود که من بدیدن آقای کاربررفتم و ازایشان تقاضا کردم که درگرفتن سجل احوال برای طفل نوزادم به من کمک کند. اوهم فوری تقاضای مرا قبول کرد و روزشنبه با هم به اداره سجلات رفتیم. باید بگویم که من هم درعوض باو خدمت کرده ام. دو دوره است که در انتخابات به او رای می‌دهم و از پادوهای انتخاباتی اوهستم.

... درست  7  سال وپنج ماه و14  روزپیش بود.

 

مدتی درحیاط‌های تو درتوی اداره سجلات کل پرسان پرسان گذشتیم تا اینکه توانستیم خدمت آقای رئیس برسیم. همه جا با تشریفات کامل ازآقای کاربر پذیرائی می‌کردند و او با اغلب آنها، حتی با پیشخدمت‌ها خیلی گرم ومهربان صحبت میکرد و درجواب اغلب آنها میگفت " سلام آقا، سلام آقا،" "  سایه شما کم نشود"، " سلام آقا، دست حق به همراهت."

دراطاق رئیس سجلات، فوری برای ما چای آوردند وحضرت رئیس خیلی خوشحال بودند از اینکه امرخیری برای من پیش آمد کرده است که بالنتیجه موفق بدیدارآقای کاربرشده اند... ومدتها مشتاق دیدارآقای کاربر بوده اند... و واقعا" ازمصاحبت ایشان استفاده می‌کنند وازاین حرفها... بالاخره چندین مرتبه زنگ زد و پیشخدمت‌ها آمدند ورفتند تا اینکه مرا باطاق شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم که مخصوص صدور سجل احوال اطفال اشخاصی مانند من است، فرستادند، وآقای کاربرپیش حضرت رئیس ماند.

درشعبه هفت دائره سوم اداره چهارم، مردکی سی وچند ساله پشت میز نشسته بود. قریب پنجاه شصت پرونده مانند دیوارهای دژی مستحکم، سرکوچک و صورت نتراشیده او را حفاظت می‌کردند. پیشخدمت حضرت رئیس مرا به او معرفی کرد. مردک بدون اینکه سرش را تکان بدهد، فقط پوست پیشانی و ابروان ومژه‌های چشمش را بالا برد ونیمه نگاهی بمن کرد وگفت: " ببینم"

من تمام اسناد ومدارکی را، که جهت تهیه شناسنامه برای بچه ام لازم بود، باو نشان دادم وگفتم که " من فلان کس هستم" بخیال اینکه شاید مرا بشناسد. چون دیدم عکس العملی نشان نداد، اسم شاهد مرا که آقای کاربر است گفتم. بازهم به گمان اینکه او را می‌شناسد و مخصوصا تذکردادم که ایشان از دوستان بسیارصمیمی من هستند و کاملا مسبوقند که من چندی پیش ازدواج کرده ام وخداوند شش روزپیش، این بچه را بما عطا فرموده است و الان آقای کاربر درحضوررئیس نشسته اند و ایشان با حضرت رئیس دوستی و سابقه دارند وهر دوی این آقایان منتظرمن هستند.

مردک ابدا" نگاهی بمن نمی کرد، سیگاراشنو را، که بچوب سیگارمشکی رنگی زده بود، می‌کشید ودستش را از نزدیک لبانش بکنار میزمی برد و آهسته چوب سیگار را به لبه زیر سیگاری حلبی میزد و ازطنین فلز کیف می‌کرد. بعد من اسم خودم و اسم زنم و اسم پدر و مادرخودم و اسم پدر و مادر زنم و اسم آقای کاربر را گفتم.

مردک وقتی همه حرفهای مرا خوب شنید، سرش را ازروی کاغذها و پرونده‌هائی که روی میزش انبارکرده بود، بلند کرد و کجکی سرتا پای مرا وراندازکرد، دو چین یکی بزیرچشم راست و یکی هم بگوشه لب راستش انداخت و گفت:

" همه اش درست است. هیچ عیب ونقصی ندارد. شما معلوم است که کار آزموده هستید. اما بدبختانه وقت گذشته است. درست پنج دقیقه ازظهر می‌گذرد، فردا اول وقت تشریف بیاورید وسجل آقازاده تان را بگیرید و بسلامت تشریف ببرید."

گفتم" " آقای رئیس، من امروز از کارم محض خاطراین سجل بیکارشده ام و فردا نمیتوانم بیایم..."

حرف مرا قطع کرد، سرش را کمی بالاتر برد، چند چین دیگر به پیشانی انداخت، هردو چشمش را نیم بسته کرد و گفت:

" مگرشما تاجرنیستید؟ "

هنوزجواب مرا که " خیرمن تاجرنیستم" نشنیده بود که بازهم شروع کرد یکریزحرف زدن:

 " شما تاجرهستید، ازشال گردنتان پیداست."

گفتم: " خیر، من هم مثل شما عضو اداره صنایع هستم و مثل شما دارای میزی دریکی ازشعبات آن اداره می‌باشم. گذشته ازاین ما تا ظهرکارنمی کنیم، ما تا دوساعت بعد ازظهرمشغولیم. همه کارمندان اداره تا دو بعد ازظهر کار میکنند."

دیگربمن فرصت نداد، براق شد و پرید بمن:

" نه خیر، شما تاجرهستید وازمقام اداریتان سوء استفاده می‌کنید، شما هرروز برای مردم سجل احوال می‌گیرید ومی فروشید. من اینجا ننشسته ام که آدمی مثل شما بیاید اینجا وبه من درحین انجام وظیفه توهین کند؟ زود تشریف ببرید والا همین الان پرونده‌ای برایتان تشکیل میدهم."

زنگ زد و فراش آمد و می‌خواست مرا ازشعبه هفت دائره سوم اداره چهارم بیرون کند که من خودم حساب کارخودم را کردم و رفتم. رفتم یکراست پیش رئیس کال سجلات.

... اما نه بقصد اینکه ازرئیس شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم شکایت کنم، من ازآن آدمها نیستم که برای کسی پاپوش بدوزم، رفتم که باتفاق رفیقم آقای کاربرمراجعت کنم. پیشخدمت دررا بازکرد. حضرت رئیس کل سجلات ازسرمیزش بلند شد وآقای کاربرهم برخاست وگفت:

" خوب، ما دیگرمزاحم نمیشویم."

هرچه حضرت رئیس اصرارکرد که کمی استراحت کنیم ویک فنجان قهوه میل نمائیم، آقای کاربرقبول نکرد و با هم پس ازخداحافظی و اظهارتشکر از اطاق رئیس خارج شدیم.

پیشخدمت‌ها همه سلام وتعارف می‌کردند، درراه رو آقای کاربربا لحنی که ازآن اعتراض استنباط میشد گفت: " کمی زیاد طول کشید." من جوابی ندادم، چون نمی خواستم بگویم که هنوز سجل بچه ام را نگرفته ام. بعد آقای کاربر از رئیس سجلات صحبت کرد و گفت که آدم بدی نیست ومرد با ابتکاری است و خیال دارد که اصلاحاتی بکند، وهم اکنون تغییراتی دربرگ‌های شناسنامه داده ومخصوصا کاری کرده است که تشریفات آن پیش ازچند دقیقه طول نکشد. ویکمرتبه روکرد به من و گفت: " بدهید ببینم چه تغییراتی در دفتر سجل داده اند."

شرح وقایع را برایش گفتم، خندید و برگشتیم. هنوزازحیاط‌های تو درتوی اداره کل سجلات عبورنکرده بودیم که باز سراغ شعبه هفت دایره سوم اداره چهارم را گرفتیم ولی آندفعه طوردیگروارد شدیم. آقای کاربر به یکی از پیشخدمت‌ها دو قران داد و او ما را هدایت کرد وخودش، بدون اینکه به اعتراض فراش مخصوص دراطاق شعبه هفتم دائیره سوم اداره چهارم توجهی کند، دررا برای ما بازکرد وبه مردکی که پشت میزریاست نشسته بود نمیدانم چه گفت و یا چه اشاره‌ای کرد که این بار ازجایش بلند شد وصندلی به آقای کاربرتعارف کرد و دستورداد که برای منهم صندلی بیاورند.

آقای کاربرگرم باو دست داد و گفت: " ما مسافرهستیم ومن میدانم که شما طبق مقررات حق ندارید بعد ازظهر دیگر تقاضائی برای صدورشناسنامه قبول کنید ولی البته این مورد استثنائی است..."

فرصت نمی داد که رئیس شعبه هفت دایره سوم اداره چهارم صحبت کند " چقدربعد ازظهربود. پنج دقیق؟ نخیرنبود، فقط  دو دقیقه بود، خوب دو دقیقه ونیم بود. اهمیت ندارد..."

وبعد با چابکی که من تصورآنرا نمیتوانم بکنم، دریک آن، کشوی میز توسط مردک رئیس شعبه بازشد و دست رفیق من آقای کاربریک اسکناس دو تومانی و یک اسکناس پنج ریالی را بداخل کشو پرت کرد؛ ورفت.  ومن ماندم ...

سجل صادرشد ومن چند دقیقه‌ای منتظرامضای آن شدم. مردک رئیس شعبه درقیافه من خواند که چقدرناشی هستم. نگاهی بمن می‌کرد وبی خودی قلم را روی کاغذ یاد داشت‌های شعبه هفت دایره سوم اداره چهارم گردش میداد.

" خدا ببخشدتان. بچه اولتان است، معلوم است. من هشت تا اولاد دارم، زن اولم چند سال پیش عمرش را به شما داد. بچه‌ها را مادرم نگهداری می‌کند. ماهی  95  تومان بمن می‌دهند. خودم هم علیل هستم. امرم نمیگذرد. نمیگویم که اولین دفعه است که اینطوری کارمردم را راه میاندازم، نه. چندین سال است، اما هروقت با یکی ازامثال شما مواجه میشوم، خجالت می‌کشم. من اگرمیدانستم که شما واقعا مثل من مستخدم اداره صنایع هستید، اینطوربا شما رفتار نمی کردم. اما یک نصیحت بشما بکنم. چرا شما بلد نیستید، چرا یاد نمی گیرید؟ شما همه اش ازدوستی خودتان با رئیس اداره صحبت می‌کردید، مگرمن نمیدانم که او خودش این کاره است."

" هروقت یک نفررئیس اداره شد که این کاره نبود، به شما قول میدهم که منهم دیگرکارمردم را هروقتی که باشد چه پنج دقیقه پس از  12  و چه پنج دقیقه قبل ازظهر راه بیندازم."

برگ شناسنامه بچه ام را گرفتم، خدا حافظی کردم و رفتم.

 

آقای کاربر رئیس سجلات کل مملکتی شده است. این خبررا چند روز پیش همه روزنامه‌ها نوشته بودند. مخصوصا پس از‌بی‌ترتیبی‌هائی که ازچندی پیش دراین اداره جلب توجه مطبوعات را کرده بود. چنین انتصابی که مقدمه اصلاحات مهمی می‌بایستی باشد بسیار با اهمیت تلقی شد...

آقای کاربر رفیق من است. درزندگی به من کمک کرده ومنهم دو باربه او رای داده ام که وکیل مجلس شورای ملی بشود. ریاست سجلات کل مملکتی برای او کارکوچکی است. با وجود این رفتم که به آقای کاربرتبریک بگویم و مخصوصا آخرین جمله‌ای را که مردک رئیس شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم بمن گفته بود، باو تذکردهم.

" هروقت یکنفررئیس اداره شد که این کاره نبوده، بشما قول میدهم که منهم دیگر کارمردم را هروقتی که باشد، چه پنج دقیقه پس از12  چه پنج دقیقه قبل ازظهر راه بیندازم."

آقای کاربررئیس کل سجلات خیلی با مهربانی ازمن پذیرائی کرد: " خوش آمدی، آقا، ممنونم. خیلی ممنونم." دستورداد که برایم چای وقهوه بیاورند. سیگاربمن تعارف کرد وخوشحال شد که بسراغ او آمده ام، ازکارم پرسید. بعد معاونش را به من معرفی کرد. معاون کل سجلات فوری مرا شناخت، بمن دست داده و گفت: " دیگرخدا اولادی بهتان نداده است؟ "

آقای معاون کل سجلات همان مردکی بود که هفت سال و پنج ماه  14  روز پیش رئیس شعبه هفت دائره سوم اداره چهارم بود.(1325- مجله نامه مردم به سردبیری احسان طبری



نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز یکشنبه 18 تیر ماه سال 1385 ساعت 8:33 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [1]






: آیین مهر




چو ذره گرچه حقیرم، ببین به دولت عشق
که در هوای رُخَت چون به مهر پیوستم
حافظ
یکی از کیش های کهن ایرانی که زمانی جهان گیر شد مهر پرستی یا میترائیسم است. چنان که طی این بررسی خواهیم دید این کیش باستانی در بسیاری از ادیان و جریانات فکری ایران و جهان اثرات ژرف باقی گذاشت.
مردمی که در فلات ایران زندگی می کنند، دو بار توانستند کیش جهانی پدید آورند. یک بار در مورد مهر پرستی و بار دیگر در مورد مانیگری. هر دوی این کیش ها نیز این پیام دل انگیز را با خود به همراه داشت که ابناء انسان در زیر یک اندیشه واحد باید به خاندانی بزرگ بدل شوند. برای روشن کردن سیر جهان بینی ها در ایران، بررسی این جریانات فکری ضرور است. زیرا با آن که در ایران کهن فلسفه به معنای اخص کلمه بروز نکرد، این کیش ها خود منعکس کننده بسیاری از تعمیمات فلسفی و نمودار منطق حیاتی و بینش ویژه دوران ها و نسل های گم شده است.

درباره میترائیسم پژوهش های بسیاری از جانب دانشمندان خودی و بیگانه[١] انجام گرفته و ویژه نامه های متعددی در این باره نگاشته شده. ما در این گفتار، زبده این پژوهش ها را یاد می کنیم و برخی استنباطات خود را نیز با تصریح درجه وثوق آن ها به میان می آوریم تا بر روی یک فصل شگرف از تاریخ جهان بینی ایرانی، از نظرگاه خویش، پرتو افکنده باشیم.


1 - مهر پرستی آئینی است دیرین سال

واقعیات متعددی مبرهن می سازد که آئین پرستش مهر به دوران های پیش از پیدایش کیش مزدا پرستی زرتشت مربوط است. مهر پرستی کیش هند و میتانی و ایران باستانی است. نام خدای میترا در کتاب مقدس هندیان "ریگ ودا" آمده است. در این کتاب نام میترا و وارونا با هم به صورت میترا - وارونا ذکر شده است. در کشفیات "بغازکوی" (نزدیک آنکارا) لوحه ای به خط میخی به دست آمده است که مربوط به پادشاهان میتانی و متعلق به ١٤ قرن پیش از میلاد مسیح است. در این متون از خدایان هند و میترا، وارونا و ایندرا و ناساتیا یاد شده است.[٢] در صورت اسامی کتابخانه آسوربانی پال نام میترا همسنگ نام شمس (شَمَش) آمده است.

این نکته جالبی است که میترا به عنوان یکی از خدایان، در گات های زرتشت که بخش کهن اوستاست اثری نیست و این لفظ در گات ها تنها دارای یک مفهوم معنوی است و فقط در یشت هاست که به عنوان الهه ای از او یاد می گردد. یکی از پژوهندگان به نام "میه"[٣] بر آن است که:
"منشأ وجودی مهر اوامر طبیعی نیست، بلکه از امور اجتماعی منبعث است و مفهومی است که ازعوامل اجتماعی بیرون آمده و جنبه الوهیت یافته است".[٤]

چنان که ورونا نیز به معنای قانون است و رتا به معنای نظم و سامان. مطلب بدین سادگی به نظر نمی رسد. چنان که گفتیم در دورانی قدیم تر از نگارش گات ها مهر را خدایی آسمانی می دانسته اند. بیش تر به نظر می رسد که نخستین مفهوم مهر همان خورشید است و مفاهیم تجریدی "پیوند" و "پیمان" از مفهوم مشخص خورشید نشأت کرفته است.[٥] زرتشت که خود آورنده کیش اهوراست، نخواست مهر را در جایگاه کهنش قرار دهد ولی نفوذ مهر در مردم عادی چنان بود که زرتشت و یا دیگر نگارندگان یشت های اوستا ناچار شدند بار دیگر با این الهه پر صولت و نفوذ بیعت کنند (ما کمی دورتر درباره وصف مهر در یشت ها با تفصیل بیش تری سخن خواهیم گفت).

این معنی از آن جا نیز فهمیده می شود که از اواسط سلسله هخامنشی روش نسبت به مهر دگرگون می شود. در آثار و سنگ نبشته های اولیه هخامنشی (داریوش و خشایارشا) ذکری از مهر نیست ولی در کتیبه های مربوط به قرن چهارم قبل از میلاد متعلق به اردشیر دوم (٣٥٩-٤٠٤ قبل از میلاد) و سوم (٣٣٨-٣٥٩ قبل از میلاد) هخامنشی در همدان و شوش و پرسپولیس پنج بار نام مهر آمده است و به طور کلی نام مهر و ناهید در این کتیبه ها از نام اهورمزدا بیش تر است. کریستنسن حدس می زند که به ابتکار اردشیر دوم هخامنشی تجددی در دین انجام گرفته است.[٦]

بهتر است گفته شود رجعتی به سنن گذشته شده است. در دوران اشکانی مهر و ناهید (میترا، آناهیتا، وَرثرغَن) به گفته گریشمن تثلیث عده ای را تشکیل می دهند که اهورمزدا را در سایه می گذارند. به ویژه مهر پرستی دامنه ای شگرف می یابد و نوعی مذهب رسمی می شود. با این حال در طاق بستان کرمانشاه حجاری جالبی است: در این حجاری مردی که چهره اش مانند خورشید تابناک است در دست چپ اردشیر دوم ساسانی است که برخی می پنداشته اند زرتشت است و پژوهندگان معتبری مانند "دیولافوا" و "زاره" آن را "مهر" می دانند[٧] این مایه شگفتی نیست. اگر هم زرتشت مهر را منکر نبود، بلکه او را سخت عزیز می داشت. با آن که مهر در پانتئون زرتشتی از امشاسپندان نیست و تنها از ایزدان است که خدایان رده دوم در این پانتئون است، با این حال در روح ایرانی جایی والا داشت و موبدان زرتشتی ناگزیر از سازش با این الهه جاذب بودند.

این سیر اجمالی نشان می دهد که از زمان های بسیار دور یعنی حداقل از ٣٥ الی ٤٠ قرن پیش مهر یا میترا (چنان که در پارسی باستان نامیده می شد) از مهم ترین موضوعات پرستش ایرانیان بوده است.


2 - ریشه مهر و ستایش آن در اوستا

در اوستا "میترا" نام فرشته روشنایی، پاسبان راستی و پیمان است. کریستان بارتولمه در "فرهنگ پارسی باستانی" متذکر می گردد که در سانسکریت این نام به صورت "میترا" است؛ یعنی پروردگار روشنایی و فروغ ( وِدا) و نیز به معنای "درستی" آمده است. شکل پهلوی آن به تصریح "نیبرگ"، "میثر" و "میتر" است. این واژه از ریشه "میث" آمده است که در گات ها به معنای وظیفه و تکلیف دینی است و در وندیداد به معنای عهد و پیوند و واژه های میهن (مئه ثینا) و مهمان با این واژه همریشه اند. فردیناندو یوستی در "تاریخ ایران باستان" مهر را رابطه بین فروغ محدث و فروغ ازلی، واسطه بین آفریننده و آفریده می داند.[٨]

در اوستا از میترا به کرات سخن رفته است، منتها چنان که در سابق نیز متعرض شده ایم در بخش کهن اوستا(گات ها) میترا فقط به معنای پیوند است و فقط در یک جا (یسنای 54- بند 5) به این واژه بر می خوریم، ولی در بقیه اوستا ذکر میترا به عنوان ایزدی از ایزدان اهورامزدا بارها آمده است. یشت دهم "مهریشت" نام دارد.

یکی از پژوهندگان به نام س.پ تیله[٩] در اثر خود موسوم به "مذاهب اقوام ایرانی"[١٠] تحلیل جامعی از این مهر یشت کرده و ثابت نموده است که مهر یشت از جهت تاریخی یکدست نیست. بخشی متعلق به زرتشت یا عهد زرتشتی است و بخش دیگر متعلق به دوران پیش از زرتشت و دوران آریایی است و موید این استنباط ماست که بعدها زرتشت یا روحانیون زرتشتی در اثر نفوذ مهر ناچار شده اند آن را در کتاب مقدس نه به عنوان یک مفهوم معنوی، بلکه به عنوان یک الهه، یک ایزد وارد سازند. در کرده یک بند یک این یشت صریحا گفته شده است: که مهر از جهت شایان ستایش و نیایش بودن برابر با اورمزد است.

ما نیز به نوبه خود سودمند دانستیم، نه از جهت تاریخی، بلکه از جهت پژوهش محتوی فکر مهر یشت آن را بررسی کنیم.[١١] در مهر یشت این ایزد به نام "دارنده دشت های فراخ" و "اسب های تیزرو" که از سخن راستین آگاه است و پهلوانی است خوش اندام و نبرد آزما، دارای هزار گوش و هزار چشم و هزار چستی و چالاکی یاد شده، کسی است که جنگ و پیروزی با اوست، هرگز نمی خسبد، هرگز فریب نمی خورد، اگر کسی با او پیمان شکند خواه در خاور هندوستان باشد یا بر دهنه شط ارنگ، از ناوک او گریز ندارد، پشتیبان مزدیسنان است و سپر سیمین بردست و زره زرین بر تن دارد. خورشید، دارنده سمندهای تیزتگ از دور ستایش وی را مژده می دهد. گرزها و نیزه ها و فلاخن ها و تیرها هر قدر هم که خوب باشند در او کارگر نیستند. ولی گردونه او پر از سلاح معجزه آسای نبرد است که به سرعت قوه خیال بر سر دشمن فرود می آید و او را هلاک می سازد. او نخستین ایزد معنوی است که پیش از طلوع خورشید فنا ناپذیر تیز اسب بر بالای کوه هرا بر می آید و از آن جایگاه بلند سراسر منزلگاه های آریایی را می نگرد. هشت تن از یاران او بر فراز کوه ها و برج ها مانند دیده بانان نشسته اند و نگران پیمان شکنانند و اگر کسی به وی دروغ نگوید، مهر او را از نیاز و خطر خواهد رهاند.

در مهریشت چنین می خوانیم :
"از تو است که خانه های سترگ از زنان برازنده برخوردار است، از گردونه های برازنده، از بالش های پهن و بسترهای گسترده بهره مند است" ( کرده 8 بند 20 )

"در میان چالاکان چالاک ترین، در میان وفاشناسان وفاشناس ترین، در میان دلیران دلیرترین، در میان زبان آوران زبان آورترین، در میان گشایش دهندگان گشایش دهنده ترین، کسی که گله و رمه بخشد، کسی که شهریاری بخشد، کسی که زندگانی بخشد، کسی که سعادت بخشد، کسی که نعمت راستی بخشد"[١٢] (کرده 16 بند 65)

"در جهان بشری نیست که بیش تر از عقل طبیعی بهره مند باشد، به آن اندازه که مهر مینوی از عقل طبیعی بهره مند است. در جهان بشری نیست که تا به آن اندازه گوش شنوا داشته باشد مثل مهر مینوی تیز گوشی که با هزار مهارت آراسته است. هر که او را دروغ گوید، او می بیند، مهر توانا قدم به پیش گذارد. آن قادر مملکت روان گردد. از چشمان خویش نگاه زیبای دور بین بر اندازد". (کرده 27 بند 107)

جالب است که "مهر" نوعی واحد و درجه میثاق و عهد دوستی و وفاداری است. مثلا در کرده 29 بند 116 ذکر شده است که مهر میان دو همسر درجه مهر 30 است، میان دو همکاری 30، میان دو خویشاوند 40، میان دو همخانه 50، میان دو پیشوا 60، میان شاگرد و آموزشگار 70، میان داماد و پدر زن 80، میان دو برادر 90، میان پدر و مادر و پسر 100، میان دو قوم 1000، میان پیروان یک دین 10000.

چیزی که نشان دهنده آن است که مفهوم "مهر" و "خورشید" در اوستا یکی نیست آن است که در اوستا خورشید یشت ویژه خود را دارد ("خورشید یشت") و نیز در "خرده اوستا" نیایش ویژه ای برای خورشید است ولی با این حال چنان که خواهیم دید این دو مفهوم از دیر باز در آمیخته و پس از بسط مهر پرستی در باختر زمین، مهر را
Solinvicuts
یا خورشید شکست ناپذیر نام نهادند و به علاوه در خود خورشید یشت (بند پنج) نیایش مهر و خورشید با هم آمده است که نمودار نزدیکی این مفاهیم است.[١٣]


3 - گستش و محتوی کیش مهر

پلوتارخ مورخ معروف نوشت که چند تن راهزن از اهالی سیسیلی در سال 65 قبل از میلاد کیش مهر را در قلمرو روم پخش کردند. این سخن پلوتارخ افسانه ای بیش نیست. روشن است که در اثر جهان گشایی های اسکندر و سپس استقرار تمدن هلنیستی در دوران سلوکیدها و شاهان اشکانی و در نتیجه انواع جنگ ها و مراوده ها که بین ایرانیان و مردم آسیای صغیر و دیگر کشورهای امپراطوری روم در آن ازمنه روی داد، آئین ایرانی مهر به تدریج به کشورهای آسیایی و اروپایی سرایت کرد و گسترش شگرف یافت و از راه سوریه و بین النهرین و آسیای صغیر به روم رفت. در ٦٦ میلادی امپراطور روم نرون به وسیله تیرداد پادشاه ارمنستان به کیش مهر گرایید.[١٤]

امپراطور روم کُمدُ در قربانی های مهر پرستان شرکت می جست. در زمان دیوکلیسین و گالریوس مهر خدای اول روم شد. کنستانتین معروف به کبیر قبل از قبول مسیحیت پیرو کیش مهر بود. امپراطوران روم در نقاط مختلف بارها معابدی به نام مهر ساختند یا معابد مهر را ترمیم نمودند. این معابد میترئوم[١٥] نام داشت. کیش مهر شمال افریقا، شبه جزیره بالکان (گویا غیر از یونان)، سواحل دانوب، داسیا (مجارستان کنونی)، زمین های اطراف رَن، سرزمین گُل، شبه جزیره ایبری و ایتالیا را فرا گرفت و تا جزیره بریتانیا و "دیوار هادرین" در شمال انگلند پیش رفت.[١٦] بر دیوار هادریَن نقش هایی از مهر پرستی است و در مرکز شهرلندن (سیتی) مجسمه ای از مهر کشف شد.[١٧]

جز مانیگری که در دوران ساسانی به نوبه خود توانست کیش جهانی شود، هیچ آئین دیگر ایرانی چنین گسترشی نیافت. تنها مسیحیت توانست در قبال این پویه ظفرمند خدای مهر سدی بکشد و مسیحیت از عهده این کار برای آن برآمد که بسیاری از عناصر مهر پرستی را جذب کرد و در کالبد یک کیش مأنوس در دل های گروندگان جای یافت. پروفسور ه. ج. ایلیف مدیر موزه شهر لیورپول در فصل "ایران و دنیای قدیم" ( کتاب "میراث ایران") درباره توسعه مهرپرستی در باختر چنین می نویسد:
"توسعه و پیش رفت سریع مهر پرستی از زمان امپراطور فلاویوس در سراسر امپراطوری روم آغاز شد و در قرن سوم و چهارم میلادی در زمان گالریوس و دیوکلسین چیزی نمانده بود بر مسیحیت پیروز گردد... این کیش عجیب در همه جا چون آتش در جنگل خشک زبانه زد، پیروزی آن هنگامی به نظر می رسد که دیوکلسین ( 305-284 میلادی ) و گالریوس (311-306 میلادی ) ولی سیلیوس در سال 307 معبدی در کنار دانوب به افتخار میترا به عنوان نگاهدارنده و محافظ امپراطوری تخصیص دادند. علت عمده جاذبه ای که در مذهب میترا وجود داشت علو معنوی آن و مبارزه دو گانه دائمی بین خیر و شر است که به موجب آن هر روح پاک و بی آلایشی دائم می کوشد به نیکی کمک کند تا بر بدی چیره شود."[١٨]

در سال 324 میلادی قیصر لیسیلیوس از امپراطوری کنستانتین شکست یافت و دوران رونق مهر پرستی رو به فرجام نهاد. پس از مرگ کنستانتین در دوران امپراطور ژولین مهرپرستی باز رونقی یافت ولی این دولت مستعجلی بود و مهرپرستان با زوال دولت این قیصر دچار ادبار شدند. آخرین درخش فرار و مجدد مهر پرستی در دوران قیصر اژنیوس در سال ٣٩٢ میلادی بود و پس از آن خورشید مهرپرستی سراپا به محاق رفت.

پیداست که کیشی چنین کهن مانند مهرپرستی که تاریخ آن هزاره ها را در بر می گیرد نمی توانست در این پهنه فراخ زمانی بلا تغییر بماند و ما اگر درباره محتوی این کیش چیزی می دانیم به ویژه مربوط به دورانی است که این کیش در ایران و قلمرو امپراطوری روم اشاعه داشت.

موافق اساطیر میترائیستی به نقل از پژوهنده بلژیکی کومن[١٩] مهر نخست از صخره ای در غاری با چهره فروزنده بر جمعی شبانان ظاهر شد و شبانان از طلعت فریبای آن فرشته او را شناختند و نیایش کردند. افسانه ظهور مهر در غار موجب آن شد که مهر پرستان معابد یا میترئوم های خود را در غارها و یا در زیرزمین ها می ساختند.

مهر چون به صورت انسانی تجسم یافت گاوی را ذبح کرد و از خون او زمین را آبیاری نمود وحاصل بخش ساخت و پس از آن که پرستندگان خویش از خون و گوشت ذبیحه خود نان و شراب مقدس خوراند به آسمان عروج کرد و بار دیگر در زمره جاویدانان آسمانی درآمد. اشعه ای که گرد سر مهر است از آن است که وی با خورشید جنگید و چون خورشید نیرویش را دید پرتو خود را بر گرد سرش نهاد. مهر داور روز جزاست و در آن جهان شفیع آدمیان است. مهر خد ای شفیع، خداوند منتقم است و مسیح و مهدی موعودیست که بار دیگر ظهور می کند و جهان را از عدل پُر می سازد و از ستمگران انتقام میکشد.

مهرپرستان در جریان عبادت مهر و قربانی به نام او و اجراء مراسم مذهبی نوعی مساوات را بین خود مراعات می کردند و یکدیگر را "برادر" می خواندند. گرونده می بایست از مراحل هفتگانه سلوک بگذرد: اسامی این هفت مرحله عبارت است از کلاغ، پارسا، سرباز، شیر، ایرانی، پیک، خورشید، پدر (یا پیر)[٢٠].

در مهرپرستی مراسم تعمید اجراء می شد بدین ترتیب که قربانی را در کنار ظرفی مشبک ذبح میکردند که در زیر آن کسی که می باید تعمید یابد می ایستاد و از خون ذبیحه تعمید می پذیرفت. و نیز مراسم "عشاء ربانی"[٢١] یعنی در آمیختن با جسم خداوند[٢٢] از طریق خوردن نان و شراب (به مثابه گوشت و خون خداوند مهر) اجراء می گردید.? شباهت فراوان مراسم عشاء ربانی و تعمید مهر پرستی با نظایر این آداب در مسیحیت به خوبی نشان می دهد که تا چه اندازه ای کیش مسیح با نظایر این آداب در مسیحیت به خوبی نشان می دهد که تا چه اندازه ای کیش مسیح از مهرپرستی اقتباس کرده است.

باید افزود که تعطیل روز یکشنبه که هنوز در زبان انگلیسی روز خورشید[٢٣] نام دارد و جشن گرفتن روز تولد مهر (روز ٢٥ سامبر) و پیروی از صلیب و نواختن ناقوس و نوازندگی به هنگام دعا خوانی نیز از مهر پرستی به کیش مسیح منتقل شده است. برخی معتقدند که نمی توان مدعی شد که این مراسم را مهرپرستان از ترسایان گرفته اند یا برعکس[٢٤]، ولی این نظر درست نیست زیرا حتی خود آباء کلیسای مسیح چنین ادعایی نداشتند. آن ها مانند قدیس ژوستن شهید در کتاب "مدیحه"[٢٥] و ترتولین الهی معروف مسیحی در کتاب اقوال ملحدان [٢٦] بر آنند که این شعبده شیطان است که مسیحیت آن را چنین به مهر پرستی شبیه ساخته است.[٢٧]

اسطوره شناسان و پژوهندگان میتولوژی، افسانه مهر را که از آسمان به زمین می آید و به مثابه انسانی در میان انسان ها می زید و سپس بار دیگر به آسمان ها عروج می کند و در زمره جاویدانان لاهوت وارد می گردد که از خانواده های افسانه های مربوط به "خدایان میرنده و رستاخیزنده" می شمارند که در نزد بسیاری از اقوام و خلقت ها وجود دارد. افسانه فنیقی و یونانی آدُنیس، افسانه مصری اُسیریس، افسانه یونانی دیونیس، افسانه آتیس متعلق به خلق های آسیای صغیر و یک سلسله افسانه های دیگر، همه حاکی از آمدن خدایان به میان مردمان، مرگ آن ها و رستاخیز آن هاست.[٢٨]

اسطوره مسیح نیز بر پایه همین افسانه ها پدید شده است. چنان که بعدا خواهیم دید اسطوره مهر در داستان شفاعت و مهدویت شیعیان نیز اثرات خود را باقی گذاشته زیرا یکی از مختصات "مهر" همین شفاعت و وساطت است. پلوتارخ به درستی یاد آور می شود که در دین زرتشت دو مقوله هرمزش (آهورا مزدا) و آرمینوس (اهرمین) نمودار دو عالم نور و ظلمتندو میترس(مهر) واسطه این دو است. یعنی به عبارت دیگر اگر اهورا مزدا را نماینده آسمان روشن روز بدانیم و اهریمن را مظهر شب تاریک، در آن صورت خورشید حد پیوند ما بین این دو و به اصطلاح "فروغ محدثی" است که از "فروغ ازلی" اورمزدی ناشی شده است.


4 - مهر و خورشید

بررسی دقیق اوستا نشان می دهد که در کتاب "مهر" و "خورشید"، با آن که غالبا همراهند، ولی دقیقا یکی نیستند. ولی از دیرباز این دو مفهوم با هم در آمیخته است. مثلا استرابن یک قرن قبل از میلاد مسیح نوشته است که ایرانیان خورشید را به نام "میترس" می شناسند و در واقع با هلیوس یونانی و آپولن رومی یکیست و همچنین آقای پورداود در بررسی بسیار جالب و جامع خود درپشت ها[٢٩] متذکر می گردد:

"پنج قرن بعد از آن هم "الیشه" مورخ ارمنی قرن پنجم میلادی نقل از وعاظ زرتشتی کرده می گوید: "خورشیدی که به واسطه اشعه خود جهان را روشن کند و به واسطه حرارت خود غذای انسان و جانوران رانضج دهد، کسی که از سخاوت یکسان و داد و دهش مساوی خویش مهر نامیده شده است...."

برای انسان های سپیده دم تاریخ، خورشید پیوسته پدیده ای سخت جاذب، فریبا، خیال انگیز و شگفت آور بود. در برابر دیدگان راز جوی نیاکان ما هر بامداداز چاک خونین فلق روی تابنده مهر ظاهر می شد و پویه روزانه خود را در زیر گنبد بلورین آسمان آغاز می کرد تا زمانی که در ارغوان دود آلود شفق فرو می نشست. گویی خداوندی پرتوان سوار بر گردونه ای از نور بود که آزاد و سبک سار مزرع سبز فلک را می پیمود.

چیزی از نیایش خورشید برای انسان های سرآغاز تاریخ عادی تر نیست. خورشید برای انسان منشاء دو خیر و دو نعمت عظیم گرما و روشنی است وگرما و روشنی منشأ زندگی. دانش امروز توضیح می دهد که خورشید گوی ماوراء عظیمی است از بخار تفته هیدروژن و هلیوم با حرارت متوسط شش هزار درجه که به گرد محور خود جنبشی گردبادی دارد و در ١٥٠ بلیون کیلومتر آن سوی ما سیلابی از پرتو گرما و امواج مغناطیسی را در اکناف منظومه می پراکند. اگر دیوار یخینی به قطر سه کیلومتر از زمین تا خورشید بر افرازیم آن گاه تمامی گرمای متشعشع از خورشید را بر روی این دیوار متمرکز سازیم آن دیوار در عرض یک ثانیه خواهد گداخت. سطح خورشید ده هزار بار از پلاتین مذاب درخشان تر است و از هر متر مربع آن ٨٤ هزار قوه اسب انرژی می تراود که تنها یک دویست و بیست میلیونیم آن بهره زمین ما می شود. نور خورشید در زمین ما ٤٦٥ هزار برابر نور بدر کامل است.[٣٠]

خورشید در تعیین شرایط اقلیمی زمین ما، جنبش بادها و ابرها و اقیانوس ها، رشد زندگی نباتی و حیوانی کره ما تأثیر عظیم و قاطع دارد. کافیست به پدیده موسوم به "فتوسنتز" توجه کنیم. در پروسه ای که فتوسنتز نام دارد نباتات زمینی و آبی به کمک سبزینه(خضره الورق یا کلروفیل) میزان عظیمی انرژی خورشید را می بلعند. انرژی مجذوب به جریان تغذیه کربنی نبات کمک می کند. در زمین ما هر ساله از طریق فتوسنتز ١٧٥ میلیارد تن کربن جذب می شود و در ترکیب اشیاء آلی (ارگانیک) وارد می گردد و از این راه قریب ٤٥٠ میلیارد تن اشیاء آلی ساخته میشود. در اثر فتوسنتز در جوف زمین، در پوسته های فوقانی کره، در ژرفای آب دان ها ذخائر هنگفتی از ذغال، نفت، گاز، توربو و غیره فراهم می گردد. اگر بشر می تواند آتشی بیافروزد و چراغی روشن کند به برکت خورشید است.

شکی نیست که انسان های سرآغاز تاریخ از این حقایق اطلاع علمی نداشتند ولی آن ها چنان که گفته مورخ ارمنی الیشه از قول اندرزبدان زرتشتی با وضوح ثابت می کند با تجربه روزانه خویش کرامات متعدد خویش را می دیدند و در اندیشه پندارباف آن ها این گوی پر فروغ به صورت الهه ای زیبا در می آمد که صاحب معجزاتی شگرف است: نور افشانی، حیاتبخشی، داد و دهش.

هنگامی که تفکر انسان به مراحل بغرنج تر وارد گردید پرتو فشانی و تجلی خورشید و پیوندی که این نور جهان تاب بین پدیده ها و اشیاء می آفریند در ذهن انسان اندیشه های دیگری بر انگیخت. خورشید مظهر آفرینشی شد که از راه نور افشانی دائمی و فیضان حاصل می گردد. خورشید مظهر محبت و پیوند و عشق شد. طلوع و غروب آن مظهر مرگ و رستاخیز پس از مرگ شد. به علاوه در پرتوی گرمای مهربان او بود که سراسر طبیعت پس از خواب زمستانی رستاخیز می کرد. همه این ها در دماغ اسطوره ساز بَدوی می توانست داستان های بسیاری بر انگیزد: اگر درست است که خورشید در زیر طاق مقرنس آسمان پدید میشود، پس ظهور مهر فریبا در زیر طاق غار نیز درست است. و اگر درست است که پرتو خورشید بر زمین می نشیند و خود در ملکوت نیل رنگ می تازد، پس درست است که خداوند به زمین آمده بار دیگر به جایگاه مینوی خود عروج کرده است و غیره و غیره.

عشق به این اسطوره کهن چنان در دل مردم جای گرفت که علی رغم طغیان زرتشت علیه مهر، اجاق این ایزد خاموش نشد وچنان که خواهیم دید رخنه این آئین در تمدن جهان از آن هم به مراتب وسیع تر به نظر می رسد.


5 - رد پای مهر در تاریخ ایران

از دیرباز ترکیبات و اسامی زیادی در السنه اوستایی، پارسی باستانی، پهلوی و دری از ریشه مهر وجود داشته است مانند مهر دروغ، مهر زیان، مهر جنگ، مهربان، مهرگسار، مهرگان، مهرک، مهرین، مهرنوش، دَر مهر(پرستشگاه زرتشتی) ، مهر بند گشا[٣١] ، مهرداد، مهران، مهراب، مهرگشنسب، مهربد، مهر براز،مهر بوزید، بزرگمهر، مهرگیاه، مهر ترسه و غیره. روز تولد مهر که روز تعادل خریفی است و در تقویم کهن آغاز فصل سرما بود، روز جشن مهرگان است. آیا اندیشه مهرپرستی پس از تسلط اسلام در ایران فرو مرد؟ سخت بعید به نظر می رسد. احتمال زیاد می رود که آئین مهر در تکامل طولانی خود به جهان بینی گسترده ای همانند جهان بینی عرفانی بدل شده بود. تأثیر آئین مهر در گنوستی سیستم و تأثیر متقابل آن در مهر پرستی و رابطه مهر پرستی با مکتب نو افلاطونی که هر دو از جریانات مهم دوران هلنیسم است امریست درخور مطالعه آیا آنچه که حکماء ما از قبیل ابن سینا و سهروردی " حکمت الشرقیه " نامیده اند و آیا اصطلاحاتی از قبیل"شید" و "شیدان شید" که سهروردی به کار می برد از منشأ آئین مهر نیست؟ می گویند لفظ "محراب" از "مهرابه" آمده است که ترکیبی است از "مهر" و "آبه"[٣٢] درباره برخی از این مطالب در بررسی های دیگر سخن خواهیم گفت.

می گویند "خرابات" معربی است از "خورآباد". آیا کیش شراب که در نزد خراباتیان معمول بود و الفاظ مغ و مغ بچه و جام می مغانه که در آثار ادبی فارسی فراوان آمده است حکایتی از قدس باده در کیش مهرپرستی و بقایایی از آداب مهرپرستی نیست.[٣٣]

آیا اندیشه مهدی موعود و شفاعت گری ائمه در روز محشر در دین شیعه، ریشه ای در مهر پرستی ندارد و آیا در چهره علی و حسین بازتابی از چهره مقدس مهر نباید دید؟ ناتان مندربلم در اثر خود می گوید که در روز قیامت مهر همراه سروش و رَشَن روان راست گویان را سر پل صراط از دست دیوهای دوزخ نجات می دهد و این خود با شفاعتگری پیامبر و ائمه در صحرای محشر شباهت تام دارد.

آیا درویشی و رندی (که خود این دو اصطلاح از قدمت بسیار این مفاهیم خبر می دهد) در کشور ما تنها پس از اسلام پدید شد و آیا عرفان در تاریخ ما در کالبد مهرپرستی سابقه ای دیرین نداشت؟ آیا مفاهیم عشق، فیضان، و تجلی، پیوند عمومی سراسر جهان در وراء "کبریا" و "نیاز" (بنا به اصطلاح دل انگیز شمس تبریزی) همه و همه دارای ریشه های مهر پرستی نیست؟ آیا تصادفی است که در غزلیات عرفانی مولوی و حافظ این همه از نور و پرتو و تجلی و ذره و خورشید به مثابه کنایه ها و رموزی حاکی از وحدت وجود سخن به میان است؟ آیا مراحل سلوک صوفیان و واژه " پیر" که از مقامات هفتگانه مهرپرستی بود، تطوری از معتقدات مهرپرستان نیست؟

به نظر نگارنده همه این سئوال ها در خورد تعمق و سزاوار پژوهش است و اگر پاسخ آن ها مثبت باشد درآن صورت یک نتیجه حیرت انگیز به دست می آید و آن عبارت است از جان سختی کیشی طی هزاران سال وپیوند شگرف معنوی نسل های فراوانی که در فلات ایران زیسته اند. طبیعی است که این کیش، چنان که بارها تأکید کردیم، تحولی ژرف را گذرانیده و از یک مذهب ناتورالیستی شاید به یک جهان بینی عرفانی بدل شده و گاه احیانا صورت الحاد پرسوز و گداز شیعی را به خود گرفته، ولی به هر صورت رشته حیاتش نگسسته است.

هر اندازه این سئوالات برای اجراء یک بررسی عمیق تر ضروریست به نظر ما تفسیر دیگری که از مهر پرستی اخیرا در ایران داده شده است مقنع به نظر نمی رسد و آن تفسیریست که در کتاب "قصه سکندر و دارا" آمده است.

کمی توضیح بدهیم:

در سال ١٣٤٣ آقای اصلان غفاری کتابی تحت عنوان "قصه سکندر و دارا" نشر داد که بر آن دانشمند محترم آقای ذبیح بهروز مقدمه ای مشبع نگاشته است. اصل مطلب در مقدمه و ذی المقدمه، تردید در صحت داستان جهان گشایی های اسکندر مقدونی و به ویژه آمدن او به ایران و هند است. آقایان بهروز و غفاری دراین باره دلایلی دارند که به هر صورت درخورد توجه است ولی در کنار این مطلب اصلی در بسیاری مطالب دیگر و از آن جمله درباره مهر پرستی اظهار نظرهای بدیعی شده است.

آقای بهروز طبق محاسبات کرونولوژیک خاصی که در کتاب ویژه ایشان (تقویم و تاریخ) منعکس است به این نتیجه رسیدند که مهر، انسانی بوده است که زمانی می زیسته و الفاظ مهر و میترا و میشا اسامی عیسای غیر مصلوبی است که:

"در سال ١٤٥٤ رصد زرتشت، در روز ٢٥ دسامبر (دی ماه فارسی) و کریشت ماه سیستانی متولد شد و در ٢٥ سالگی مبعوث شد و در ٤ شهریور ماه روز عید شهریورگان سال ١٥١٨ مار، رصد زرتشت، نزدیک نیمه شب، پس از چهل سال تبلیغ در میان مردم، در سن ٦٥ سالگی در گذشت "!

آقای بهروز و به پیروی ایشان آقای غفاری بر آنند که دین مهر، دینی بود دموکراتیک قائل به انتخابات و فدرالیسم، زیرا دولت اشکانی که در سایه دین مهر اداره می شد هم مهستان (مجلس اعیان) داشت که شاهنشاه را در آن بر می گزیدند و هم غیر متمرکز بود و بر پایه ملوک الطوایفی و به شیوه فدرال اداره می شد. به نظر این پژوهندگان بر عکس، دین مسیحی یا زرتشتی ادیان استبدادی است، زیرا وراثت را به جای انتخاب و تمرکز مطلق را به جای فدرالیسم می پذیرد. اردشیر بابکان و کنستانتین که یکی درایران و دیگری در روم مهر پرستی را ریشه کن می کنند و دین های استبدادی خود را بر تخت می نشانند زیانی عظیم به تاریخ زده اند.

به نظر آقای بهروز و به پیروی از ایشان آقای غفاری نقطه مقابل دین مهر که از روح پاک مردم ایران برخاسته کیش مرموز و خدعه آمیز و دغل مانیگری است که تا همین اواخر در تاریخ لانه داشت و منشأ همه بدبختی هایی است که به سر ایرانیان آمده است!

این بحث ها را آقای دکتر اکبر آزاد یکی از پیروان آقای بهروز به جراید ایران کشانده است. با همه احترامی که به شخص آقای بهروز به مثابه نویسنده و محقق داریم و با همه حسن نیتی که در ثنای دموکراسی و انتخابات و تقبیح استبداد و وراثت از خلال نظریه های بهروز رخ می کند، تفسیر ایشان از مهر پرستی موافق واقع به نظر نمی رسد.

گویا احساس میهن پرستی افراطی همراه با تخیل دور پرواز علمی منشأ بروز این تفسیرات است. به هر صورت قضاوت نهایی درباره این اندیشه ها با محققان است. زیرا اظهار عقیده نگارنده مبتنی است بر استنباط و لازمه رد بر نظریه ای که به اتکاء برخی واقعیات به میان کشیده می شود، اجراء تحقیق انتقادیست.

پیش از پایان سخن ذکر نکته دیگر بی فایده نیست.

یکی از یادگارهای مهرپرستی جشن مهرگان است که در روز مهر (١٦ هر ماه) از ماه مهر برپا می شد و جشن آغاز شش ماهه زمستان (زیه نه) است چنان که نوروز جشن آغاز شش ماهه تابستان (همه مه) است. نیروهای ملی دمکراتیک و انقلابی عصر ما به حق سنت جشن مهرگان را احیاء کرده اند.

در سرلوحه این گفتار بیت دلکشی از حافظ آوردیم که در آن "مهر" به معنای خورشید است و اینک بیت دیگری که در آن مهر به معنای عشق آمده است و می تواند حسن ختام این مقال باشد:

کم تر از ذره نئی، پست مشو، مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی رقص کنان

------------------------------------------

[١] از پژوهندگان خارجی باید از
Cumontو از ایرانیان باید از مقاله بسیار جالب پور داود در یشت ها یاد کرد.
[٢] محل کشور میتانی در شمال غربی بین النهرین در حوزه یکی از شعب فرات بوده است. از 18 قرن تا 13 قرن قبل از میلاد کار این ملک رونقی داشته است. 16 قرن قبل از میلاد میتانی برآسور غلبه کرد و در نیمه اول قرن سیزدهم قبل از میلاد سلمنشر پادشاه آشور آن را به ایالتی از کشور خود تبدیل نمود. کشور میتانی در زبان آسوری خاتی گال بات نام داشته است.
[٣]
Meillet
[٤] به نقل " مزداپرستی در ایران قدیم " اثر ارتورکریستنسن. ترجمه دکتر صفا. صفحه 36
[٥] برخی از پژوهندگان برآنند که خداوند خورشید "هور" بوده است نه مهر و فقط بعدها مهر جانشین خداوند خورشید شده است. به همین جهت نگارنده مطلب را با احتمال ذکر کرده است.
[٦] کتاب " مزدا پرستی در ایران قدیم " صفحه 63
[٧] فرهنگ ایران باستان. پورداود.1326. صفحات 62-65 و نیز " یشت ها " پورداود. جلد اول. صفحه 394
[٨] رجوع کنید به: پورداود، ادبیات مزدیسنا، یشت ها، جلد اول صفحات 392-420. مقدمه مهریشت
[٩]
Thiele
[١٠] چاپ شهر
Gothaسال 1903 صفحه 32 به نقل آقای پورداود
[١١] رجوع کنید به مهر یشت، از کتاب یشت های آقای پورداود
[١٢] به شباهت سبک این بند با ادعیه مسلمانان توجه کنید. این نوع ستایش های خطاب به مهر نشانه نفوذ کیش او در میان مردم است و قدمت این کیش
[١٣] رجوع کنید به یشت ها صفحه 313
[١٤] " تمدن ایرانی" ترجمه دکتر عیسی بهنام. نشریه " بنگاه نشریات" صفحه 148
[١٥]
Mithreum
[١٦] همان کتاب ‌ـ‌ صفحات 149-150
[١٧] " نُه گفتار در تاریخ ادیان ". علی اصغر حکمت ‌ـ‌ شهریور 1340 جلد دوم صفحه 293
[١٨] " میراث ایران " زیر نظر پروفسورآربری. ترجمه فارسی از " بنگاه ترجمه و نشر کتاب" سال 1336 صفحه 74
[١٩]
Cumont
[٢٠] شارل آنشلن، " منشأ مذهب" مبحث " میترانیسم و مسیحیت " صفحات 198-195. چاپ تصحیح شد ادیسیون سوسیال 1950
[٢١]
Eucharistie
[٢٢]
Communion
?خوردن آب " زور" و نان " درون " در نزد زرتشتیان از بقایای مهر پرستی است و به مراسم عشاء ربانی شباهت دارد.
[٢٣]
Sunday
[٢٤] تاریخ تمدن. ویل دورانت. کتاب سوم. جلدسوم. صفحه 131
[٢٥]
Apologie
[٢٦]
Deprascriptione
[٢٧] شارل آنشلن. " منشأ مذهب ". همان جا.
[٢٨] یو. پ. فرانتسف." در مصب دین و آزاداندیشی". آکادمی علوم شوروی. صفحه 364
[٢٩] ادبیات مزده یسنا. جلد اول. صفحه 406
[٣٠] ورنتسف بلگیامینف ، " تتبعاتی درباره کیهان " مسکو. نشریات دولتی. 1952. مبحث خورشید صفحات 281-311
[٣١] خزینه دار داریوش به گفته تورات. کتاب عزرا. باب اول. بند 8
[٣٢] " آبه " به معنای جایگاه. دو زبان فرانسه
Abbat و در زبان انگلیسی Adobeو در فارسی ابده از همان ریشه است.
[٣٣] هرتسفلد بر آن است که در کیش زرتشتی به جای نوشیدن عصاره سکرآور گیاه هوم، در دوران ساسانی شراب به کار می رفته است. می توان این امر را نتیجه تأثیر مهر پرستی دانست. به هر صورت کیش شراب و دیگر نوشابه های سکرآور در ایران دارای سابقه دیرینه است و به همین جهت منع اسلامی نتوانست از عهده آن بر آید.


نوشته شده توسط دوستداران احسان طبری در روز شنبه 17 تیر ماه سال 1385 ساعت 8:30 PM

پیوند | | چاپ | دیدگاه های شما [0]






: پنجابه




 
اثری از احسان طبری


دریا! دریا!




مبین گنبد کوه را سنگ بست
نگر سنگ را کی درآید شکست؟

نظامی


دریا! دریا!(١)

نزدیک درختچهء به شکوفه نشسته‌ای، در کوهسار پولاد رنگی که از فرازش ابرهای مرمرین می‌گذشت، از تخته سنگی نمی تراوید. نمی با طراوت که سفر زیرزمینی درازی را طی کرده بود و از لابلای چینه‌های لب بسته و خاموش سوی فراز آمده بود. چه دشوار این خویشتن رهاندن نم از زندان‌ها و زنجیرها و تخته سنگ های تحت‌الارض. چه خوش بود برآمدن به خورشید گاه جهان روشن و انباشته از جیک جیک‌ها و هوهوها و شرشرها. جهانی که دامن الماسی آسمان بر آن گسترده بود.

"اوه! (نم گفت) چه بی کران! حتما چکه‌های برادرم نیز به دنبالم خواهند آمد."

ولی شعاع های تیغ‌وش پیکر آبگونه‌اش را با زبان‌های عطشان خود می‌لیسیدند. نزدیک بود هنوز چکه های تراونده دیگر نرسیده، او در کوره آسمانی بخار و محو شود.

نه! نه! نمی خواهم. می خواهم بمانم...." نم نالید. "در این شگرفستان بودن می خواهم، بودن!"

درختچهء به شکوفه نشسته گفت: "نم! اوه! نم! خود را به سایهء من بکش . اینجا خوش است، سایه و عطر؛ وگرنه داغی تو را خواهد خورد."

نم تشکر کرد و خود را به سایهء درختچه کشاند. آه! چه خوب! از غربال بوته پرتوهائی راه می یافت ولی نه آن اندازه سوزنده و گزنده. وانگهی قطره های دیگر از همان دیگ سحری جوشیدند. نم پشتوانه یافت و گودال های خرسنگی را که درختچه برآن سفرهء سایهء خود را افکنده بود پر ساخت. آبی زلال و خنک مانند اشک چشم. تابناک و آینه‌سان که در غرفه های سیمگونش مناظر دنیا عکس می انداخت برون خزید: آن قلهء دور، آن ابر اخرائی، آن علف خوش گیسو و لرزنده ... همه در این آینه بازتاب داشتند.

و چکه ها دم به دم و از پی هم می رسیدند. همه از دیدن دنیا به ذوق می آمدند و جیغ می کشیدند. برخی کرم های کور زیرزمینی به آن ها گفته بودند: "خوشگل ها! مبادا توی دنیا پا بگذارید. آنجا محشر خری است. دیگر ماندن نماندنتان پاتان نیست. همین کاخ های زیرزمین جاهای خنک و سایه ناک و محفوظی است. نه بورانی، نه بارانی. نه خطر بخار و نه خطر یخ. به ما هم فیضی می رسانید."

اما چکه ها جنجال کردند: "چی مهمل می گوئید! ما تو این بی هوائی و ظلمت خفه شدیم. ما فضا می خواهیم."

اوائل اردیبهشت بود . مگر کسی می توانست این کرفس ها، کنگر ها، پونه ها، پرسیاوشان ها، گزنه ها، خارخسک ها، گون ها و هزاران گیاه دیگر را نام برد؟! چند جور خوبست مگس سبز و زنبور طلائی در نور وزوز می کردند! و چه شکوهی داشت کهسار با قوس قزح جادوئی خود و ابرهائی با طرح ها و حواشی عجیب و غریب، از خود راضی، با پویهء کند، بر آسمانی که رنگ فیروزه گونش از جلاء و صفا دل می برد. گوزنی جائی نعره می زد. گل قاصدی با بی خیالی یک موجود ابدی در رقص نسیم می رفت. خرگوشی بی احتیاط از بوته های تمشک گوش های ابریشمین خود را نشان می داد.

چشمهء کوچک زیر درختچه به همه لبخند می زد و بوسهء بی غل و غش او را شعاع در آن کهسار می پراکند. باز هم کاروان قطره‌ها فرا می تراوید. چشمه با لولک‌های باریک شیشه گونی از سنگ ریختن آغازید:

- شرشر! شرشر!

درختچه گفت: "اوی همشهری کجا! من هنوز تشنه ام. بد کردم روی شما چادر کشیدم که این الههء گردون پیمای خورشید شما را به سوی خود نکشد؟"

چشمه گفت: "ما باید برویم. ما می رویم. ما به حرف کرم های زیرزمینی هم گوش ندادیم. ما رفتن را دوست داریم."

جوی لاغر و ناتوانی با زمزمه‌ای به سختی شنیدنی از لای سنگ پاره های زرد و سرخ و آبی شروع به خزیدن کرد. این زایش جوی بود در جهان. و همهً زایش ها چه جشن سرورانگیز و پرشکوهی است!

جوی راضی بود. احساس سفر احساس خوشی بود. با لبان خیس خود گیاهان و گل های خودرو را می بوسید و می رفت. در هیچ جا قرار نمی گرفت. بی قراری او رقص و وجدی بود که در جانش می نشست. از این کلوخ به آن سنگ ریزه. از این فراز به آن نشیب. از این نرمهً چمن به تنهً ترک خوردهً آن درخت پیر، جلوتر! جلوتر! جلوتر!
خورشید در او می خندید و دیگر نمی توانست نابودش کند. باد در او موج های حریری ریز می انداخت. درخت ها و رستنی ها، پرستوها و سیره ها و کبوترها خود را در آن می دیدند و او می رفت و می رفت و می رفت.

شور و شوق صوفیانه سفر در این فراخنای جهان! احساس بی بندی! احساس راه جستن! گاه سنگی سیاه و عبوس جلویش سد می شد: "هه! فضول باشی کجا سرتو گذاشتی زور میدی. همونجا خفه خون بگیر. "ولی چشمه می خندید. همیشه می خندید و سرش را به سنگ بداخلاق می کوبید و زور می داد. سنگ عصبانی می شد: "چه پر افاده، خیالات کرده!؟ من جلوی مارهای گردن کلفتش را گرفتم و این باریکهً لرزونک می خواد منو از جا در کنه. " ولی ساعتی دیگر چشمه سنگ خودخواه را بسر غلطانده بود و در بستر گرم زمین گسترده و بی قید جلو می رفت. پیروز بود. راه گشوده بود مانع متکبر را پس زده بود.

ناگهان چشمه رونده کوچک ما در زیر گوشش زمزمه‌ای شنید: "صدا صدای آشناست. به صدای جیرجیرک شبیه نیست."

یک مرتبه یک جوی زلال دیگر به زیبائی لاژورد آسمان که از پشت سنگ تیزی فرو می‌ریخت جیغ کشید:
"خواهر جان! تو هم که مثل من هستی ، کجا می ری؟"

چشمه گفت: "سفر می کنم می فهمی؟ حوصله تو یک سوراخ تپیدن را ندارم."
چشمهء دوم گفت: "بیا توی هم بریزیم. با هم بریم. زورمون بیشتر می شه."

چشمهء اول گفت: "تو زور منو ندیدی که چطور یک سنگ بق کرده ای را که خیلی هم از خودش متشکر بود از جا کندم. حالا چه لزومی داره تو هم بریزیم."
چشمهء دوم گفت: "وقتی تو هم بریزیم آن وقت دیگر چشمه یا یک باریکهء آب نیستیم. اسممان می‌شه جویبار!جویبار! می دونی، این خیلی مهمه. هر آبی که جویبار نیست."

چشمهء اولی خیلی از این عنوان گوشنواز خوشش آمد: "جویبار! چه اسم زیبائی!"

پس بی معطلی خواهرش را در آغوش کشید. هردو قلقلکشان آمد و کلی خندیدند. چشمهء اولی گفت: وای چقدر تنت سرده! چشمهء دومی گفت: "تو هم چه نرم و فرز هستی." جویبار شرشری صافی رو به راه شد.

چند تا زالوی لندوک که آنجا روی خاک نرمی له‌له می زدند وقتی جویبار را دیدند خودشان را غلطاندند و تلپی افتادند توی اب و گفتند: "خوش آمدی! خوش آمدی! حتما آمدی که ما را سیراب کنی! آره، بچهء خوبی هستی. همین جا تو این نرمه خاک گودال بساز و بمان که ما توی تو شنا کنیم. ما خیلی آب رو دوست داریم. ما خون را هم دوست داریم. ما دوست داریم چاق باشیم!"

جویبار خیلی از این موجودات که بدن لیز و چرک داشتند بدش آمد و گفت: "آه! کثافت! اسم من جویباره، می فهمی! من هرگز رفیق شما نکبتی ها نمی شم. شما دوست دارین چاق بشین؟ غلط کردین اکبیری های لندوک!"

و جویبار راه خود را کشید و رفت . قوت اندامش افزایش یافته بود. با یک ضربت ریگ که هیچ حتی سنگ ها را هول می داد. درخت بلوط پیر که تازه گل هائی مانند شعله روی شاخه های آن ها روشن شده بود گفتند: "درود بر تو! جویبار! خدا قوت ! به مبارکی کجا می ری؟"

جویبار گفت: "خدا قوت! مگه من می دونم؟ دنیا بزرگه. خیال سیاحت دارم. از سیاحت خوشم می آد."

جویبار شادمانه می غلطید و می گذشت. یک مرتبه پایش سرید و ریخت در یک گودال ژرف و بزرگی که نتوانست خودش را از آن در بیاورد. بلوط های پیر خندیدند. چند وزغ خپله سبز از توی تنه های فرتوت بلوط ها جهیدند تو گودال و شروع کردند به دست و پا زدن و خندیدند: "خوب گیرتون آوردیم! خوب گیرتون آوردیم!"

جویبار بسیار اندوهگین شد. به کف گودال لجن سیاه خشکیده ماسیده بود که زلال بودن جوی را ضایع می کرد. شنای وقیحانه وزغ ها رنگ و بوی آن ها را عوض می ساخت. یک وزغ درشت پرید روی سنگ تخم مرغی آج داری که وسط گودال بود و نطق کرد:
"بانو جویبار!از خوشبختی بود که وارد سرزمین من شدی. این وزغ های شیطان را که می بینی ایل و تبارمند و اسم من هم وزغ وزغان بلوطستان کوه شنگرف است. بدون فروتنی کاذب باید عرض کنم بسیار موجود مهم و معتبری هستم که مدت ها مانده است تا عقل امثال شما به این مطلب برسد. خیلی باید ببخشید. من و بچه های من تمام وجود شما را با یک پرنیان لیز سبز رنگی می پوشانیم . توی شما تخم می پاشیم. هزار تا می شیم. ده ها هزار تا می شیم و تمام بلوطستان که هیچ، بلکه سنگستان های اطراف را هم تصرف می کنیم. واقعا که شانس آوردین!"

جویبار ابدا اعتنائی نکرد. شرشر آب به گودال می ریخت وآن را پر کرد و سرانجام جوی آزاد شد و راه افتاد. بلوط های پیر با خوشی می خندیدند. وزغ وزغان گفت: "کجا همشیره؟ سرگردان می شی ها! اگر جائی در دنیا برای اتراق مناسب باشه همین جاست."

ولی آب زور کرد و از روی گودال راه خود را گشود. سنگ پشت سالخورده‌ای که "سنگ پشت خردمند" نام داشت تلوتلو خوران از توی خاربن ها خود را به لب جوی کشاند. چند چکه آب خورد و گفت: "مبادا گول امثال این وزغ های بی معنی خودخواه را بخوری. برو! جستجو کن! هر جستجوئی به جائی می رسد. من چقدر بدبختم که دست و پای شما را ندارم. بعلاوه پیر شدم و تو این خلنگستان دیگر ماندنی هستم. خداحافظ جویبار! دست حق به همراهت!"

- خداحافظ ننه لاک پشت. مطمئن باش جستجو را ول نمی کنم."
جویبار در پاسخ گفت.

- ٢ -



وزغ وزغان متصل نعره می زد: "وایسید! بی معرفتا! کجا می رید؟ چه از این گودال عالی تر. کی از من قشنگ تر و بچه ها شیطون من ... وایسید! بی معرفتا!"

ولی آب زلال کوهی می آمد و گودال وزغ وزغان را می شست و خنده کنان و پشنگ زنان و زمزمه خوانان می گذشت و می گذشت و به غیظ و جوش وزغ وزغان اعتنائی نداشت.

وزغ وزغان گفت: "دهه! یک کاره! اینا کجا می رن؟ حتما خیالاتی علیه دیو بزرگ ملکوس(٢) دارن. پس من اینجا برای چی هستم؟ برم سر در بیارم."

وزغ وزغان دنبال جویبار راه افتاد: از این کنده به آن کنده. از این سنگ به آن سنگ. از سایهء این بته به سایهء آن بته جست می زد و چه جست های چست و چالاکی که تنها از عهدهء وزغ وزغان بر می آمد. پیش از آن که جویبار برسد رسید به یک چشمه کوچکی که بین قلوه سنگ های سفید، آب آئینه گونش زیر آتش خورشید بخار می شد. ولرم و کم عمق بود. وزغ وزغان پرید توی چشمه و گفت: "عجب آب گرمی! تو دیگه اینجاها چه کار می کنی؟"

چشمه گفت: "به من می گویند چشمهء راهنما من چشم به راه جویباری هستم که باید از کوه سر برسد و مرا از داغی جهنمی این آفتاب نجات بده و من هم بهش راه نهر را نشان بدهم که مبادا گم بشه. زیرا تو این سنگستان بزرگ، جویبار می تونه گیج بشه و آفتاب بنوشدش."

وزغ وزغان با صدای کلفت و کوفت گرفته گفت: "خوب، راه نهر را بهش نشون بدی که آخرش چی بشه؟"

چشمهء راهنما خنده غم انگیزی کرد و گفت: "الحق که قورباغه ای و قد یک ماهی هم نمی فهمی. آن ها به نهر که بریزند دیگه کارشون سکه است، میرن آنجا که باید برن."

وزغ وزغان باز هم لجاجت به خرج داد و گفت: "یعنی چی "کارشون سکه" است. مگه به کجا باید برسن؟"

چشمهء راهنما باز با فشار اندوهی در سینه خندید و گفت: "والله بالله من هم خوب خبر ندارم. میگن تو اون دور دورا دریاست، یک دنیا آب. مادر همهء آب ها. آب ها آنجا که رسیدند سوار موج می شن و با آفتاب و ابر و باد می جنگند و فاتح می شن. آنجا سلطنت آبه. دلت خواست تو کف های مرواریدی ساحل می دوی. دلت خواست شیرجه می ری تو گرداب های تاریک. کسی از پس تو برنمی آد."

وزغ وزغان با یک پاش پس سرش را خاراند و گفت: "آها! حالا حالیم شد." و سپس بدون معطلی، از چشمهء راهنما جهید روی یک سنگ و با عجله دور شد و پیش خودش گفت: "می دونم از این جویبار فضول چه انتقامی بکشم! الان صاف می رم پیش دیو ملکوس خدای خشکی و بهش می گم چه توطئه‌ای تو این دنیا برضد او چیدن، او روی تخت لعنتیش بی خبر لمیده! حالا دیگه هر جویبار کثافتی هم دلش می خواد به دریا به پیونده. تازه دریا چه خریه! آن هم پیش دیو سیاه ملکوس خدای خشکى. رب‌النوع کوه سنگی. ولی اول سری به گودالم بزنم، دستی تو سر و روی خودم ببرم که نوکرهای دیو مرا از این قورباغه افتضاحای لجن زارها حساب نکنن. بالاخره ما "خانواده دار" هستیم و سه دانگ زمین های بلوطستان مال ماست."

جهش، جهش، جهش، دوباره وزغ وزغان به گودالش رسید. جبهء جلبک سبز را دوشش کرد. تاج لجن آبنوسی را سرش گذاشت و به بچه هاش گفت: "هوهو! شما سربسر این جویبار فضول نزارین. من خودم خدمتش می رسم. ولش کنین بره..."

بلوط های پیر گل کرده قاه قاه خندیدند. یکی به دیگری گفت: "این اکبیری همیشه قپی می یاد! می خواد جلوی آب روان را بگیره؟ آب مادر! آب، دختر آسمان!"

بلوط دیگر گفت: "توی این عالم از این ناجنس ها زیادن. مگه کم دیدیم؟ مگه کم کشیدیم؟ اگر آب نبود این قورباغه ها از ما یک هیزم خشک باقی می ذاشتن ..."

اما وزغ وزغان جستن کنان رفت و رفت و رفت تا رسید به یک کوه عظیم سنگی خشک به رنگ ذغال سنگ، بسیار بد هیبت و ترسناک! سنگ هایش از سنگ پاهای سخت ولی پوک بودند، با چهره های آبله رو، با هیکل های مچاله و بی ریخت. آفتاب داغ بالای سرکوه، کورهء خود را با هزار زبانه روشن کرده بود. مارمولک های خاکستری، مارهای کلفت و کوتاه که چشم های قرمز و دم نوک تیز شلاقی داشتند، توی سنگ پاها می لولیدند. یکی از آن ها دم غاری چنبره زده بود. وزغ وزغان خیلی با احتیاط به او که در حال چرت و منگی بود نزدیک شد و گفت: "جناب سرکار! کاخ اعلیحضرت دیو سیاه ملکوس رب النوع خشکی همین جاست؟"

مار مانند آدم های چرسی (چون واقعا هم معتاد بود) کلهء کلفت خود را بلند کرد و نگاه مغناطیسی و چندش آور خود را به وزغ دوخت و گفت: "پیره وزغ! تو چطور جرات کردی جلوی من سبز شدی؟ مگه نمی دونی من یک لقمهء چپت می کنم؟"

وزغ با خنده های ریز ریز، آمیخته به ترس و چاپلوسی گفت: "جناب سرکار! من از جاسوس های مخصوص اعلیحضرت دیوم و پیش همهء مارهای دنیا امان نامه دارم. والا سگ کی بودم جناب عالی را بیدار می کردم."

مار در حالی که خواب آلود سر خود را روی بدن فلسی خشکیده خود تکیه می داد و به چرت فرو می رفت، خسته و کسل گفت: "آره همین جاست اگر جاسوسی برو تو."

وزغ وزغان دامن ردای جلبکی سبز خود را روی خاک نرم و داغ کشید و تاج لجن آبنوسی را که گرما خشکانده بود روی سرش مرتب کرد و وارد غار شد.

روی تخت زرناب موجودی گت و گنده شبیه به یک بزمجهء شاخدار که دو دندان سفید نوک تیز و زبان نیش مانند، مانند شلهء سرخ داشت لم داده بود. دیو له‌له می زد. دو خفاش بسیار بزرگ در هوا با حرکت دائمی بال ها او را باد می زدند. زیر گنبد تاریک غار به جز این موجودات خبیث احدالناسی نبود.

وزغ وزغان سرفه‌ای کرد و گفت: "معذرت می خواهم! اعلیحضرت دیو! اینجانب وزغ وزغان جاسوس خاصه گودال شمارهء یک، مطالب مهمی دارم که می خواهم به عرض بندگان خاکپای همایونی برسانم."

دیو - بزمجه بدون پرس و جوی زائد، چنان که گوئی در جریان است، گفت: "بگو!"

وزغ وزغان گفت: "یک جویبار بسیار فرز و زلال از کوه زبرجد سمت خاور دوان دوان به طرف نهر می رود که خود را به دریا برساند. "چشمهء راهنما" سر راه منتظر آن هاست. آن ها خیال دارند دنیا را از آب پر کنند و تمام سنگلاخ ها را به چمن و بیشه بدل سازند. توطئهء این ناجنس مستقیم علیه آن اعلیحضرت است. جان نثار خودم دیده ام و خبر دارم. جان نثار در چاکری همیشه حاضرم!"

یک مرتبه خشم ملکوس ترکید. نعره زد: "بی شعور بوگندو! آمدی به ما شکایت می کنی: هفت فرسنگ آن طرف چشم